تبليغاتX
پوران ایران زمین
شرح هویت و جوانمردی ایرانیان

بسم الله الرحمن الحیم

سبزه قبا

 

از شهر گیلان غرب تا سلسله ارتفاعات چرمیان پانزده کیلومتر بیشتر فاصله نبود و از بهار 1361 دو هفته نگذشته بود که برای شناسایی مجدد منطقه و پس از عملیات نا موفق مطلع الفجرفعالیت ها آغاز شده بود. وانت نظامی که ما بر آن سوار بودیم با سرعتی مناسب به راه خود ادامه می داد. سرسبزی دشت ها ، تپه ها ، دره ها و رویش انواع گلها و بخصوص لاله ها های وحشی و پرواز پرندگان مختلف بخصوص پرنده ای بنام "سبزه قبا" بچه ها را به وجد آورده بود. جنگ و ماموریت خطر ناک شناسایی در عمق و عقبه خاک دشمن فراموش شده بود آواز پرندگان، وزش ملایم باد و رقص گلها احساس متضادی حداقل برای من بوجود آورده بود. زمانی دوست می داشتم وانت بایستد و ساعتی را به دور از دنیا و هر آنچه در آن است به تماشای طبیعت زیبا بپردازم که همزمان در اعماق فکر و قلبم فریادی بر می خواست که جسم و روح برادران شهیدت، مردم ایران و رهبرت در انتظار عقب راندن دشمن بعثی از سرزمین ایران است و اینگونه احساسات و عشق به طبیعت نوعی عقب نشینی است و موید این نظر زخمهای طبیعت بود که گلوله های سنگین توپخانه دشمن بر پیکر زیبای آن نشانده بود ولی  چشم ها بی اختیار به دنبال پرندگان می گشت و سرخی لاله ها یادآور شهیدان بود و با آنکه وانت به آرامی حرکت می کدر ولی به نظر تند می آمد. فرود یک گلوله توپ در نزدیکی جا ده ای که خودروی ما بر روی آن حرکت می کرد سبب شد نا خود آگاه همه بچه ها بروی هم شیرجه بروند و همین باعث شد حضور در جبهه و جنگ تقویت و زیبایی طبیعیت کمرنگ تر شود . پس از 45 دقیقه حرکت به مکان مورد نظر رسیدیم. ساعت 3 بعد از ظهر را نشان می داد. در این مکان که قرار گاه تاکتیکی بچه های اطلاعات عملیات بود، چادری نصب شده بود که بوسیله نی ها و علف های سبز استتار گردیده بود.  تعداد بچه های این مقر دوازده نفر بودند و 6 -  7  نفر آنها بچه های گیلان غرب و ما بقی بچه های جنوب شهر تهران بودند. پس از حضور ما سریعا نقشه منطقه را آوردند و به توجیه اطلاعاتی ما پرداختند. از نحوه گفتارشان معلوم بود ک قدم به قدم محل استقرار دشمن را شناسایی کرده اند . چنان مسلط  صحبت می کرند و معبرها را روی نقشه نشان می داند که گویی دشمنی در منطقه حضور ندارد و آنها به راحتی به گشت و گذار در این مناطق رفته اند . هدف از شناسایی، محل استقرار توپخانه سنگین دشمن در عقبه خط مقدم بود و با توجه به اینکه معمولا در این گونه ماموریتها به هر کس به اندازه ماموریت واگذار شده به او اطلاعات می داند ولی من می توانستم حدس بزنم که قرار است توپخانه دشمن شناسایی گردد تا در عملیات آینده تعدادی از رزمندگان، قبل از شروع عملیات از خط عبور کرده و همزمان با عملیات  سراسری توپخانه دشمن را منهدم کنند ، ولی سعی داشتم بخود بقبولانم که این حدس من درست نیست و ماموریت هدف دیگری را دنبال می کند . بچه های مقر تاکتیکی حرکت شناسایی را این طور تعریف و ماموریتها را مشخص کردند . تعداد گروه شناسایی 9 نفر ، یک تیم سه نفره در اطراف خط مقدم مستقر می شوند تا تامین را ه رفت و برگشت را به عهده داشته باشند . تیم دیگر در نزدیکی مقر تیپ عراق و در 10 کیلومتری عقبه خط مقدم حفاظت را به عهده خواهند گرفت و سه نفر دیگر تا محل استقرار توپخانه حرکت خود را ادامه خواهند داد و ماموریت محوله که می بایست مسافت دقیق راه ، عکسبرداری و شناسایی محل توپخانه و انبارهای مهمات بود را انجام دهند . پس از تعیین وظایف تیم ها ، به من و دو تن از رزمندگان گیلانغربی مسئولیت تامین محل استقرار