![]() |
![]() |
|
| شرح هویت و جوانمردی ایرانیان |
|
علی (ع) فارغ از هر دو جهانم به گل روی علی از خم دوست جوانم به خم روی علی * طی کنم عرصه ملک و ملکوت از پی دوست یاد آرم به خرابات چو ابروی علی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:29 توسط دایی علی |
|
|
بسمه تعلی عملیات رمضان در سال 1367 برای آزاد سازی قسمتهایی از سرزمین اسلامی شروع شده بود، امیر نوری زودتر از همه بچه ها خود را به جبهه رسانده و در مرحله اول عملیات شرکت کرده بود، خبرها حکایت از شهید شدنش بود و جنازه اش برنگشت و الان بیست و چهار رمضان است که مادرش منتظر است، ولی روزی پیدایش کردم و دنبالش رفتم و او حاضر به بازگشت به این دنیای خاکی نبود، رفت و رفت تا در خورشید ذوب شد و من هر روز او را به هنگام طلوع خورشید می بینم، به مادرش هم می گویم: پسرت مفقود نیست او می تابد و همه زندگی خود را از پرتو خورشید دارند، از نورانیت فراگیر شهداست که فکر می کنی مفقودالاثر است.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:13 توسط دایی علی |
|
|
بسمه تعالی رفیقی داشتم که از همان روز های اول ماه رمضان به پشت دستش می زد و می گفت: " ماه رمضان تمام شد و ما آدم نشدیم " اما بعد از رمضان 1367 آدمیت خود را با شهادتش در کنار اروند رود جاودانه کرد و رفت... و ما مانده ایم... * شهید سعید جوادی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:16 توسط دایی علی |
|
|
آن شب که بتان نماز خواندند ما را به حریم راز خواندند بر کف دف و بر لبانشان کف از دلبر دلنواز خواندند مطرب به ره عراق می زد در گوشه ای از حجاز خواندند ما شیعه آل مصطفی ایم آیینه کربلا نماییم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:9 توسط دایی علی |
|
|
بسمه تعالی سید آقا از میان پانصد نفر رزمنده تحت امر خود، پانزده نفر را بعنوان بهترین ها را انتخاب کرده بود، تا آنها را به آقای مهدوی کنی مسوول کمیته انقلاب اسلامی معرفی کند، اما همه بچه ها با خودش در عملیات 19/9/1359 آبادان شهید شدند و بیست پنج ساله که همه با هم " عند ربهم یرزقون " اند.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:45 توسط دایی علی |
|
|
به نام خدای شهیدان در سفر اخیر به شمال ایران طبیعت زنده مناطق فومن و جنگل های گیلان به چشم می آمد و شکر خداوند بر لب از نعمت هایش اما فریاد کوچک خان جنگلی همه به گوش می رسید: "افسوس می خورم که مردم ایران هنوز قدر این جمعیت را نشناخته اند. البته بعد از ما خواهند فهمید، که بوده ایم و چه می خواستیم و چه کرده ایم." آری در آن دوران پس از جنگ جهانی اول و پس از شکست مشروطیت میرزا کوچک خان به امید آزادی ایران و با ایجاد پایگاه مقاومت در جنگلهای گیلان لباس روحانیت را کنار گذاشت و با بصیرت روحانی لباس رزم بر تن کرد و راه آزادی ایران و بیرون راندن استعمار انگلیس و خلع سلطنت و ایجاد جمهوری به انقلابیون روس اعتماد کرد ولی روسها و انگلیس ها با هم ساختند و با احمد شاه در سرکوب نهضت جنگل شریک شدند، حیدر عمو اوغلو به احتمال بسیار قوی به دست جاسوسان روس و انگلیس و به اسم یاران سردار جنگل کشته شد، خالو قربان به امید رسیدن به قدرت سر سردار جنگل را برای رضا خان هدیه برد، احسان الله خان خود را به حکومت تسلیم کرد تا زنده بماند ولی اعدام شد و تنها میرزا کوچک خان جوانمردانه تا آخر بر سر عهد خود تا جدا شدن سرش باقی ماند و این چنین در جنگل صدای میرزا به گوش می رسید که بخاطر سر افرازی ایران و اسلام باید سیاست ورزی کرد و مقاومت و اعتمادی به دول بیگانه نداشت باید به خود متکی باشیم و اگر آن روز مقاومت شلیک گلوله از تفنگی بود امروز مقاومت یعنی کار و تلاش، تحصیل و تولید علم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:31 