![]() |
![]() |
|
| شرح هویت و جوانمردی ایرانیان |
|
جوانمردی شیخ ما را گفتند: که فلان کس بر روی می رود. گفت: سهل است، چغزی و سعوه ای نیز بر روی آب می رود. گفتند فلان کس در هوا می پرد، گفت: زغن و مگس نیز در هوا می پرد. گفتند: فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود، شیخ گفت: شیطان نیز در یک نفس از شرق به غرب می رود، این چنین چیز ها را چندان قیمتی نیست، مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و بر خیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و در بازار در میان خلق داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:3 توسط دایی علی |
|
فرمانده همیشه از قول آقا(امام علی علیه السلام) می گفت: سزاوار است که آدمی نگهبان نفس، مراقب دل و نگهدار زبان خویش باشد. غرر الحکم و درر الکلم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط دایی علی |
|
|
مثل یک کبوتر پدری فرزندش در عملیات والفجر مقدماتی مفقود شده بود و همیشه می گفت: مثل یک کبوتر پرواز کرد و رفت. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:21 توسط دایی علی |
|
|
کربلا در آن سوی شیا کوه در جبهه بانسیران در غرب کشور هر روز روبروی شیا کوه می ایستادند و زیارت عاشورا می خواندند و فتح شیا کوه را با زیارت کربلا و امام حسین ( ع) برابر می دانستند پس از جنگ هم همچنان در پس هر سنگری زیارت کربلا را به انتظار می نشینند.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:56 توسط دایی علی |
|
|
یک جیپ ژاندارمری که تفنگ 106 به روی آن نصب شده بود به ایستگاه 7 آبادان آمد و بعد از چند روز بچه ها دیدند یکی از ژاندارمها نماز نمی خواند. بچه ها فقط به او مهربانی کردند و او فهمید و یواشکی به یکی از بچه ها گفت من در عمرم نماز نخوانده ام و حمد و سوره بلد نیستم. بدون اینکه کسی بفهمد یکی از بچه ها همراه او شد و ضمن شلیک به دشمن بعثی به او نماز خواندن را یاد می داد، ژاندارم خوش قلب هنگام کفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین بود که گلوله توپی آمد و او را از وسط نصف کرد و ژاندارم جوانمرد رفت پیش خدا... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:5 توسط دایی علی |
|
|
سردار جنگل در جنگل چه مانده است؟ درختان سر به فلک کشیده! چه مقداراز جنگل از بین رفته است؟! در جنگل سرداری هنوز ندا سر می دهد: ایران زنده است اسلام تا ابدیت هست. در جنگل دکتر ها (حشمت) رفته اند و تخریب شده اند، اما نه به دست دیگران، بلکه به دست خود، آنها می خواستند چند روزی بیشتر زندگی کنند، که کردند اما فقط چند روز؟! میرزا کوچک خان چند روز کمتر زندگی کرد، اما جاودانه شد. "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاکم عند الله یرزفون" میرزا همیشه به خدا توکل داشت و نگاهش به او بود و این آیه ترنم لبانش بود: " فمن یتوکل علی الله فهو حسبه " امروز 85 سال از شهادت سردار جنگل می گذرد و او با ابدیت زنده است او زنده است تا اسلام و ایران زنده اند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:59 توسط دایی علی |
|
|
خالکوبی خیلی سعی نمی کرد بدن خالکوبیش را پنهان کند . بارها این جمله را تکرار می کرد"قربونت برم امام ، اگه تو نیامده بودی معلوم نبود ما الان در کدام لجنزار گرفتار بودیم " . عاشقانه هر ماموریت خطرناکی را قبول می کرد ودائما امام را دعا می کرد می گفت : "ما یا خمینی گفتیم و عشق آغاز شد ." |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:39 توسط دایی علی |
