تبليغاتX
پوران ایران زمین
شرح هویت و جوانمردی ایرانیان

فرمانده می گفت:

این ماموریت روزی به پایان می رسد و تمام دل تنگی های نزدیکان و سختی ها تمام می شود و آنچه باقی می ماند خوب ماموریت را به پایان رساندن است.

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط دایی علی | 

فرمانده می گفت:

این ماموریت روزی به پایان می رسد و تمام دل تنگی های نزدیکان و سختی ها تمام می شود و آنچه باقی می ماند خوب ماموریت را به پایان رساندن است.

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط دایی علی | 

تسبیحات حضرت زهرا(س)

مجید فرید فر می گفت: وقتی تسبیحات حضرت زهرا(س) را می گویید درذکر الله اکبر سی و چهار بار یکی از عظمتهای خدا را به یاد بیاور و در ذکر الحمدالله سی و سه بار نعمتهای خدا را و در سبحان الله سی و سه بار آن پاکی ذات خدا.

مجید در تابستان سال 1360 در ایستگاه 7 آبادان به شهادت رسید.

+ نوشته شده در  ساعت 20:16  توسط دایی علی | 

                            

 

 

                              فرمانده مي گفت:

همه ي زيارت عرفه امام حسين عليه السلام " يك من است و يك او "

من را زير پا بگذاريد و عبور كنيد و او (خدا) را فراموش نكنيد و به جز او به چيز ديگري نينديشيد و او زندگي شما را زيبا مي كند و سختي جنگ با دشمن و جنگ با نفس اماره شيرين مي شود.

+ نوشته شده در  ساعت 19:26  توسط دایی علی | 

 

پیغمبر فرموده:

 

خوشا به حال بنده گمنامی که خدا او را می شناسد و مردم او را نمی شناسند.

 

یاد رزمندگان گمنام به خیر

+ نوشته شده در  ساعت 14:47  توسط دایی علی | 

      

   

                          بسم الله الرحمن الرحيم

** سبزه قبا :

 