تیپ واگذار شد . ساعت 5 بعد از ظهر بود که مقداری غذا خوردیم و همه بچه ها وضو گرفته بودند و حمایل ها محکم شده بود ،اسلحه ها دوباره تمیز و روغن کاری شده بود و بندهای پوتین ها از همه روزها محکم تر بسته شده بود و همه بچه ها قبراق و چالاک آماده حرکت بودند . فرمانده با اشاره خود ، دستور حرکت داد . بچه ها هنگام حرکت ، وجعلنا و آیة کرسی را زمزمه می کردند و به نظر می رسید به صورت معنی داری یکدیگر را نگاه می کنند و قرار بود اگر دو تیم تامین خط مقدم و محل استقرار تیپ به مشکلی برخورد کردند  بهر شکل ممکن به قرار گاه تاکتیکی عقب نشینی کنند و دیگر بچه ها با توجه به  شناسایی راه فرار ، به طرف تنگه حاجیان بروند و خود را نجات دهند . پس از نیم ساعت راه پیمایی به نزدیکی خط مقدم نیروهای خودی رسیدیم و دوباره توسط بچه های مستقر در خط نسبت به آخرین وضعیت عراقی ها و مناطق مین گذاری شده توجیه شدیم و آنها راهی که از میان مینها باز کرده بودند را به ما نشان دادند و مجددا از لا به لای تپه ها و از مناطقی که در دید سربازان عراقی نبود به حرکت ادامه دادیم تا به محل مین گذاری شده رسیدیم . یکی از بچه ها ابتدا داخل معبر شد و پس از اینکه از خنثی بودن مینها اطمینان پیدا کرد ، خود در جلو ستون و مابقی به دنبال او به راه افتادند وپس از ده دقیقه به خط مقدم دشمن رسیدیم و سه نفری که ماموریت  این قسمت به آنها واگذار شده بود در محل کمین خود قرار گرفتند  و جمع 6 نفری ما به راه خود ادامه داد . حدود یک ساعت بعد به محل استقرار تیپ دشمن رسیدیم و ماموریت تیم ما آغاز گردید و ما می بایست از این کمینگاه حرکت نگهبانان عراقی واحتمالا گشت و شناسایی دشمن را زیر نظر می گرفتیم و سه نفر دیگر که ماموریت اصلی را باید انجام دهند به راه خود ادامه دادند . تا آنجائیکه این برادران در دید من بودند چشمانم ره دنبال آنها بود چرا که تجربه نشان داده بود هر گونه کوتاهی در این لحظات ، بعدها حسرت آن دل را آزرده می کرد و نگاه به قد وبالای رزمندگان ، شیرینی داشت که جسم بی جان آنها ظاهرا برای ما خاکیان غبطه آور بود . زمانی که آنها از میانه دو تپه عبور کردند و از دید من ناپدید شدند ، شناسایی منطقه محل ماموریتم را شروع کردم . پشت سرما سلسله ارتفاعاتی بود که به تنگه حاجیان ختم می شد . در پائین تپه محل استقرار ما نهر آبی جاری بود . حدود پانصد متر آن طرف تر خاکریز نسبتا بلندی قرار داشت که بر روی این خاکریز و به فاصله 200 متری سنگر های دیده بانی احداث شده بود و مسلسل دوشکا در آن نصب بود با دوربین به داخل سنگرها نظاره گر شدم . چهره سربازان عراقی کاملا نمایان بود . در مقابل این ضلع خاکریز کانالی حفر شده بود که ظاهرا این کانال دور تا دور مقر تیپ امتداد داشت و مانعی برای رخنه به داخل تیپ بود . تعداد سنگرهای دیده بانی در این ضلع 7 سنگر بود ولی طبق گفته همرزمان من اگر مشکلی بوجود می آمد بواسطه گروههای گشتی دشمن بودکه معمولا در اطراف این منطقه به گشت زنی می پرداختند . با تاریک شدن هوا  ، باد نسبتا سردی وزیدن گرفته بود . من همچنان با دوربین سنگرهای دیده بانی را زیر نظر داشتم و اوضاع بنظر عادی می آمد . سنگری که روبه روی ما قرار داشت ، مراقبت از آن ضروری تر بود و به همین دلیل دوربین روی آن متمرکز شده بود . در داخل سنگر دو سرباز عراقی قرار داشتند که هر چند دقیقه یکی می نشست و دیگری دیده بانی می کرد و گاهی وقت ها به نقطه ای دقیق می شد و سپس بایکدیگر صحبت می کردند و من چنان حرکت سربازان عراقی را زیر نظر داشتم که حتی از حرکت لب های آنان می توانستم حدس بزنم که آنها چه می گویند