|
|
بسیجی درپشت جبهه از جبهه برای مرخصی به تهران آمده بود و تنها سرمایه اش موتوری بود که تازه خریده بود . آخر شب از هیئت به خانه برمی گشت که دید ، " پدری همراه همسر و دو فرزندش با موتور خراب در هوای سرد آن شب پیاده می روند " . موتور را نگه داشت و با پدر آن خانواده گفتگویی کرد و موتورش را به آنها داد و موتور خراب را گرفت تا فردا دوباره عوض کنند . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:24 توسط دایی علی |
|
|
اشاره يك فرمانده درواپسين روزهاي دفاع مقدس وپس ازقبولي آتش بس ازسوي جمهوري اسلامي ايران وعمليات مرصاد كه صدام ومنافقين يك بارديگر بخت خود را به بوته آزمايش گذاشتند وازسوي رزمندگان ومردم ايران تودهني سختي خوردند ، ماموريتي به من واگذار شد كه مي بايست امكانات لازم را براي تاسيس يك مركزپژوهشي براي تعدادي از افسران عالي رتبه عراقي كه در طول جنگ در سپاه 9 بدر(معارضين رژيم صدام حسين از ابتداي جنگ در كنار رزمندگان اسلام حضور داشته و به تدريج بر تعداد آنها افزوده گرديد كه در اواخر جنگ داراي سپاهي متشكل از سه لشكر بودند و طبق اظهارات فرماندهان دفاع مقدس، اين يگان يكي از بهترين واحدهاي مقابله كننده با ارتش صدام محسوب مي شد .)به همراه رزمندگان ارتش اسلام با صدام و حزب بعث در حال جنگ بودند، فراهم نمايم .از همان ابتداي شروع ماموريتم اين سؤال برايم مطرح شد كه اين افسران با جه انگيزه اي همراه و هم رزم كشوري شده اند كه به ظاهر درپي اشغال خاك وطن شان بوده و در هر فرصتي در پي جوابي بودم .آنها مردان كوچكي نبودند، بلكه داراي تحصيلات عالي نظامي كه هر كدام از آنها دورهايي را در كشورهاي اتحاد جماهير شوروي سابق ،فرانسه و كشورهاي اروپاي شرقي گذرانده بودندوبه طور كلي افسران جهان عرب، مرداني سياسي هستند ودر اغلب كشورهاي غربي نظاميان ،حاكمان بر كشورشان ميباشند. جمال عبدالناصر ،سادات ومبارك همگي نظامي بوده اندكه از دهه 1950 ميلادي بر مصر حكومت كرده اند.حافظ اسد، سرهنگ قذافي ، احمد حسن البكر، صدام حسين ،شاه حسين و نميري نظامياني بوده اند كه بر كشورهاي سوريه ، ليبي ، عراق ، اردن وسودان حكومت كردهاند و طبيعتاً افسران سپاه 9 بدر هم از اين قاعده مستثني نبودند و روزها مي گذشت و ماموريت محوله انجام مي شد ولي من به دنبال سؤال خود بودم كه اين افسران سياسي چگونه در دفاع مقدس همراه ما شده بودند ،تا جائيكه چندين بار زخمي و مجروح شده و حتي صدام با آگاهي از همكاريشان با نيروهاي ايراني و براي سست كردن اراده آنها ، تعدادي از اعضاي خانواده آنهارا دستگير و بعضي رابه شهادت رسانده بود ولي اين موضوع باعث استقامت بيشتر و تلاش گسترده ترآنها براي سرنگوني صدام وبيشتر، با انگيزه انجام ،تكليف الاهي شده بود. در طول چند ماه همكاري و همراهي با آنها متوجه شدم كه مثلاً سرهنگ ابومحمد به علت اعدام دوتن از فرزندانش توسط امن العام ( سازمان امن العام يكي از مخوفترين سازمانهاي اطلاعاتي و امنيتي دنيا به شمار مي رود كه در جهت تثبيت حكومت حزب بعث در عراق نقش محوري داشته است . ) در يك فرصت مناسب از جبهه هاي جنگ فرار كرده و خود را تسليم قواي اسلام نموده و از بدو ورودش خالصانه در جنگ عليه صدام ، همراه رزمندگان اسلام شده است و يا ابوفارس وابوعلي كه هر از افسران سني مذهب واز اهالي