![]() |
![]() |
|
| شرح هویت و جوانمردی ایرانیان |
|
جوانمردی با مادر یه سلام با حال از روی اخلاص به مادر جوانمردی است. اگر داشتی هدیه ای، گردشی و... اگر هم نه یه بوسه به پایش خیلی مشکلات را حل می کنه. دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:58 توسط دایی علی |
|
|
جوانمردی و خونه آدم اگه تونست یه لقمه نون حلال در بیاره و بدون منت برای زن و بچه اش بیاره و زندگی اونارو و سرو سامون بده حتما چوانمرد خوبیه ولی بشرط اینکه برای آسایش خونه خودش حق مردم رو نخوره و ضایع نکنه. مگه نه؟ دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:57 توسط دایی علی |
|
|
امروز مردم ایران در انتخابات شرکت کردند، آنان با تمام مشکلاتی که دارند در حق ایران و کاندیدای مورد نظرشان جوانمردی به خرج دادند، چراکه می دانند دشمنان ایران در پی ضربه زدن هستند، دشمنانی افراطی که حتی شعار و مرام خود را که دموکراسی است زیر پا گذاشته اند و می گویند در انتخابات شرکت نکنید. پوران تیز هوش ایران زمین این چیزها را خوب می فهمند، به احتمال بسیار به فردی که اورا تجربه کرده اند، رای دادند. بر اوست که اینبار خالصانه بر خدمات خود بیفزاید و کجی های گذشته را اصلاح کند، اگر می خواهد تا نام او را در تاریخ و مهمتر در آخرت به جوانمردی یاد کنند. دایی علی/27 خرداد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:38 توسط دایی علی |
|
|
جوانمردای ایرون اول سال 61 بود.20 تا از بچه ها رفته بودن جبهه. تو دانشگاه شهید چمران داوطلبان رزمنده در حال سازماندهی بودن که فرمانده به اونا گفت:" اگه حاضرید یه گردانی است بنام والعادیات و اینها حتما همشون شهید میشن! برید اونجا" تا این بچه ها اومدن فکر کنند و ببینند همه برای شهید شدن حاضرند یک ربعی طول کشید. وقتی اعلام آمادگی کردند، فرمانده به اونا گفت:" دیر اومدید گردان تکمیل شد و رفت..." سال 61 عملیات فتح المبین |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:16 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدا ...اگر رسانه ها که به تبلیغ کاندیداهای ریاست جمهوری می پردازند باید از رئیس جمهور بخواهند که هر ماه ملاقاتی با آنها داشته باشد و همین قول ها و قرارها را از او پیگیری کنند بسیار جالب است! آن موقع رئیس جمهور که هرچقدر خوب و با معرفت باشد چون انسان است و انسان یعنی فراموشی! دیگر نمی توانند از مسیری که تعیین کرده اند خارج شوند و به وعده هایشان عمل نکنند. به هر حال ما باید یاد بگیریم که از رسانه هایمان خوب بهره گیری کنیم. رسانه ها و مطبوعات شمشیر مردمند که باید کجی حاکمان را اصلاح کنند. دایی علی 24 خرداد 84 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:15 توسط دایی علی |
|
|
یکماهی است که هر شب در خانه همراه همسر، پسران و دختران، خواهران و برادرهایم بحث انتخابات داغ داغ است هر شب یکی از کاندیداها مد نظر قرار می گیرد و پس از بحث های فراوان مخالفان و موافقان و ما و بچه ها به نتیجه قطعی نمی رسیم به احتمال قوی نتوانیم اجماعی داشته باشیم اما همه بچه ها در انتخابات شرکت می کنند. البته من هنوز نظری نداده ام تا خود بچه ها نظراتشان را مطرح کنند چراکه بحثها بسیار شیرین است و از سوی دیگر طی این مدت کلی رشد سیاسی شامل حال بچه شده است. خدارا شکر! دایی