  از شهر گيلان غرب تا سلسله ارتفاعات چرميان پانزده كيلومتر بيشتر فاصله نبود و ازبهار سال 1361 دو هفته نگذشته بود كه براي شناسايي مجدد منطقه و پس از عمليات نا موفق مطلع الفجر ( عمليات مطلع الفجر همزمان با عمليات فتح المبين در اولين روز هاي سال 1361 انجام شد كه به علت كمبود نيرو و امكانات موفقيت مورد نظر حاصل نگرديد . )  فعاليتها آغاز شده بود . وانت نظامي كه ما سوار بر آن بوديم با سرعتي مناسب به راه خود ادامه مي داد .سرسبزي دشتها ،تپه ها ، دره ها و رويش انواع گلها و لاله هاي وحشي و پرواز پرندگان مختلف بخصوص پرنده اي بنام *سبزه قبا *بچه ها را به وجد آورده بود. جنگ وماموريت خطرناك شناسايي درعمق وعقبه دشمن فراموش شده بود .آواز پرند گان  ،وزش باد ملايم و رقص گلها احساس متضادي حداقل براي من بوجود آورده بود .زماني دوست مي داشتم وانت بايستد و ساعتي را بدور از دنيا و هر آنچه در آن است به تماشاي طبيعت زيبا بپردازم كه همزمان در اعماق فكر وقلبم فريادي برمي خواست كه جسم و روح برادران شهيدت ( در عمليات الفجر تعدادي از همرزمانمان در ارتفاعات شياكوه به شهادت رسيدند كه جسم آن عزيزان همچنان در منطقه باقي مانده بود .) ، مردم ايران و رهبرت در انتظار عقب راندن دشمن بعثي از سرزمين ايران است و اين گونه احساسات و عشق به طبيعت براي رزمندگان نوعي عقب نشيني است و مويد اين نظر زخمهاي طبيعت بود كه گلوله هاي سنگين توپخانه دشمن بر پيكر زيباي آن نشانده بود ولي چشم ها بي اختيار به دنبال پرندگان مي گذشت و سرخي لاله ها ياد آور شهيدان بود با آنكه وانت به آرامي حركت مي كرد ولي به نظر تند مي آمد . فرود گلوله توپي در نزديكي جاده اي كه خودرو مابرروي آن حركت مي كرد سبب شد نا خود آگاه همه بچه ها برروي هم شيرجه روند و همين باعث شد حضور در جبهه و جنگ تقويت و زيبايي طبيعت  كم رنگ تر شود . پس از 45 دقيقه حركت به مكان مورد نظر رسيديم . ساعت 3 بعد از ظهر را نشان مي داد.  دراين مكان كه قرارگاه تاكتيكي بچه هاي اطلاعات و عمليات بود ، چادري نصب شده بود كه بوسيله ني ها و علف هاي سبز استتار گرديده بود . تعداد بچه هاي اين مقر12نفر بودند و6-7 نفر آنها بچه هاي گيلان غرب و ما بقي بچه هاي جنوب شهر تهران بودند .پس از حضور ما سريعا نقشه منطقه را آوردند و به توجيه اطلاعاتي ما پرداختند .از نحوه گفتارشان معلوم بود كه قدم به قدم محل استقرار دشمن را شناسايي كرده اند. چنان مسلط صحبت مي كردند ومعبرها را برروي نقشه نشان مي دادند كه گويي دشمن در منطقه حضور ندارد و آ نها به راحتي به گشت و گذار در اين مناطق رفته اند. هدف از شناسايي ما ،محل استقرار توپخانه سنگين دشمن در عقبه خط مقدم بود وبا توجه به اينكه معمولا در اين گونه ماموريتها به هر كس به اندازه ماموريت واگذار شده به او اطلاعات مي دادند ولي من مي توانستم حدس بزنم كه قرار است توپخانه دشمن شناسايي گردد تا در عمليات آينده تعدادي از رزمندگان ، قبل از شروع عمليات از خط عبور كرده و همزمان با عمليات سراسري توپخانه دشمن را منهدم كنند ، ولي سعي داشتم بخود بقبولانم كه اين حدس  من درست نيست وماموريت هدف ديگري دارد . بچه هاي مقر تاكتيكي حركت شناسايي را اين طور تعريف كردند و ماموريتها را مشخص كردند . تعداد گروه شناسايي 9 نفر ، يك تيم سه نفره در اطراف خط مقدم مستقر مي شوند تا تامين راه رفت و برگشت را به عهده داشته باشند . تيم ديگري در نزديكي مقر تيپ عراق و در 10 كيلومتري عقبه خط مقدم حفاظت را به عهده خواهند گرفت و سه نفر ديگر تا محل استقرار توپخانه حركت خود را ادامه خواهند داد و ماموريت محوله كه مي بايست مسافت دقيق راه ، عكسبرداري و شناسايي محل استقرار توپخانه و انبارهاي مهمات بود را انجام دهند . پس از تعيين وظايف تيم ها ، به من ودو تن از رزمندگان