استان موصل بودند به علت اينكه ازسالها قبل عضو يك حزب اسلامي بوده و با حزب بعث اختلاف عقيدتي داشته اند درعمليات فتح المبين هركدام به همراه گردان تحت امرخود ،پناهنده به سپاه اسلام شده بودند ويا سرتيپ ابونزار كه از سالها قبل به اهداف شوم حزب بعث پي برده بود ، از همان ابتداي جنگ به دنبال فرصتي براي فرار بود وبقيه اين افسران خارج از اين قاعده نبودند ولي آنچه مهم به نظر مي رسيد اين موضوع بود كه آنها براي فرار از مرگ ،از ارتش بعث خارج نشده بودند وبهترين دليل انتخاب آگاهانه ومسئولانه آنها وحضور در جبهه هاي نور عليه ظلمت بود كه داستان زندگي او با بقيه متفاوت وجلب توجه مي نمود و اين شخص سرهنگ عبدالله بود ،او از اهالي استان سني نشين رماديه واز افسران بعثي عاليرتبه بود و زماني كه شنيدم او تا هنگام زخمي شدن و اسارتش وبه قول بسيجي ها،تاآخرين فشنگ وتا آخرين نفس وتا آخرين قطره خون جنگيده است، موضوع برايم حساستر شد و دوست مي داشتم كه ماجراي پيوستنش به ارتش اسلام را از زبان خود او بشنوم و هنگامي كه با هم براي ماموريتي عازم كرمانشاه بوديم از فرصت استفاده كرده و علت حضورش در ميان سپاه اسلام را جويا شدم و ايشان ماجرا را چنين تعريف كرد: من ازهنگام نوجواني و قبل از بدست گيري اولين دوره حكومت بعثي ها (درسال 1963 ميلادي ناصريستهاي عراق به رهبري عبدالسلام عارف و بعثي ها به رهبري احمد حسن البكر اقدام به كودتاي عليه عبدالكريم قاسم اولين رئيس جمهوري عراق كردند كه به علت خشونت گسترده جيش الشعبي وابسته به حزب عراق ونارضايتي مردم وبخصوص علماي شيعه ،عبدالسلام عارف در سال 1965 آنها را از حكومت كنار گذاشت .) يعني از سال 1963 تا 1965 در جيش الشعبي ( ارتش مردمي ) فعال وپس از آن در شاخه جوانان حزب بعث در استان رمادي عضويت داشتم كه پس از بركناري احمد حسن البكر توسط رئيس جمهور اسبق عراق عبد السلام عارف ، بنا بر توصيه تشكيلاتي حزب بعث وارد دانشكده افسري و پس از گذراندن دوره چهار ساله ، وارد ارتش شدم كه مدتي بعد كودتاي بعثي ها در سال 1967 بوقوع پيوست . در اوايل دهه 1970 ميلادي از سوي حزب بعث براي فراگيري تحصيلات عالي نظامي به مسكو اعزام شدم و بازگشت من به بغداد همزمان با امضاء قرداد 1975 بين صدام و شاه ابران بود ، ولي هميشه توسط اداره توجيه سياسي ارتش كه زير نظر مستقيم حزب بعث بود اين طور به ما القاء مي شد كه قرارداد 1975 الجزاير به خاطر شرايط سخت عراق در جنگ با اكراد كه مورد پشتيباني شاه ايران بوده اند ، امضاء شده است وعراق در شرايط مناسب حق خود كه همانا باز پس گيري شط العرب ( اروند رود ) وسرزمينهاي اعراب است را از ايران مطالبه خواهد كرد . و اين تلقين ها براي من كه از نوجواني تحت تعليم حزب بعث قرار داشتم مانند وحي الهي با خون و پوست واستخوانم ممزوج شده و هميشه يكي از آرزوهايم رسيدن به آرمانهاي حزب بعث بود كه در اولويت آن آزاد ساختن سرزمين هاي به اصطلاح اشغالي اعراب توسط ايران ، و مهمتر از آن جنگيدن با فارسها و مجوسها بود كه به طور مرتب در گوش من و امثال من خوانده مي شد كه براي سربلندي اعراب نياز به قادسيه ديگري است ومن در پي اين آرزو بودم تا اينكه انقلاب ايران در سال 1979 به پيروزي رسيد و توجيهات و برنامه هاي حزب بعث با شدت و حرارت زايد الوصفي مبني بر اينكه ادامه پيدا كرد كه حالا وقت آن است كه حكومت جديد ايران حقوق اعراب و سرزمينهاي عربي و به اصطلاح خوزستان وجزاير تنب بزرگ وكوچك وابوموسي را پس بدهد وهر روز بر طبل اين تبليغات مي كوبيد و همزمان بر آمادگي هاي نظامي ارتش بعث مي افزود و قراردادهاي كلاني با فرانسه و شوروي براي خريد جنگنده ، توپخانه وتانك پيشرفته به امضاء مي رساند تا اينكه در ماه سپتامبر سال 1981 دستور حمله به خاك ايران صادر و ارتش عراق با 14 لشكر پياده و مكانيزه وارد خاك جمهوري اسلامي ايران گرديد و افسراني مثل من پس از حمله به ايران سر مست از غرور به آرزوهاي خود رسيده بوديم وچقدر به اين اشغالگريها افتخار مي كرديم ولي يك سال نگذشت كه قواي ايران با ساماندهي ارتش و سپاه ، پيشروي هاي ارتش عراق را سد و پس از مدتي شروع به عملياتهاي آفندي (عملياتهاي هجومي براي بازپس گيري سرزمين و يا ضربه وارد ساختن به قواي دشمن ، عمليات آفندي ناميده مي شود .) كردند و ارتش عراق متحمل ضربات سختي در آبادان و سپس منطقه عمومي سيف سعد و تنگه چزابه ( منطقه عملياتي طريف القدس كه در زمستان سال 1360 آزاد شد . ) و پس از مدت كوتاهي در منطقه رقابيه و دشت عباس (منطقه عملياتي فتح المبين كه در اوايل بهار سال 1361 ازاد شد .) شد ولي من وافسران ديگري مانند من چاره اي نداشتيم كه قبول كنيم اين شكستهاي پي در پي ، عقب نشيني تاكتيكي است ولي حقيقتا من همچنان به آرمانهاي حزب بعث به فرماندهي ميشل عفلق و صدام حسين اعتقاد داشتم و حاضر بودم در اين راه جانفشاني كنم تا اينكه گرداني كه من فرماندهي آن را به عهده داشم براي حفاظت از خرمشهر به اطراف اين شهر اعزام گرديد و پس از شنيدن اين سخن صدام كه اگر ايرانيها بتوانند محمره ( خرمشهر ) را پس بگيرند ،من كليد بندر بصره را به آنها تقديم خواهم كرد ، احساس مسئوليتم دو چندان شد وبخوبي وبا توجه به آگاهي هاي نظامي ام فهميدم كه سقوط خرمشهر يعني نه اينكه حزب بعث و صدام نتوانسته اند به اصطلاح سرزمينهاي اعراب را فتح كنند بلكه دومين شهر مهم عراق راهم از دست خواهند داد و بر همين باور به صورت شبانه روزي در جهت استحكام سنگرها و حفظ روحيه سربازانم تلاش مي كردم و مدتها بود كه سازمان توجيه سياسي ارتش به صورتهاي مختلف تبليغ مي كرد كه ايراني هاي مجوس پس از به اسارت گرفتن سربازان عراقي آنها را با روشهايي مانند آتش زدن ، سربريدن و زنده به گور كردن به قتل مي رسانند و اين بر كينه من مي افزود ودر تصميم براي پايداري و مقابله با ارتش ايران مرا مصمم تر مي نمود تا اينكه عمليات آزاد سازي خرمشهر كه معروف به عمليات بيت المقدس است ، شروع شد . گردان تحت امر من در نخلستانهاي نزديك خرمشهر ودر منطقه اي كه كاخ شيخ خزعل (شيخ خزعل يكي از عوامل انگليسيها بود . در اوايل سالهاي 1300 شمسي قصد جدايي استان خوزستان را داشت كه پس از تغيير سياستهاي انگليس در قبال ايران و با روي كار آمدن رضا شاه ، اربابانش وي را فداي اين سياست نمودند . ) در آنجا بود استقرار يافته و با شروع عمليات و نبرد شبانه ارتش اسلام در كمترين مدت سنگرهاي بسيار مستحكم ما فروريخت و سربازان خود را تسليم كردند ولي اين موضوع در روحيه من اثري نداشت ومن با خود فكر مي كردم براي آرمانم بايد بجنگم و از سوي ديگر خيلي هم فرقي نمي كرداگر به عقب برمي گشتم حتما به دادگاه نظامي سپرده مي شدم و در صورت اسارت ، ايراني ها با بدترين شكلي مرا به قتل خواهند رساند و چه بهتر كه تا آخرين رمق بجنگم . در آن شب در نخلستان تاريك به نبرد خود ادامه دادم تااينكه در نزديكي يكي از سنگرها گلوله توپي در اطراف من به زمين