علی 23خرداد83 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:14 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون پدرم، 15 خرداد و امام هرچه به ذهنم مراجعه می کنم از آن بچگی، پدرم از 15 خرداد وامام می گفت. اینقدر گفت و گفت تا منم شدم 15 خرداد و مدیون اون 15هزار شهید 15 خرداد 1343 و امیدوارم همچنان بر سر عهدم بمانم. دایی علی 15/3/84 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:46 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون معرفت ایرانیان در چنین روزی مردم ایران نشان دادند خیلی باحالند و با معرفت. در این روز ایران گریست و من یکی تمام وجودم اشک شد و بعد از امام عشق برایم شد یاد عشق دایی علی 14/3/84 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:45 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون تلخ ترین روز امروز یکی از تلخ ترین روز های عمرم است، اصلا دوست ندارم چیزی بنویسم. ولی امام رفت. دایی علی 13/3/84 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:44 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون امام و ایران زمین در سیصد سال گذشته هر وقت دشمنان ایران به کشورمان هجوم می آوردند قسمتی از خاک این سرزمین بزرگ را جدا کردند ولی در جنگ تحمیلی این امام بود که با بچه های ایران زمین سربلندی و شکست خفت باری را برای صدام و همه دشمنان ایران را در تاریخ به یادگار گذاشت. عشق ما به امام از همه وجودمان بود و هست و آرمانهای او برای پوران ایران زمین جاودانه است. دایی علی 12/3/84 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:43 توسط دایی علی |
|
|
خرید خانه یک جوانمرد 17/02/84 یک پدری را می شنا ختم که ده سا لی بود که پول جمع کرده بود و می خواست خانه ی کوچکش را بفوروشد و با آن پول خانه بزرگ تری بخرد. اما هر دفعه آن پول را به آدم های بی خانه می داد تا اول آنها خانه بخرند ،و با این کار هفت و هشت نفر را خانه دار کرد ،و بالاخره آخرش هم بچه ها یش در یک کار انجام شده قرارش دادند تا یک خانه ی بزرگ تر خرید.{البته خانه بزرگ تر هم بیشتر از 130متر نبود.} دایی علی سا ل واقعه 1350تا1360 |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:17 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون امام و نجات ملت ایران سال 1353 هجری شمسی در یکی از محلات جنوب شهر تهران روی پلکان مغازه پدرم نشسته بودم یکی از بچه لاتهای محله رو به من کرد و گفت:الان میگن تو محله فلانی و فلانی هروئینی اند ولی تا چند سال دیگه میگن فلانی و فلانی هروئینی نیستند. این بود سرنوشت ما جوونای قدیمی ولی امام اومد و ملتی را نجات داد ولی صد حیف که ده سال با امام چه زود گذشت. شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت دایی علی ۸۴/3/۱۱ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:19 توسط دایی علی |
|
|
این روزها هرگاه اسم امام می آید تمام قلب ووجودم می لرزد. آرزو می کنم ای کاش قبل از امام رفته بودم واقعا قلمم توان نوشتن ندارد. واقعا عشق قابل وصف نیست، امام همه وجودم بود آیا پس از او من هستم؟ اگر هستم بخاطر آرمان های اوست و او جز سربلندی ایران و اسلام به چیز دیگری نمی اندیشید. همه وجودم بی اختیار می گوید: بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران... دایی علی ۸۴/3/۱۰ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:23 توسط دایی علی |