گيلان غربي مسئوليت تامين محل استقرار تيپ واگذار شد . ساعت 5 بعدازظهر بود كه مقداري غذا خورديم و همه بچه ها وضوگرفته بودند و حمايل ها محكم شده بود ، اسلحه ها دوباره تميز و روغن كاري شده و بندهاي پوتين ها از همه روزها محكم تر بسته شده بود و همه بچه ها قبراق و چالاك آماده حركت بودند . فرمانده با اشاره خود ، دستور حركت داد. بچه ها هنگام حركت ، وجعلنا ( آيه 9 سوره يس را رزمندگان هنگام خطر و براي در امان ماندن از شر رشمنان قرائت مي كردند . ) و آيت الكرسي را زمزمه مي كردند و به نظر مي رسيد به صورت معني داري يكديگر را نگاه مي كردند و قرار بود اگر دو تيم تامين خط مقدم و محل استقرار تيپ عراقي به مشكلي برخورد كردند به هر شكل ممكن به قرارگاه تاكتيكي عقب نشيني كنند و ديگر بچه ها با توجه به شناسايي راه فرار ، به طرف تنگه حاجيان بروند و خود را نجات دهند . پس از نيم ساعت راه پيمايي به نزديكي خط مقدم نيروهاي خودي رسيديم و دوباره توسط بچه هاي مستقر در خط نسبت به آخرين وضعيت عراقي ها و مناطق مين گذاري شده توجيه شديم و آنها راهي كه از ميان مينها باز كرده بودند را به ما نشان دادند و مجددا از لابه لاي تپه ها و از مناطقي كه در ديد سربازان عراقي نبود به حركت ادامه داديم تا به محل مين گذاري شده رسيديم . يكي از بچه ها ابتدا داخل معبر (راهي كه براي عبور رزمندگان از ميدان مين و يا مناطق نظامي مشخص ميشود را معبر مي گويند .) شد وپس از اينكه از خنثي بودن مينها اطمينان پيدا كرد ، خود در جلو ستون و مابقي به دنبال او به راه افتادند و پس از ده دقيقه به خط مقدم دشمن رسيديم و سه نفري كه ماموريت اين قسمت به آنها واگذار شده بود در محل كمين خود قرار گرفتند و جمع 6 نفري ما به راه خود ادامه داد . حدود يك ساعت بعد به محل استقرار تيپ دشمن رسيديم و ماموريت تيم ما آغاز گرديد و ما مي بايست از اين كمينگاه حركت نگهبانان عراقي و احتمالا گشت و شناسايي دشمن را زير نظر مي گرفتيم و سه نفر ديگر ديگر كه ماموريت اصلي را بايد انجام دهند به راه خود ادامه دادند . تا آنجائيكه اين برادران در ديد من بودند چشمانم به دنبال آنها بود چرا كه تجربه نشان داده بود هر گونه كوتاهي در اين لحظات ، بعدها حسرت آن ، دل را آزرده مي كرد ونگاه به قد و بالاي رزمندگان ، شيريني داشت كه جسم بي جان آنها ظاهرا براي ما خاكيان غبطه آور بود . زماني كه آنها از ميانه دو تپه عبور كردند و از ديد من نا پديد شدند ، شناسايي منطقه محل ماموريتم را شروع كردم . پشت سرما سلسله ارتفاعاتي بود كه به تنگه حاجيان ختم مي شد . در پائين تپه محل استقرار ما نهر آبي جاري بود . حدود پانصد متر آن طرف تر خاكريز نسبتا بلندي قرار داشت كه بر روي اين خاكريز و به فاصله 200 متري سنگرهاي ديده باني احداث شده بود و مسلسل دوشكا درآن نصب بود با دوربين به داخل سنگرها نظاره گر شدم . چهره سربازان عراقي كاملا نمايان بود . در مقابل اين ضلع خاكريز كانالي حفر شده بود كه ظاهرا اين كانال دورتادور مقر تيپ امتداد داشت و مانعي براي رخنه به داخل تيپ بود . تعداد سنگرهاي ديده باني در اين ضلع 7 سنگر بود ولي طبق گفته همرزمان من اگرمشكلي بوجود مي آمد بواسطه گروههاي گشتي دشمن بود كه معمولا در اطراف اين منطقه به گشت زني مي پرداختند . با نزديكي غروب آفتاب ،باد نسبتا سردي وزيدن گرفته بود . من همچنان با دوربين سنگرهاي ديده باني را زير نظر داشتم و اوضاع به نظر عادي مي آمد. سنگري كه روبروي ما قرار داشت ، مراقبت از آن ضروري تر بود و به همين دليل دوربين روي آن متمركز شده بود . در داخل سنگر دو سرباز عراقي قرار داشتند كه هر چند دقيقه يكي مي نشست وديگري ديدباني مي كرد و گاهي وقتها به نقطه اي دقيق مي شد وسپس با يكديگر صحبت مي كردند ومن چنان حركت سربازان عراقي را زير نظر داشتم