![]() |
![]() |
|
| شرح هویت و جوانمردی ایرانیان |
|
فرمانده گردان مقتدری بود اما اینبار که از مرخصی برگشته بود خیلی به هم ریخته بود او را اینقدر خراب حال ندیده بودم. گفتم: چرا اینطوری؟ گفت: زنم گفته بین من و جبهه یکی را انتخاب کن. گفتم: حال چکار می کنی؟ رفت تو فکر و پس از مدتی سر بلند کرد و گفت: هرچه حاج حسین (خرازی) بگه! من منتظر بازگشتش به تهران بودم ولی او در جبهه مانده بود. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:12 توسط دایی علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیتم ماندگاری هویت و جوانمردی پوران ایران زمین است.
|
| پیوندها |
|
کشکول سرداران عشق |
|
RSS
|