و پس از مدتی احساس کردم در میان آنها هستم و حرف ها ی آنان را می شنوم ، یکی از سربازان هر از چند گاهی دست در جیب خود می کرد و عکسی در می اورد و به ان خیره می شد و در مورد صاحب عکس مطالبی به هم سنگری خود می گفت ولی ظاهرا همسنگر او علاقه ای به شنیدن حرفهای او نداشت و در افکار خود غوطه ور بود . من دلم می خواست با این سرباز هم سخن شوم و درد دلها او را بشنوم . من به این سرباز نام حر دادم و به همرزمش نام سعد و زمانی که حر سخنانش قطع می شد ، دوست داشتم به او پاسخ بدهم و بگویم : مگر نمی دانی این جا خاک ایران است و صدام سرزمین ما را اشغال کرده است . مگر تو همسر و فرزندانت را دوست نداری . خوب هر وقت به مرخصی رفتی دیگر به جبهه بر نگرد ، تو که می دانی صدام با تحریک ابر قدرتها و برای مقابله با یک انقلاب جنگ را آغاز کرده ، تو که می بینی همسنگرت حتی حاظر نیست به حرف های تو گوش کند . چرا همچنان در خدمت ظالم و کافری مثل صدام باقی مانده ای ، از اینکه او جوابی به من نمی داد عصبانی بودم و بجز صدای بعضی از حیوانات وحشی صدای دیگری در اطراف ما شنیده نمی شد سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود و امید مان تنها به دوربین های مادون قرمز بود و ظاهرا حر و سعد رفته بودند و حر و سعد دیگری به جای آنها آمده بودندو یکی از آن دو هراز چند گاهی پشت دوشکا قرار می گرفت و نقطه ای را نشانه می رفت و همزمان شدت قلب ما بیشتر و پر صداتر می گشت و در مقابل انگشتانمان برروی ماشه قناصه می رفت و آماده شلیک می شد ولی سرباز عراقی پس از لحظاتی با شلیک چند تیر ، آرامش محیط را به هم می ریخت و سپس شروع به حرف زدن با همسنگر خود می کرد و من چقدر دوست می داشتم که آنها به صحبت خود ادامه بدهند ، چرا که این کار احتمالا دو فایده داشت : اول اینکه صحبت آن دو ما را مطمئن می کرد که اوضاع از نظر انها عادی است و دیگر اینکه شاید این گفتگو با عث روشن شدن حقانیت ایران در این جنگ نا خواسته می شد . از اینکه این قدر خوش باور بودم ، بخود می خندیدم . مسئولیت ماموریت واگذار شده کمتر مجال می داد که به دوستان خود توجه کنم ولی هر وقت به آنها نگاهی می انداختم چهره جدی ، مصمم و خشم آلود آنها به من روحیه می داد . این دو رزمنده از آمادگی بسیار بالایی برخوردار بودند و در صورتیکه دشمن کوچکترین حرکتی از خود نشان می داد آنها آماده دفاع از خود و به هلاکت رساندن دشمن و طبعا با صدای تیراندازی که شروع می شد پیا می برای دوستانی بود که به  طرف مقر توپخانه حرکت کرده بودند و آنها باید متوجه می شدند که دیگر راه بازگشت از این مسیر امکان ندارد ولی من در فکر دیگری بودم . با اینکه اطمینان داشتم در صورت درگیری ما قادر خواهیم بود چند نفر از دشمنانمان را به هلاکت برسانیم و به سلامت به عقب بر گردیم ، دوست داشتم اتفاقی نیفتد و شاید تا عملیات بعدی فرصتی برای سربازان عراقی با شد تا آنان به اهداف شوم صدام پی ببرند و خود را از مهلکه جنگ نجات دهند و اطمینان داشتم که این آرزو از سر ترس نیست و حتی به رزمندگان همراهم حق می دادم که خشمگین باشند ، و هر چه بود تعدادی از خانواده ها ی این رزمندگان در گیلان غرب به شهادت رسیده و  مابقی آنها در شهر و دیار خود آواره شده بودند . سکوت محیط و عدم هر گونه حرکتی آن آمادگی اولیه را از ما گرفته بود و حتی یکی از دو رزمنده از فرط خستگی گاها برای چند ثانیه به خواب می رفت و در این حال و احوال بودیم که سروصدای گروهی به گوش می رسید و طبعا ما هم با آمادگی بیشتر چشم های خود را به اطراف خود دوختیم و پس از لحظاتی فهمیدیم تعدادی عراقی پس از عبور از