كه حتي از حركت لبهاي آنان مي توانستم حدس بزنم كه آنها چه مي گويندوپس از مدتي احساس كردم در ميان آنها هستم و حرفهاي آنان را مي شنوم ، يكي از سربازان هر چند گاهي دست در جيب خود ميكرد وعكسي در مي آورد و به آن خيره ميشد و در مورد صاحب عكس مطالبي به همسنگري خود مي گفت ولي ظاهرا همسنگر او علاقه اي به شنيدن حرفهاي او نداشت ودر افكار خود غوطه ور بود . من دلم مي خواست با اين سرباز هم سخن شوم و درد دلهاي او را بشنوم . من به اين سرباز نام ( حر ) دادم وبه همرزمش نام ( سعد )و زماني كه حر سخنانش قطع مي شد ،دوست داشتم كه به او پاسخ بدهم و بگويم :مگر نمي داني كه اينجا خاك ايران و صدام سرزمين ما را اشغال كرده است .مگر تو همسر و فرزندانت را دوست نداري .خوب هر وقت به مرخصي رفتي ديگر به جبهه بر نگرد ،تو كه مي داني صدام با تحريك ابرقدرتها و براي مقابله با يك انقلاب ،جنگ را آغاز كرده ، تو كه مي بيني كه همسنگرت حتي حاضر نيست به حرفهاي تو گوش كند . چرا همچنان در خدمت ظالم و كافري مثل صدام باقي مانده اي ، از اينكه او جوابي به من نمي داد ، عصباني بودم وبجز صداي بعضي از حيوانات وحشي ، صداي ديگري در اطراف ما شنيده نمي شد و خورشيد آخرين نور افشاني هاي خود را به نمايش گذاشته بود و با قدرت نمي خواست غروب كند چرا كه شايد مي دانست كه رزمندگان با رفتنش غمگين مي شوند و خفاشان به حركت در مي آيند و اگر اميد به ماه نبود ، اوضاع سختتر مي شد . با غروب آفتاب و تاريكي شب اميدمان تنها به دوربين مادون قرمز بود و ظاهرا حر و سعد رفته بودند و حر وسعد ديگري بجاي آنها آمده بودند و يكي از آن دو هرازچند گاهي پشت دوشكا (مسلسل 50/7 ميلي متري دوشكا ساخت روسيه ) قرار مي گرفت و نقطه اي را نشانه مي رفت و همزمان شدت قلب ما بيشتر وپرصداتر مي گشت ودر مقابل انگشتانمان بر روي ماشه قناصه (تفنگ تك تير انداز ساخت روسيه ) مي رفت و آماده شليك مي شد ولي سرباز عراقي پس از لحظاتي با شليك چند تير ، آرامش محيط را بر هم مي ريخت وسپس شروع به حرف زدن با همسنگر خود مي كرد و من چقدر دوست مي داشتم كه آنها به صحبت هاي خود ادامه بدهند ، چرا كه اين كار احتمالا دو فايده داشت :اول كه صحبت آن دو ما را مطمئن مي كرد كه اوضاع از نظر آنها عادي است و ديگر اينكه شايد اين گفتگو باعث روشن شدن حقانيت ايران در اين جنگ نا خواسته مي شد .از اينكه اين قدر خوش باور بودم ، بخود مي خنديدم . مسئوليت ماموريت واگذار شده كمتر مجال مي داد كه به دوستان خود بيشتر توجه كنم ولي هر وقت به آنها نگاهي مي انداختم چهره جدي ، مصمم وخشم آلود آنها مرا خوشحال نمي كرد .اين دو رزمنده از آمادگي بسيار بالايي بر خوردار بودند و در صورتيكه دشمن كوچكترين حركتي از خود نشان مي داد آنها آماده دفاع از خود و به هلاكت رساندن دشمن و طبعا با صداي تيراندازي كه شروع مي شد پيامي براي دوستاني بود كه كه طرف مقر توپخانه حركت كرده بودند و آنها بايد متوجه مي شدند كه ديگر راه بازگشت از اين مسير امكان ندارد ولي من در فكر ديگري بودم . با اينكه اطمينان داشتم در صورت درگيري ما قادر خواهيم بود چند نفر از دشمنانمان را به هلاكت برسانيم و به سلامت به عقب بر گرديم ، دوست داشتم اتفاقي نيفتد و شايد تا عمليات بعدي فرصتي براي سربازان عراقي باشد تا آنان به اهداف شوم صدام پي ببرند و خود را از مهلكه جنگ نجات دهند و اطمينان داشتم كه اين آرزو از سر ترس نيست و حتي به رزمندگان همراهم حق مي دادم كه خشمگين باشند ، هر چه بود تعدادي از خانواده هاي اين رزمندگان در گيلان غرب به شهادت رسيده و مابقي آنها از شهر و ديار خود آواره شده بودند . سكوت محيط و عدم هر گونه حركتي آن آمادگي اوليه را از ما گرفته بود و حتي يكي از دو رزمنده از فرط خستگي گاهي براي چند ثانيه به خواب مي رفت و در اين حال و