تبليغاتX
پوران ایران زمین
شرح هویت و جوانمردی ایرانیان
 

همراه محمد بروجردی در جاده ی مرزی سردشت به بانه بودم. در داشبورد ماشین رو باز کردم.

توش پر کبریت بود. با تعجب گفتم اینا واسه چیه؟ گفت:صبر کن بهت می گم.

چند دقیقه بعد تو جاده چوپان هایی بودند که کبریت لازم داشتند و با علامت مخصوصی اعلام نیاز می کردند و محمد با همه خطراتی که درآن جاده نا امن وجود داشت ترمز می کرد و یک کبریت به همراه یک لبخند تحویل چوپانان می داد.

+ نوشته شده در  ساعت 23:47  توسط دایی علی | 
 

شب های قدر را در کوه های سر به فلک کشیده کوهستان با ذکر الهی راضی ام به رضای تو قدم بر می داشت و یقین با وجودش عجین شده بود حال پس از سال ها درک می کند که جهاد اکبر یعنی چه؟ و با امید به رحمت و بخشیدن او نفس می کشد.

                                                                           شب ۱۹ رمضان ۸۷

+ نوشته شده در  ساعت 21:24  توسط دایی علی |