خاکریز داخل کانال شده و سپس بالا آمدند و بطرف ما در حرکتند . دوربین های عادی چیزی نشان نمی داد و دوربین مادون قرمز هم گویی توانائیش را مانند خودشید از دست داده بود . سربازان عراقی همچنان به طرف ما در حرکت بودند ولی ظاهرا آماده ی نبرد نبودند . هر چه آنها جلو تر می آمدند وضعیت آنها برای ما مشخص تر می شد . پس از چندی معلوم شد که تعدادی از آنها حتی اسلحه هم با خود همراه ندارند و این بر تعجب ما می افزود . سربازان عراقی با صدای بلند بایکدیگر گفتگو می کردند ولی به نظر می آمد که همچنان به طرف ما می آیند . دقایق و شاید ثانیه ها به کندی می گذشت و من سعی داشتم آرامش را حفظ کنم و در آخر سربازان به نهر آب رسیدند . در کنار آن جا گرفتند و مشغول نوشیدن آب و پر کردن دبه های همراه خود شدند و بعضی از آنها بایکدیگر شوخی می کردند و به هم آب می پاشیدند . من چنان از این واقعه خوشحال بودم که دوست داشتم از جای خود بلند شوم و بسوی آنها بدوم و همبازی آنها شوم نگاهی به دوستان خود کردم ، دیدم آن دو چنان خشمگین هستند که برق نگاهشان لعن و نفرین است که به سوی ان سربازان نشانه رفته ، به یکی از رزمندگان که نامش فرهاد بود نزدیک شدم و با صدای آهسته حال او را پرسیدم ، در پاسخ گفت : آدم از خدا نترسه و با این اسلحه قلب و مغز این کافر ها را نشانه بگیرد . به فرهاد گفتم البته الان که این کار را نمی کنی ، گفت : اگر بخاطر بچه هایی که به جلو رفته اند نبود ، حتما این کار را می کردم آخر این بعثی ها چه از سرزمین ما می خواهند ؟ در جواب گفتم : دینت را . ولی نه این بیچاره ها بلکه صدام و اربابانش . فرهاد گفت : هر یک از این ها صدامند . به محل استقرار خود بازگشتم و همچنان سربازان عراقی آب بازی می کردند و حتی سرمای شبانه ی کوهستان هم تاثیر بر آنان نداشت  . آنها را دوباره زیر نظر گرفتم و از اینکه آنها حرکتی نمی کردند که منجر به درگیری شود خداوند را شکر گزار بودم و برای سلامتی همه ی رزمندگان دعا کردم . ساعت حدود یک بامداد بود که ماه خود را نمایان کرد . ارتباط نور ضعیف ماه و حرکت قلب را نفهمیدم ولی هر چه بود از تپش آن کاسته بود و شاید هم علت آن رفتن عراقی ها از کنار نهر آب و خمار آلود بودن سربازان داخل سنگر بود . ولی دو رزمنده همراه من پلک از پلک بر نمی داشتند چنان به اطراف و سنگر ها نگاه می کردند که انگار مراقب جهان بشریت هستند . صلابت این دو رزمنده این امید را به من می داد که برا ی رویارویی با تمام ارتش های جهان همین دو کافی هستند . سکوت منطقه و نور بیشتر ماه صدای پای دوستان جلوتر از ما را خبر می داد . با دوربین به  مسیر آنها نگاهی اندختم ، راه رفتن و هیکل های آنها این نوید را می داد که این سه نفر همان همرزمان ما هستند و دقایقی بعد آنها به ما نزدیک شدند و با اشاره دستور حرکت دادند ، حالا ما شش نفر بودیم که به طرف مقر تاکتیکی حرکت می کردیم هنگام حرکت آنها از موفقیت ماموریت خود خبر دادند ، پس از ساعتی راه پیمایی به خط مقدم رسیدیم . در آنجا سه رزمنده ی دیگر به ما پیوستند و از خط عبور کرده و میدان مین را پشت سر گذاشتیم ، همه ی بچه ها خوشحال از انجام وظیفه بودند ولی خسته بنظر می رسیدند اما من اصلا احساس خستگی نمی کردم و دوست داشتم سبک بال تا گیلان غرب بدوم ، آواز بخوانم و به پرندگان که حالا خاموش شده بودند بگوییم ساکت نباشید و نغمه سر دهید و به گلها بگوییم برقصید و به سبزه قبایی ماموریت دهم به کربلا برود و به امام حسین (ع) بگویید فرزندان خمینی حرفهای بسیاری  حتی برای دشمنان خود دارند ولی چه باید کرد که فعلا صدایمان به آنان نمی رسد .     