احوال بوديم كه سر و صداي گروهي به گوش مي رسيد و طبعا ما هم با آمادگي بيشتر چشمهاي خود را به سوي صدا دوختيم و پس از لحظاتي فهميديم تعدادي عراقي پس از عبور از خاكريز داخل كانال شده و سپس بالا آمدند و بطرف ما در حركتند . دوربينهاي عادي چيزي را نشان نمي داد و دوربين مادون قرمز هم گويي توانائيش را مانند خورشيد از دست داده بود . سربازان عراقي همچنان به طرف ما در حركت بودند ولي ظاهرا آماده نبرد نبودند . هر چه آنها جلوتر مي آمدند وضعيت آنها براي ما مشخص تر مي شد . پس از چندي معلوم شد كه تعدادي از آنها حتي اسلحه هم با خود همراه ندارند و اين بر تعجب ما مي افزود . سربازان عراقي با صداي بلند با يكديگر گفتگو مي كردند ولي به نظر مي آمد كه همچنان به طرف ما مي آيند . دقايق و شايد ثانيه ها به كندي مي گذشت و من سعي داشتم آرامش را حفظ كنم وآخرالامر سربازان به نهر آب رسيدند و در كنار آن جا گرفتند و مشغول نوشيدن آب و پر كردن دبه هاي همراه خود شدند و بعضي از آنها با يكديگر شوخي مي كردند و به هم آب مي پاشيدند . من چنان از اين واقعه خوشحال بودم كه دوست داشتم از جاي خود بلند شوم و به سوي آنها بدوم و همبازي آنان شوم . نگاهي به دوستان خود كردم ، ديدم آن دو چنان خشمگين هستند كه برق نگاهشان لعن و نفرين است كه به سوي آن سربازان نشانه رفته ، به يكي از رزمندگان كه نامش فرهاد بود نزديك شدم و با صداي آهسته حال او را پرسيدم ، در پاسخ گفت :آدم از خدا نترسه و با اين اسلحه قلب و مغز اين كافرها را نشانه بگيره . به فرهاد گفتم البته الان اين كار را نمي كني ، گفت اگر به خاطر بچه هايي كه به جلو رفته اند نبود ،حتما اين كار را مي كردم ،آخه اين بعثي ها چه از سرزمين ما مي خواهند ؟ در جواب گفتم : دينت را ،ولي نه اين بيچاره ها بلكه صدام و اربابانش . فرهاد گفت هر يك از اينها يك صدامند . به محل استقرار خود باز گشتم و همچنان سربازان عراقي آب بازي مي كردند و حتي سرماي شبانه كوهستان هم تاثيري بر آنان نداشت . آنان را دوباره زير نظر گرفتم و از اينكه آنها حركتي نمي كردند كه منجر به در گيري شود ، خداوند را شكر گذار بودم و براي سلامتي همه رزمندگان دعا مي كردم . ساعت حدود يك بامداد بود كه ماه خود را نمايان كرد . ارتباط نور ضعيف ماه و حركت قلب را نفهميدم ولي هر جه بود از تپش آن كاسته بود و شايد هم علت آن رفتن عراقي ها از كنار نهر آب وخمارآلود بودن سربازان داخل سنگر بود . ولي دو رزمنده همراه من پلك از پلك بر نداشتند .چنان به اطراف و سنگرها نگاه مي كردند كه انگار مراقب جهان بشريت هستند .صلابت اين دو رزمنده اين اميد را به من مي داد كه براي رويارويي با تمام ارتشهاي جهان همين دو كافي هستند . سكوت منطقه و نور بيشتر ماه صداي پاي دوستان جلوتر از ما را خبر مي داد .با دوربين به مسير آنها نگاهي انداختم ، راه رفتن و هيكلهاي آنها اين نويد را مي داد كه اين سه نفر همان همرزمان ما هستند و دقايقي بعد آنها به ما نزديك شدند و با اشاره دستور حركت را دادند ، حالا ما شش نفر بوديم كه به طرف مقر تاكتيكي حركت مي كرديم ، هنگام حركت آنها از موفقيت ماموريت خود خبر دادند ، پس از ساعتي راهپيمايي به خط مقدم رسيديم . در آنجا سه رزمنده ديگر به ما پيوستند واز خط عبور كرده و ميدان مين را پشت سر گذاشتيم ، همه بچه ها خوشحال از انجام وظيفه بوده ولي خسته به نظر مي رسيدند اما من اصلا احساس خستگي نمي كردم و دوست داشتم سبكبال تا گيلان غرب بدوم ، آواز بخوانم و به پرندگاني كه حالا خاموش شده بودند بگويم ساكت نباشيد و نغمه سر دهيد و به گلها بگويم برقصيد و به سبزه قبايي ماموريت دهم به كربلا برود به امام حسين (عليه السلام ) بگويد فرزندان خميني حرفهاي بسياري حتي براي دشمنان خود دارند ولي چه بايد كرد كه فعلا به آنان نمي رسد .