|
|
شکرانه بازوی توانا
بگرفتن دست ناتوان است دایی علی ۷/۳/۸۴ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:6 توسط دایی علی |
|
|
بنام خدای خیلی مهربون امروز سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر قهرمان است، تو فکر این بودم که شما بچه های عزیز راجع به این موضوع چی فکر می کنید و تصور شما چیست؟ خاطراتی که در پی می آید شاید گوشه ای از اون دفاع جانانه پوران ایران باشه. دایی علی ۳/۳/ ۸۴
هفت منزل عشق منزل اول: به سوي سرزمين عشّاق
صداي سرود نظامي، به نشانة شروع عمليات رزمندگان اسلام، از راديو شنيده ميشد، و با صداي آن قلب من و دوستانم ميتپيد. ماندن در جبهههاي بدون تحرك غرب كشور بسيار دلگير شده بود، با هر فوت و فني، فرمانده را راضي كرديم كه مرا به همراه 20 نفر ديگر از رزمندگان به جبهههاي جنوب بفرستد. غروب روز دوشنبه، پس از وداع با شهداي عمليات مطلع الفجر[1] كه جنازه مطهر آنها با چشم غير مسلح در ارتفاع شياكوه ديده ميشد، از خط پدافندي مقابل اين ارتفاع به شهر گيلان غرب رفتيم، شب را در اين شهر مانديم و پس از نماز صبح به طرف اهواز حركت كرديم. مينيبوس كه به طرف جنوب حركت ميكرد، حال و هواي بچهها رفتهرفته خداييتر مينمود و به قول شهيد هاشمي[2] خط «الرحمن» روي پيشاني آنها نمايان ميشد. با هر سختي كه بود، حدود نيمه شب به اهواز رسيديم. به دنبال محلي براي استراحت بچهها بودم كه جايي بهتر از منزل ام مسعود به خاطرم نرسيد. در خانة ام مسعود، مادر يكي از بچههاي عربزبان اهوازي، به روي رزمندگان باز بود و هر وقت به پشت جبهه ميآمديم براي استراحت به آنجا ميرفتيم. اما اين بار تعداد بچهها زياد بود و منزل ام مسعود كوچك. چارهاي نبود، ساعت حدود 5/12 بود كه به منزل ايشان رسيديم از او براي استراحت در منزلش اجازه خواستم و از اينكه تعدادمان زياد بود عذرخواهي كردم او به گرمي از ما استقبال كرد، شانه مرا بوسيد و با چشماني اشكآلود گفت: سيد جان! از زماني كه راديو خبر حمله را اعلام كرده است، من منتظر خدمتگزاري به رزمندگان بودم و حالا شما كه هر كدامتان مانند مسعودم هستيد پذيرايي ميكنم، خيلي خوشحال هستم. و ادامه داد: به بچهها بگو حمام آماده است، لباسهاي كثيف را هم همانجا بگذارند و صبح تميز شده تحويل بگيرند، من از او خواهش كردم اين كار را نكند و به او گفتم: شما همين قدر كه به همراه ديگر زنان محله در بستهبندي مايحتاج رزمندگان كمك ميكنيد، كافي است. دقايقي نگذشته بود كه اكثر بچهها از شدت خستگي به خواب رفتند، من هم براي گرفتن حكم جهت رفتن به خط مقدم به طرف پايگاه منتظران شهادت، مقر فرماندهي سپاه پاسداران خوزستان، حركت كردم. نذر كردم كه اگر امشب بتوانم حكم مأموريت براي پيوستن به رزمندگان را بگيرم، به نيّت پنج تن، پنج بار زيارت عاشورا بخوانم. در مقر سپاه، سراغ برادر اسدي، يكي از همرزمان قديميام و از فرماندهان سپاه را گرفتم كه پس از جستجو متوجه شدم به عنوان فرمانده تيپ المهدي در خطوط مقدم حضور دارد. با توسل به ائمه اطهار (ع) در عرض كمتر از نيم ساعت يكي ديگر از دوستان را ديدم و ماجرا را برايش تعريف كردم. ايشان توانست حكمي براي پيوستن به تيپ 46 فجر براي ما تهيه