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:24  توسط دایی علی | 

 

امام هادی علیه السلام می فرماید :

 

"اگر برادر دینی ام یکبار به من بدی کند ، من به او یازده بار خوبی خواهم کرد."

 

کمی به این سخن فکر و سعی کنیم به معرفت خود بیفزائیم.

                                                 

                                                  دایی علی

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:45  توسط دایی علی | 

رابین کوک

 

وزیر خارجه اسبق انگلستان در دهه 1990 میلادی که معتقد به زندگی مسالمت آمیز با مسلمانان بود .

وزیر مشاور در امور خارجی انگلستان در سال 2002 که پس از حمله امریکا و انگلیس به عراق از سمت خود کناره گیری کرده  بود ، پس از استعفا مدام به سیاست کشورش معترض بود .

دیروز از بالای کوه افتاد و مرد ...؟!

                                                     دایی علی

 

* اصلا قصد سیاسی نوشتن نداشتم و ندارم اما این یکی را طاقت نیاوردم .

+ نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط دایی علی | 

رزمنده ایی بیش ازسه  ماه بود که در جبهه حضور داشت ،پیش عباس کریمی فرمانده لشکر محمد رسول الله رفت و گفت : اگر عملیاتی نیست کار ما هم تمام است و قصد بازگشت دارم . عباس کریمی دست در جیب خود کرد و حکم ماموریتش را به رزمنده معترض نشان داد ، در حکم چنین نوشته بود : " به عباس کریمی ماموریت داده می شود به مدت 2 ماه به مریوان عزیمت نما ید ."

 از آن تاریخ 5 سال می گذشت ، عباس رو به رزمنده کرد و گفت : اگر خیلی مشکل داری با هم به تهران می رویم . رزمنده بدون اینکه اعتراضی داشته باشد صورت فرمانده را بوسید و رفت .

                                                                                 دایی علی

 

* عباس کریمی در سال 1362 در عملیات بدر به شهادت رسید.

+ نوشته شده در  ساعت 18:21  توسط دایی علی | 

ابراهیم علی معصومی

او فرمانده گردان کمیل بود، پس از فتح قله 1956

 متری کانیمانگا زخمی شد، هنگامی که خواستند

 به عقب منتقلش کنند، گفت: اول باید تمام رزمنده

 های زخمی منتقل شوند و آخرینش من خواهم بود،

 درگیری سنگین و مداوم و زخمی های زیاد سبب

شد او به شهادت برسد و بدن پاکش همچنان بر

فراز قله کانیمانگا از میهن اسلامی

به دفاع معنوی بایستد.                                           

دایی علی                             

+ نوشته شده در  ساعت 22:44  توسط دایی علی | 

فرمانده پارتیزانی

 

بعد از پذیرش قطعنامه و آتش بس یک گروه 15 نفره از پارتیزانهای ایرانی در عمق صد کیلومتری خاک عراق بودند ، هنگام بازگشت همه راهها بسته شده بود و فرمانده چاره ای ندید جز این  که چریکها یش را به خاک ترکیه برده و از مرز سرو در استان آذربایجان غربی وارد ایران کند و همین کار را کرد و با تمام جنگ گریز ها زمانی که خودش از مرز عبور کرد و به خاک ایران رسید ، نیروهایش توسط مرزبانان ترکیه محاصره شدند ، البته آنها می توانستند با ترکها درگیر شوند و خود را به ایران برسانند ولی این کار به صلاح نبود . زمانی که فرمانده دید نیروهایش دستگیر شدند ، در آخرین لحظات به خاک ترکیه وارد و خود را تسلیم ترکها کرد . بچه ها به او اعتراض کردند ، فرمانده گفت : ما 6 ماه را با هم بوده ایم از این به بعد هم با هم خواهیم بود . بعد از 4 ماه در زندانهای ترکیه و با تلاشهای دولت ایران آنها سرفرازانه به و طن بازگشتند .

