تبليغاتX
پوران ایران زمین
شرح هویت و جوانمردی ایرانیان

 

مادران آهسته و بی صدا می روند

آنگاه که شیره جانشان را از سینه محبت بما می دهند.

آنگاه که نگاهشان همواره همراه ماست.

آنگاه که لقمه را از دهانشان دریغ می کنند و به کام ما می گذارند .

آنگاه که قامتشان خم می شود تا ما بزرگ شویم .

آنگاه که بیمار می شوند باز هم ما به راحتی از کنارشان عبور می کنیم و باورمان نمی شود .

زمانی که می روند بسرعت به خاکشان می سپاریم . چند روزی شاید اشکی و آهی.

و شب جمعه آخر سال شاید به مزارشان برویم، (اگر با معرفت باشیم)

مادران آهسته و بی صدا می روند

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:41  توسط دایی علی | 

بسم تعالی

لبخند حاج عباس

همه بچه ها عباس کریمی را رزمنده ای شوخ طبع و خندان می شناختند . از زمانی که مسئولیت های گوناگون به او واگذار می شد . خنده ها آهسته تر و زمانی که به فرماندهی لشکر محمد رسول الله منصوب شد دیگر کمتر کسی خنده هایش را شاهد بود و از عملیات خیبر تا عملیات بدر در اسفند ۱۳۶۳ حس سنگین مسئولیت کاملا بر دوش حاج عباس مشهود بود.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط دایی علی | 

لبخند یتیم

فرمانده می گفت:

لذت های دنیا زود گذر و مصیبتها ماندگار،

اما لذتهای معنوی بسیار ماندگارترند،

فرمانده می گفت: جنگ تمام میشود و سخترین روزها و صحنه ها برایتان شیرین ترین خاطره ها خواهد بود،

آیا تاکنون کاری کرده اید که یتیمی لبخند بزند.

+ نوشته شده در  ساعت 23:2  توسط دایی علی | 

به آسمان نگاه کن

به آسمان نگاه  و کمی هم پرواز کن. آن گاه زیبایی ها را بهتر می بینی. جوانمردی ها بهتر نمایان میشود را ستی و صداقت به مانند گلی سرخ و زیبا در سبزه زاری است. سخاوت به مانند آبشاری زیباست. دستگیری از تهیدستی به مانند چشمه ای در کوهسار است. به آسمان نگاه کن و از بدی ها دور باش. در هنگام بهار یاد شهیدان را از یاد مبر...

 

         

+ نوشته شده در  ساعت 23:11  توسط دایی علی | 

بسمه تعالی

خیلی ساده

یک توپ برای یتیمی خرید و هدیه داد . پسرک یتیم ساعتی با توپ بازی کرد و تا صبح توپ را در بغل گرفته بود و راحت و آرام خوابید...

19/12/84

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:22  توسط دایی علی | 

باید دری ساخت ز فولاد

 

فرمانده می گفت: دل با ارزش ترین خلقت خداست، این با ارزش ترین را به به ارزانی در اختیار بیگانگان نگذارید، دری از فولاد بسازید، کلید آن را فقط به خدا بسپارید.

 

                     

+ نوشته شده در  ساعت 22:16  توسط دایی علی | 

از آن روز تا حالا اشکهایم جاریست

دیروز برای زیارت مزار برادر شهیدم به بهشت زهرا (س) رفته بودم، چند ردیف آن طرفتر  مادری را دیدم ویترین قبر شهیدش را تمیز کرده بود و پرده جدیدی برایش می دوخت، به نزدش رفتم روی سنگ قبرش نوشته بود: ستوان دوم شهید محمد زرگنده محل شهادت سردشت. مادر نگاهی به من می کرد و می گریست. من فاتحه ای خواندم و قبل از اینکه بغضم بترکد خداحافظی کردم ولی از آن روز تا حالا اشکهایم جاریست.

 

           

+ نوشته شده در  ساعت 22:51  توسط دایی علی |