نمايد. وقتي كه برگشتم، بچهها همچنان خواب بودند ولي ام مسعود مشغول پختن آتش مخصوص جنوبيها براي صبحانه بود. از او تشكر كردم و او گفت: شما اولاد پيغمبر هميشه يار و ياور ما هستيد و من مزد خود را از فاطمه زهرا (س) ميگيرم. با نزديك شدن اذان صبح، بچهها براي راز و نياز و اقامه نماز يكي يكي از خواب بيدار شدند. به آنها گفتم كه بعد از نماز براي پيوستن به رزمندگان خط مقدم آماده شويد. بچهها خوشحال از اينكه توانسته بودم شبانه و به اين سرعت حكم را بگيرم، به عنوان تشكر هر يك مطلبي عنوان ميكردند. فرخ[3] در پاسخ يكي از بچهها گفت: خيلي تشكر نكنيد رفتن با سيد عمودي است و بازگشت افقي. پس از خوردن آش دستپخت ام مسعود، به سوي منطقه عملياتي و پل بيتالمقدس حركت كرديم. در طي راه صحبتهاي دوست سپاهيام در مورد آخرين وضعيت عمليات را مرور كردم: «الان شب سومي است كه از جبهه مقابل اهواز و كرخه نور حمله ميكنيم، ولي نيروهاي عراقي سرسختانه مقاومت ميكنند. تنها پيشرفت ما از طريق رودخانه كارون بوده كه توانستهايم با عبور از آن، حد فاصل ايستگاه طاهري و حسينيه، منطقهاي به وسعت 200 كيلومتر مربع را آزاد كنيم ولي در اينجا نيز ارتش بعث به شدت از موضع خود پدافند ميكند و احتمال انجام پاتك براي اشغال مجدد منطقه وجود دارد». با صلوات بچهها از افكار خود خارج شدم. به پل بيتالمقدس نزديك شديم، از پنجره مينيبوس نگاهم به رودخانه كارون و در كنار آن و در زير آفتاب سوزان جنوب به پيكر حدود صد شهيد عمليات اخير، افتاد. ناخودآگاه تشنگي اباعبدالله الحسين (ع) و فرزندانش، فرات و علقمه و سقاي كربلا در ذهنم تجسم يافت و در يك آن خود را در روز عاشورا و در صحراي كربلا احساس كردم، تكرار كربلا كاملاً محسوس بود. مينيبوس از پل عبور ميكرد و به جلو ميرفت ولي براي من زمان به عقب برميگشت و در انديشه راز و رمز شيعه، آب و خاك و خون، و نار و نور بودم. دوست داشتم لحظهاي در كنار رودخانه بنشينم و با آب و شهدا درد دل كنم ولي فرصت ماندن نبود. ... به خط كه نزديك ميشديم، انفجار گلولههاي توپ و كاتيوشا بيشتر ميشد. هواپيماهاي دشمن هم در حال بمباران منطقه عملياتي و عقبه جبهه ها بودند. زماني كه به خط رسيديم، رزمندگان از اينكه در روز روشن و با مينيبوس آمده بوديم، تعجب كردند. گلولهها همچنان در اطراف مينيبوس به زمين ميخورد. پس از پياده شدن از راننده خواستم كه به سرعت به عقب بازگردد. انفجار گلولهها مشخص ميكرد كه ديدهبان عراقي آن را هدف گرفته است، همه بچهها منتظر حادثهاي بودند اما با فرستادن صلوات مينيبوس را تا دوردست بيمه كردند. فرمانده گردان با مشاهده ما با عصبانيت از علت حضور ما پرسيد. معلوم بود از بياحتياطي ما و آمدن به خط در روز روشن سخت ناراحت است. اما حكم مأموريت را كه ديد عصبانيتش فروكش كرد. اين گردان، گردان 44 صف، متشكل از بچههاي بهبهان بود كه پس از شركت در مرحله اول عمليات تعدادي از آنها شهيد و مجروح شده بودند و ما را جهت تكميل گردان به فرمانده معرفي كرده بودند. در آغاز حضور ما يكي از جنگندههاي عراقي با آتش پدافند نيروي هوايي سرنگون شد. خلبان عراقي نيز با آنكه ميكوشيد خود را با چتر نجات به طرف نيروهاي عراقي بكشاند، ولي جهت وزش باد او را در منطقه آزاد شده فرود آورد. اين حادثه موجب شادي و تقويت روحيه رزمندگان گرديد و ورود ما را به فال نيك گرفتند. منزل دوم: پيروزي آسان به دست نيامد