 

                                                           دایی علی

                                                ۸۴/۵/۷   

+ نوشته شده در  ساعت 13:4  توسط دایی علی | 

 

پس ازده سال از شهادت سید محمد تقوی معروف به تقوا به دیدار مادرش در شیراز رفتم ، در خانه ای محقر و فقیرانه ولی بسیار با صفا به صحبت نشستیم.

 او از سیدش میگفت و من میگریستم. آخرین کلامش این بود:

" در این دنیا دلم فقط به این قاب عکس شهیدم آرام می گیرد".

 

 

 

مادری دسته گل 15 ساله اش در عملیات والفجر مقدماتی مفقود الاثر شده بود و همیشه این طور دعا می کرد : "خدا یا اول همه مفقودها و اسراء را به خانوادهایشان بازگردان و در آخر هم پسر مرا" . 

              

                                                              دایی علی

+ نوشته شده در  ساعت 23:44  توسط دایی علی | 

هدیه دایی علی به تمام مادران و خواهران ایران زمین...

+ نوشته شده در  ساعت 2:25  توسط دایی علی | 

السلام علیک یا سیّدة نسآء العالمین

السلام علیک یا والدة الحجج علی النّاس اجمعین

السلام علیک ایّتهاالمظلومةالممنوعه حقّها

 

الّلهمّ صلّ علی امتک و ابنة نبیّک و زوجة وصیّ نبیّک صلوة تزلفها زلفی عبادک المکرّمین من اهل السموات و اهل الارضین

 

درود و سلام  بر تو باد ای بانوی زنان جهان

درود و سلام بر تو باد ای مادر امامان همه مردم

درود و سلام بر تو ای ستمدیده ای که حقّت را گرفتند

 

بار خدایا رحمت فرست بر کنیزت و دختر پیغمبرت و همسر وصی پیغمبرت  رحمتی که اورا برتر از نزدیکی بندگان گرامیت از اهل آسمانها واهل زمینها نزدیک گرداند .

 

مفاتیح الجنان

5/5/84

+ نوشته شده در  ساعت 18:44  توسط دایی علی | 

مادر

سالهای دفاع مقدس به همراه کرد های عراقی برای عملیات پارتیزانی به عمق خاک دشمن نفوذ کرده بودیم و نزدیکی های شهر اربیل هر روز از مکانی به مکان دیگر می رفتیم، ارتش عراق با بمب های شیمیایی به مقر اصلی ما در بالیسان حمله و گروه ما را آواره کوه و بیابان کرده بود. روزی از خستگی و گرسنگی در پناه درختانی در دره ای مستقر و به حالت نیمه جان افتاده بودیم در حالت خواب و بیداری دیدم  زنی از خورجین قاطری مرغ بریان شده، تخم مرغ آب پز، دلمه و دوغ در میان پیش مرگان کرد توزیع می کند، ابتدا فکر کردم فشار گرسنگی این تصویر زیبا را برایم جلوه گر کرده است ولی با صدا و لگد یکی از هم رزمانم از جا پریدم و دیدم آنچه می بینم واقعیت دارد، از پیش مرگی سوال کردم این زن کیست؟ و او گفت: مادر یکی از پیش مرگان گروه ما است و هر وقت ما در این مکان مستقر می شویم او از شب قبل متوجه حضور ما می شود از همان لحظه شروع به تهیه غذا برای ما می کند و به ما می رساند، سوال کردم پسر او کدام است؟ گفت: پسر او سال گذشته در عملیاتی زخمی شده است ولی او به عشق فرزندش به مانند زمانی که پسرش همراه ما بود، غذا به ما می رساند.