خورد و تركش آن به پهلوي من اصابت كرد و خون زيادي ازمن جاري شد ولي من در همان حال تا جائيكه كلاشينكفم فشنگ داشت جنگيدم وآنگاه كه فشنگي نداشتم و خوني در بدنم نبود كه حركت كنم در كنار خاكريزي افتادم وپس از مدتي احساس كردم يكي از سربازان ايراني در چند متري من ، زخمي وبرروي زمين افتاده است . آن شب چقدر تلاش كردم كه خودم را به آن سرباز برسانم وبا هر وسيله ممكن آخرين نفس هاي او را قطع كنم ولي خون ريزي شديد اين فرصت را از من گرفته بود تا اينكه شب به پايان رسيد و صبح پديدار گشت و نيروهاي بيشتري از ايرانيان در منطقه حاضر شدند و به پاكسازي سنگرها پرداختند و همراه آنها نيروهاي امدادگر ، مجروحين را به عقب منتقل مي كردند تا اينكه چند ايراني بر بالاي سر آن مجروح حاضر شدند با سر و صدا ، ديگران را با خبر كردند و من از حالت آنها فهميدم كه اين مجروح بايد يكي از فرماندهان ايراني باشد و در اين وقت چقدر متاثر شدم كه چرا نتوانستم طي چند ساعت گذشته او را بكشم و ترس و اضطراب من چندين برابر شده بود و هر لحظه منتظر رسيدن نيروهاي ايراني بر بالاي سرم و شليك چند گلوله بر پيكر نيمه جانم بودم . در همين حال واحوال بود كه اشاره دست فرمانده مجروح به سوي من ، توجه مرا جلب كرد و من كه منتظر آخرين لحظات عمرم بودم ، ديدم آن مجروح به همرزمان خود مي گويد اول آن مجروح عراقي را به عقب ببريد و سپس مرا ، ابتدا خيال مي كردم اين موضوع رويايي بيش نيست كه من در آخرين دقايق عمرم به آن دل خوش كرده ام ولي زمان زيادي طول نكشيد كه ديدم اين رويا به واقعيت پيوست وسربازان ايراني به سراغم آمدند و مرا بر روي برانكاردي گذاشته و زخم مرا پانسمان كرده و به سمت آمبولانسهايي كه در نزديكي مابود ،بردند وسپس آن فرمانده مجروح را آوردند . در اين هنگام بود كه كاخ عنكبوتي من در هم ريخت و اين رفتار فرمانده مجروح را با برنامه هاي سازمان توجيه سياسي ارتش وحزب بعث مقايسه مي كردم ودر كمترساعتي عملا ديدم كه دكترهاي ايراني هيچ فرقي درمعالجه من عراقي بعثي ،با سربازان ايراني وآن فرمانده مجروح نمي گذارند وبا همه توان در بهبود حال من كوشش مي كنند و روزها وماهها گذشت ومن عملا تلاش و فداكاري اطباء وپرستاران ايراني را كه براي نجات جان من از خود گذشتگي مي كردند را با تمام وجود لمس كردم و پس از اين واقعه من مدتها به گذشته خود و حزب بعث كه عمرم را در راه اعتلاي آن گذاشته بودم ، فكر كردم . وجدانم و عقلم وهمه وجودم به من مي گفت كه گذشته اي تباه شده داشته ام و براي رسيدن به فلاح و رستگاري بايد از نو شروع كنم . پس از بهبودي جسمم به اردوگاه اسراء منتقل شدم و در آنجا كتابخانه بزرگي بود كه نزديك به يك سال به مطالعه پرداختم و پس از تفكر بسيار به اين نتيجه رسيدم كه بايد گذشته را جبران كنم و براي آنچه كه از دست داده بودم و رهايي كشورم و مردمم ،راهي بجز پيوستن به ارتش اسلام كه حقيقتا براي دفاع از انسانيت مي جنگيد و بلكه بهتر است بگويم به دفاع بر خواسته است ، بپيوندم و شاهد صدق گفتارم در اين راه ، زخمهايي است كه در ياري رزمندگان اسلام بر تن دارم و من به اين جراحتها افتخار مي كنم در سراي ديگر ، بگويم من با خميني بوده ام ؟!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:14 توسط دایی علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیتم ماندگاری هویت و جوانمردی پوران ایران زمین است.
|
| پیوندها |
|
کشکول سرداران عشق |
|
RSS
|