ساعت 6 عصر از گردان خواسته شد كه خود را براي عمليات آماده كند، چهرة رزمندگان با شنيدن اين خبر برافروخته شد و همه در تكاپوي آماده شدن بودند كه متوجه شديم گروهان ما بايد به عنوان ذخيره در خط بماند. بچههاي گروهان و به ويژه دوستان من از اين موضوع به شدت ناراحت شدند و مرتب اصرار ميكردند كه در عمليات شركت كنند. اما من به آنان گفتم كمي صبر داشته باشيد. عمليات با حمله امشب تمام نميشود. بالاخره دو گروهان از گردان با بدرقه صلواتها و دعاي ما حركت كردند. حدود ساعت 5 صبح يكي از معاونين فرمانده گردان در خط حاضر شد و از ما خواست كه براي حركت آماده شويم. به سرعت خود را آماده كرديم و سوار خودروها شديم. پس از نيم ساعت به جاده اهواز ـ خرمشهر رسيديم. سنگرهاي عراقيها و خاكريزهاي با بيش از 4 متر ارتفاع را كه سابقاً در مورد استحكام آن صحبت كرده بود، از نزديك ديدم. سنگرها با اصول مهندسي و با استفاده از بتون و تيرآهن ساخته شده بودند و هيچگونه گلوله سنگيني به آنها آسيبي نميرساند. پس از حدود 15 دقيقه حركت در جاده، به محل عمليات شب گذشته رسيديم. انفجار خمپاره 60 و گلولههاي مستقيم تانك و صداي مسلسلهاي عراقيها، نشان ميداد كه اينجا خط مقدم است. كاميونها به سرعت در كنار جاده و در پناه آن دور زدند و براي بازگشت آماده شدند. در بدو حضور در خط مقدم چند نفر از بچههاي گروهان ما كه يكي از انها دوستم اكبر بود زخمي شدند. بهترين محل جهت پناه گرفتن سنگرهاي عراقي بود، اما اين سنگرها مملو از جنازههاي عراقي بودند. ناچار و با هر زحمتي سنگرها را از جنازهها خالي كرديم و خود در آنها پناه گرفتيم. بعد از گذشت چند ساعت از حضور ما به علت نزديكي با دشمن و شليك مداوم گلولههاي خمپاره 60 و توپخانه، هفت نفر از بچهها شهيد و 15 نفر زخمي شدند. ساعتي بعد فرمانده گردان در خط حاضر شد و عمليات شب گذشته را شرح داد: «ديشب عراقيها قصد داشتند با استفاده از استحكامات موجود و اعزام تيپ 10 زرهي از اين نقطه حمله كنند و مناطق آزاد شده را مجدداً به اشغال خود درآورند. با توجه به عدم پيشرفت در خطوط عملياتي جاده اهواز ـ خرمشهر و كرخه نور[4]، فرماندهان به اين نتيجه رسيدند كه براي حفظ دستاوردهاي عمليات و ادامه پيشرويها بايد به هر شكل ممكن در اين منطقه عمليات صورت گيرد و نيروهاي دشمن را كه آماده بودند با طلوع فجر پاتك كنند، منهدم نمايند. براساس اطلاعات به دست آمده، نيروهاي عمدهاي از ارتش عراق در اين نقطه مستقر شده بود. ولي به خواست خداوند، رزمندگان ما در جنگي نابرابر شمار بسياري از نيروهاي صدام را كشتند و نزديك به هزار نفر را به اسارت درآوردند.» من پرسيدم: در حال حاضر بچههاي دو گروهان ديشب كجا هستند؟ كه فرمانده گفت: مگر در عمليات فقط از نيروهاي دشمن كشته ميشوند؟ از دو گروهان دو دسته بيشتر باقي نمانده كه آن ها شهدا و مجروحين و اسراي عراقي را به عقب منتقل كردهاند. در فكر پاسخ فرمانده بودم كه انفجار گلوله خمپاره مرا متوجه زخمي شدن يكي از بچهها كرد و به طرف او حركت كردم. منزل سوم: پدافند از مواضع فتح شده