3/5/84

دایی علی

+ نوشته شده در  ساعت 20:57  توسط دایی علی | 

بنام خدای خیلی مهربون

وقتی به خدا فکر می کنم بی اختیار اشکام جاری میشه. برای چی؟ برای همه چی. این خدا چقدر باحاله نمی دونم. مثلا چقدر آزاد پروره. روزی که انسان را آفرید فرشته ها به خدا گفتن :" این آفریده در زمین نا فرمانی میکنه" خدا با اینکه می دونست حرف اونها هم درسته ولی مثبت برخورد کرد و گفت :" میتونه خلیفه الله هم با شه..." این سخن خدا یعنی چی؟ یعنی همیشه حتی اونموقع که عالم هم هستی باید مثبت فکر کنی. حالا خلیفه الله کیه؟ قطعا شاهان و امپراطورای قدیم و رئیس جمهورای جدید نیستن، به احتمال زیاد خلیفه الله کسیه که به نفسش مسلطه و راه و مرامش جوانمردیه، البته خدا خودش می دونست چی خلق کرده که در جایی گفته:"این بشر بل هم ازل هم میتونه بشه" یعنی از حیوون هم بدتر و پست تر. مثل حیوان زندگی کردن شاید قابل تحمل باشه ولی بدتر و پست تر دیگه خیلی سخته...

                                                                                                                      دایی علی. 1/5/84

+ نوشته شده در  ساعت 18:21  توسط دایی علی | 

بنام خدای عشق

ساعت 7 بعد از ظهر دمشق را به سوی فرودگاه ترک کردیم. نزدیکی های فرودگاه هواپیمای ایرانی به زمین نشست و این به معنای آن بود که هواپیما بدون تاخیر در ساعت 9.15 حرکت خواهد کرد و همینطور هم شد و باید خدا را شکر کنیم که ما را پیش خودمان خجالت زده نکرد!!

به مسافران می نگرم؛ همه خوشحال و سرحال واکثر آنها بخصوص خانمها ذکر خدای مهربان را زمزمه می کردند این مسافران را با مسافران سرزمین تا حدودی شیطانی دبی مقایسه میکنم. آنها چمدانها و کیسه های خرید خود را به رخ همدیگر می کشند و هنوز در حسرت اجناسی که نخریده اند و اگر تمتم بازارهای دبی را می توانستند بار کنند شاید هنوز هم حسرت زده بودند چرا که دل غیر خدایی سیری ندارد. آن مسافران خسته روح و جسم و این مسافران سبک بال و با آرامش و اما من حیران و واله از این سرزمین که هنوز قابل در س گرفتن است و کمی آنطرف و شاید به اندازه تهران تا کاشان، درگیری مردمی مظلوم با دشمنی خودسر و خیره در جریان است.

در آخرین لحظات حرکت تلویزیون اعلام کرد که هلی کوپتر های صهیونیسم، 5 عضو حماس را به شهادت رسانده است.

قطعا دنیا هیچ واکنشی ندارد و برای عملیات جهاد اسلامی که یک اسرائیلی کشته شده بود تمام دنیا آنرا محکوم کردند و مدعی امپراطوری جهان!! ببخشید، رئیس جمهور امریکا و وزیر دفاعش ایران را محکوم کرد، اینهم از ظلم مستمر در این جهان و تا جوانمردانش که همچنان در کاخهای سبز و سفیدش با ظاهری زیبا ولی پر خشونت سخن می گویند و جالب اینکه برای ظلم خود ماموریت الهی ترسیم می کنند، یعنی همان کاری که معاویه با استادی تمام انجام داد.

من از هم اکنون در انتظار قدم گذاردن بر خاک ایران اسلامی ام، این خاک جاذبه ای دارد که با گفتن و نوشتن نمی توان وصفش کرد. فقط باید آنرا حس کرد!

                                                                      دایی علی. 31/4/84

+ نوشته شده در  ساعت 18:20  توسط دایی علی | 

السلام علیک یا رقیه بنت الحسین الشهید

حرم حضرت رقیه(س) یاد آور ظلم ظالمان به بندگان خاص خداست. این حرم محل اظهار ارادت مردم پاکدل به مظلومان و تنفر از ظالمان است. ظالم و مظلوم در زمان خودش خیلی روشن و واضح نیست. زمان و تاریخ است که عمق آنرا نشان میدهد. ما مردمان باید هر لحظه خود و جامعه مان را در قرنهای آتی قرار دهیم و قضاوت تاریخ را در نظر بگیریم، هرکس به فراخور موقعیتش باید بداند در کجا قرار دارد؛ در جبهه مظلومین یا ظالمین؟ جوانمردان در این میان وظیفه سنگین تری دارند آنان نه اینکه خود نباید ظالم باشند، بلکه باید به یاری مظلومین و حق خواهان بشتابند. عیاران و جوانمردان باید نقش خود را در عرصه تاریخ ببینند و بخصوص آنگاه که در مقابل ابر مرد جهان بشریت امیر مومنان علی بن ابی طالب (ع) باید سرافراز باشند، حضرت رقیه(س) نشان مظلومیت و فریاد خواهی است ای کاش ما پیام او را در یابیم و راه و رسم زندگی در این دنیای زودگذر را بفهمیم و بدانیم جز عشق و جوانمردی چیز دیگری جاودانه نمی ماند.