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:16  توسط دایی علی | 
شاعری که شعر زیبای ذیل را درباره ایران سروده چندی پیش به دیار باقی شتافت.او اهل زنجان بود. مثل اغلب شاعران زندگی اش اغشته به چند و چونها بود و...اخیرا شعری از او به دستم رسید شاید این شعر نیز روایتی است کوتاه از ان گون جوانمردیها که دوست داریم.


« ايران »، صداي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »
شكواي ناي خسته‏ام را بشنو اي « ايران »
مي‏خوانم آوازي ميان ضرب توفان‏ها
مي‏خوانمت با رعد و برق و باد و باران‏ها
آواز من هر چند ايرانم غم‏انگيز است
با اين همه از عشق، از عشق تو لبريز است
من از «دماوند» و « سهند » ت قصه مي‏گويم
از كوه‏هاي سربلندت قصه مي‏گويم
از رودهايت، اشك‏هاي غرقه در خونت
از خشم « كرخه »، از نزاري‏هاي كارونت
در ذهن من ريگ روانت نيز سرسبز است
حتا كويرت نيز بي‏پاييز سرسبز است
ديگر چه جاي باغ‏هاي چون بهشت تو
اي در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
اوج ستون‏هاي بلندت « تخت جمشيد » ت
از سربلندي سر رسانيده به خورشيدت

+ نوشته شده در  ساعت 21:11  توسط دایی علی | 
صله رحم موجب افزایش مال و دوستی در فامیل و

عقب افتادن اجل است.

                                          پیامبر اکرم (ص)

+ نوشته شده در  ساعت 21:7  توسط دایی علی |