گرمي هوا، آتش سنگين توپخانه، تيرهاي مستقيم تانك و بوي تعفن اجساد نظاميان عراقي، شرايط سختي را به وجود آورده بود و از طرفي ساعتي نبود كه شهيد يا زخمي نداشته باشم و با اين همه، هر يك از رزمندگان با روحيهاي عالي مشغول كاري بودند. تعدادي از آنها سنگرهاي كنار جاده را ترميم ميكردند، جمعي مشغول جمعآوري مهمات و تميز كردن اسلحهها بودند. به علت كمبود آب و مواد غذايي، فرمانده گردان، مسئول تداركات را براي تهيه مايحتاج به مقر پشتيباني تيپ فرستاده بود و خودش هم به بچهها سركشي ميكرد و لحظهاي آرام نداشت. فعل و انفعالات دشمن حكات از آمادگي آنها براي پاتك ميكرد. ساعت 3 بعد از ظهر بود و عدم رسيدن آب، غذا و مهمات بر نگراني فرمانده ميافزود. در همين حال فرمانده را براي پارهاي از هماهنگيها از قرارگاه تيپ فرا خواندند. فرمانده از اين كار راضي نبود و اصرار داشت معاون گردان اين كار را به عهده بگيرد اما قرارگاه مخالفت می كرد. به همين جهت وي پس از توجيه معاون گردان و فرمانده گروهان در مورد مسئوليت آنها، خط را به سوي مقر تيپ ترك كرد و قرار شد كه موضوع نيازمنديهاي گردان را هم پيگيري نمايد. پس از عزيمت ايشان از طريق بيسيم اعلام شد صادق مسئول تداركات گردان به علت اصابت تركش گلوله توپخانه دشمن، به شهادت رسيده است ولي به زودي نيازمنديهاي گردان تأمين ميشود. ما با شنيدن اين خبر از طرفي به جهت شهادت برادر صادق متأثر شديم و از سوي نگران فرمانده گردان شديم كه در همان مسير حركت ميكرد. معاون گردان مرتبا به بچهها توصيه ميكرد حدالامكان از سنگرها بيرون نيايند و جان خود را در معرض خطر قرار ندهند. ساعتي بعد يك تانكر آب و چند تويوتا حامل مواد غذايي و مهمات به خط رسيدند و نيروهاي عراقي با توجه به ديدي كه بر منطقه داشتند، بر آتش خود افزودند. تيرهاي مستقيم تانك به طور مرتب خودروها را نشانه ميگرفت. با هر مشقتي كه بود غذا، آب و مهمات توزيع شد ولي تانكر آب هنگام بازگشت مورد اصابت تير مستقيم تانک عراقی قرار گرفت و به دو نيم تقسيم شد ولي به لطف الهي به راننده آن آسيبي نرسيد. ساعت 20/5 دقيقه بعد از ظهر بود كه فرمانده گردان به خط بازگشت و فرمانده گروهان و فرمانده دستهها را در سنگري جمع كرد و اعلام نمود با توجه به اينكه عراقيها پاتكهاي خود را عموماً هنگام غروب و يا طلوع آفتاب انجام ميدهند، بايد منتظر پاتك دشمن باشيم. در حال حاضر نيرويي در منطقه براي كمك به ما وجود ندارد و نيروهاي موجود براي عملياتهاي آتي در نظر گرفته شدهاند و ما بايد با همين نيروي محدود از مواضع خود پدافند نماييم و طي امشب و يا فردا عمليات عبور از جاده خرمشهر_جبهه كرخه نور و حمله به مواضع دشمن در غرب جاده اهواز، خرمشهر انجام خواهد شد و در آن صورت فشار بر ما كمتر و نيروي بسياري آزاد ميگردند و به طور جدي درخواست كرد براي 48 ساعت آينده خود را آماده نگه داريم و از فعاليتهاي بيمورد بپرهيزيم و خود را بيجهت خسته نكنيم. خورشيد در سمت راست جاده در حال غروب كردن بود، ديد ما بر عراقيها از اين ناحيه كمتر شده بود ولي گرد و خاك برخواسته در غرب رود كارون حكايت از عبور تانكها داشت كه با يكي دو روز تأخير در حال پيشروي براي پشتيباني رزمندگان اسلام بودند. حضور تانكها و آتش توپخانه خودي موجب تقويت روحيه بچهها شده بود ولي توسل رزمندگان كه در هر فرصتي، مشغول به تلاوت و قرائت قرآن و دعا و ذكر ميشدند، از همه ابزارهاي جنگي مؤثرتر بود و افقي فراتر از مسائل مادي را براي بچهها روشن ميساخت. آنچه مطرح نبود دنيا و زندگي در آن بود و هيچكس آرزوي دنيوي نداشت و همه به فكر آزادي