                                                               دایی علی.30/4/84

                                                         حرم مطهر حضرت رقیه(س)

+ نوشته شده در  ساعت 18:19  توسط دایی علی | 

یازینب(س)

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

زینب(س) کیست؟ دختر علی(ع) و فاطمه(س)

خواهر حسین(ع)

فریادگر علیه ظلم

یاور بی پناهان

دستگیر درماندگان

صفا بخش دلهای عشاق

من قدرت وصف او را ندارم. هرچه بنویسم عجز و ناتوانی قلمم را نمایان نموده ام، در این مکان با صفا که خدا می داند زمین و زمان حرف می زنند ولی گوش شنوا وجود ندارد، من هم حرف دلم را می زنم و می دانم حتما از آن سوی حتما شنیده می شود. چه بگویم!؟ دعا برای سربلندی مسلمانان و ایران عزیز و جوانان پاک این مرز و بوم و سربلندی و عزت و کرامت ملت ایران، دعا برای روح بلند امام(ره)؛ عشقم و آقایم که مارا از ظلمت نجات داد و راهی مسیر نور و عشق نمود.

پدر و مادرم و همه شهدایمان را بیاد می آورم و به امید روزی که به قول و قرار با شهدا برسیم و پایبند عهد و پیمانمان باشیم.

                                                            دایی علی. 30/4/ 84

                                                       حرم مطهر حضرت زینب(س)

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط دایی علی | 

سفر به دمشق

چهار شنبه 29/4/84 ساعت 8.20  عصر بالاخره بعد از دو ساعت تاخیر طیاره ما از زمین بلند شد و البته همه امیدوارند به زمین بنشیند، انشاالله. به مسافرها نگاه میکنم، اکثرشان از طبقات ضعیف و متوسط هستند که پس از چند سال پول جمع کردن و دارن یک سفر سیاحتی ، زیارتی می روند ، امید، عشق و محبت در تمام وجودشون موج میزنه، چقدر خوشحالم که هموطنانم را خوشحال میبینم، دیگر مسافران هندی و پاکستانی اند که بعد از زیارت قم ومشهد برای زیارت دختر اقا امام حسین(ع) و خواهر صبورش به سوریه می روند. عده ای قلیل هم از ظاهرشون معلومه برای ویزای امریکا به دمشق میروند. آنها را شماتت نمیکنم شاید فکر می کنند اونور آب بهشته، باید خودشون تجربه کنند، خدا انسان را آزاد آفریده.ولی خداکنه جسمشون رو اونجا ببرند و هویتشون ایرانی باقی بمونه! همینطور که خیلی ایرانی ها اینطوری موندند و برای ایران جوانمردانه قدم برداشتند مثلا چقدر ایرونی ها تو قضیه جزایر سه گانه مردانه برخرود کردن، دستشون درد نکنه.                

زمان به وقت سوریه که 1.5 ساعت عقب تر است 10.30 است و پرواز ما به سلامتی به زمین نشست و مثل قدیما مسافرا صلوات فرستادند و اینطوری از خدا و خلبان تشکر کردند.                                                                                

برخورد مامورین سوری که حالا دیگه فارسی هم بلدند دوستانه و مهربانانه بوداز فرودگاه مسافت 50 کیلومتری تا زینبیه را پشت سر گذاشته و یکراست به حرم رفتم، حرم بسته بود و توفیق زیارت نبو از پشت درهای بسته سلامی و درددلی، به زینب(س) باوفا گفتم: نوکر داداش اومده، اگه قبول داری، جوابمو بده".               

صبح ساعت 4 به حرم رفتم، اول برای همه ایرانی ها دعا کردم و گفتم: خدایا به احترم حضرت زینب(س) وفای به عهد را به مسئولین ما یادبده تا فراموش نکنند چه قول هایی به مردم داده اند، اگر همه به عهد و وفای خود عمل کنند دنیا  جونمردونه  میشه"

                                                          دایی علی. دمشق زینبیه 30/4/84

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط دایی علی | 
+ نوشته شده در  ساعت 21:48  توسط دایی علی |