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای فاطمه (س) مجتبی باقری به هر شکلی که بود خود را به جبهه رساند و در عملیات شرکت و آخرین لحظات عمرش چنین گذشت: همرزم زخمی اش در کنارش نشسته بود و بدن پاره پاره او را نظاره می کرد، مجتبی در آخرین لحظات روی به او می کند و می گوید برخیز و جواب سلام خانم فاطمه زهرا (س) را بده من توان ندارم که برخیزم و احترام نمایم و سپس جواب سلامی می دهد و جان به جان آفرین می سپارد. مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته بودند از بدنم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:24 توسط دایی علی |
|
|
کتابی با جلد قرآن مجتبی باقری بعد از شهادت دو برادرش با مخالفت بسیار جدی خانوده برای رفتن به جبهه روبرو بود، دو سالی به مانند کسی که چیزی گم کرده می سوخت و می ساخت . آخرالامر روزی به نزد مادرش می رود و میگوید اگر من به قرآن قسم بخورم که می خواهم به ماموریتی بروم تو باور داری، مادر جواب مثبت می دهد و او که کتابی را از قبل آماده کرده بود و جلد قرآنی بروی آن گذاشته بود، نزد مادر قسم به آن کتاب می خورد و چنین دل مادر را آسوده و خود به جبهه می رود ولی در همین عملیات به وصال معشوق خود می رسد . چگونه رفتنش را بعدا خواهم گفت.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:20 توسط دایی علی |
|
|
در محضر خدا مولوی چه زیبا می گوید: ای دل چه اندیشیده ای در عذر و تقصیر ها زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا * زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا * زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش، چندان چشش چندان عطا * چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا بیاییم در این گردونه زندگی که هوسها و گرفتاریها و مشکلات دنیایی که ما را به سوی بدیها و نا جوانمردی ها می کشاند باور کنیم راه و رسم جوانمردی و درمحضر خدا بودن شیرینی و زیبایی و جلوه دیگری دارد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:28 توسط دایی علی |
|
|
آقا زاده جوانمرد همه ما وقتی اسم آقازاده می آید رانت خواهی و پارتی بازی به نظرمان می آید. ولی من که عموما سعی دارم خوبی ها را ببینم، خداوند عالم هم خوبی ها را نشانم می دهد. پسر یک وزیر که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف تهران بوده برای اینکه حرف و حدیثی نباشد یک کارگاه کوچک در و پنجره سازی باز کرده بود و یک روز که در و پنجره را به محل ساختمانی می برد، هنگام بازگشت شاگرد خود را در جلو وانت می نشاند و خودش عقب وانت می نشیند، وانت تصادف می کند و او از وانت به بیرون پرت می شود و سرش به جدول می خورد. حدود یک سال است که در کما بوده، الان یک ماهی است که تقریبا به هوش آمده و امید است سلامتی خود را بدست بیاورد. من که همیشه دعا میکنم خیلی زود خوب خوب بشه، شما هم دعا کنید هم این جوامرد سالم بشود و هم تعداد آنها بیشتر و بیشتر بشود. دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:20 توسط دایی علی |
|
|
سپاس خدای را سپاس خداوندی را که دم از دوستی با من زند و حال آنکه نیازی به من ندارد. آن گونه ام بردباری می فرماید که گویی اصلا در پیشگاه با عظمتش گناهی نکرده ام. پس چنین خدایی بهترین کس در نزد من است. (1) با این خدای خوب و مهربون جز راه خیر و جوانمردی رفتن ظلم و ستم بر خود چه دستاوردی دارم. خدایا همچنان بما توفیق اطاعت از خودت را مرحمت فرما. 1: دعای ابو حمزه ثمالی امام سجاد علیه السلام |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:13 توسط دایی علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیتم ماندگاری هویت و جوانمردی پوران ایران زمین است.
|
| پیوندها |
|
کشکول سرداران عشق |
|
RSS
|