خرمشهر، پيروزي بر صدام كافر و دفاع از انقلاب اسلامي خود بودند. در ميان بچههاي گردان، تعدادي تحصيل كرده دانشگاهي، كارگر و مهندس شركت نفت و فولاد اهواز و روستاييان خوزستاني حضور داشتند ولي از نظر فكري و آگاهيهاي سياسي همه در حد قابل قبولي بودند و از نظر معنوي به چنان درجهاي از عرفان رسيده بودند كه فناي في الله را به اثبات رسانده و عرفان سرخ را كه نزديكترين راه وصول به معشوق بود، انتخاب كرده بودند. همچنان كه به غروب نزديكتر ميشديم، آتش توپخانه بيشتر ميشد و آمادگي بچهها هم افزونتر، همه حمايلها را به كمر بسته، كلاهخودها را بر سر و سلاحهاي خود را برگرفته بودند چرا كه ديدهبانها از آمادگي بعثيها براي پاتكي سنگين گزارش ميدادند. فرمانده چند داوطلب چالاك را در حدود دويست متري جلوتر از مواضع مستقر نمود و از طريق بيسيم به طور مرتب گزارش تحركات دشمن را دريافت ميكرد. ساعت 20/6 بود كه بچههاي كمين گزارش دادند كه عراقيها به صورت انبوه در حال عبور از خط خود هستند و پيشروي به طرف مواضع ما را شروع كردهاند. چند دقيقه از وصول اين گزارش نگذشته بود كه آتش بسيار سنگين عراقيها شروع شد، به طوري كه تيرهاي مستقيم تانك، آتش خمپارههاي سبك و تيربار دوشكا، اجازه نميداد كه از سنگرها خارج شويم ولي فرمانده همچنان در رفت و آمد بود و مرتباً دستوراتي براي هوشياري رزمندگان و چگونگي مقابله با بعثيها ميداد. پس از حدود 15 دقيقه، آتش عراقيها سبك شد ولي توپخانه خودي همچنان مشغول گلولهباران مواضع عراقيها و عقبه دشمن بود. در اين هنگام چند فروند جنگنده عراقي از بالاي سر ما عبور و در دوردست اقدام به بمباران عقبه و احتمالاً مواضع توپخانه ما نموند و سپس از طرف غرب جاده خرمشهر به خاك عراق فرار كردند. فرمانده كه از بچههاي كمين باخبر شده بود كه نيروهاي عراقي از دو سوي جنوب و شمال جاده قصد حمله دارند، چهار تيم پنج نفره را در دو دسته جداگانه از خط عبور داد و به آنها ابلاغ نمود هرگاه عراقيها خواستند از محلي كه وي در سيصد متري خط تعيين كرده بود، عبور كنند اقدام به تيراندازي و مقابله نمايند و همراه هر دسته معاون گردان و فرماندهان گروهان را اعزام نمود. بچههاي كمين اصرار ميكردند كه احتياجي به حضور دو برادر فوقالذكر نيست ولي فرمانده اصرار داشت كه آنها حتماً بايد همراه تيمهاي كمين حضور داشته باشند و اين موضوع در تقويت روحيه بچهها بسيار تأثير مثبت داشت. بچهها با قرائت آيتالكرسي و ذكر صلوات، رزمندگان را از خط عبور دادند و آنها در مواضع خود مستقر شدند. دقايقي بعد صداي تيراندازي و شليك آر. پي. جي. 7، حكايت از درگير شدن بچههاي كمين ميكرد. همزمان ديگر بچههاي كمين كه از قبل در مياني خط مستقر شده بودند، اعلام كردند كه ستوني از نيروهاي عراقي و با حمايت تانكها از اين نقطه در حال هجوم به مواضع ما هستند. به آنها دستور داده شد كه با تمام توان با آنها درگير شوند و در صورت كمبود مهمات و پيشروي دشمن، سريعاً به خط اصلي عقبنشيني نمايند. فرمانده به صورت مرتب از توپخانه درخواست آتش سنگين ميكرد و همچنين از ديدهبان توپخانه ارتش درخواست نمود كه براي هدفگيري خط مقدم عراقيها كه مزدوران بيشماري در آنجا به همراه تانكها و زرهپوشها تجمع كرده بودند به خط مقدم بيايد. اين اقدام در صورتي كه انجام ميشد، تأثير بسزايي در انهدام دشمن داشت. گرچه با اين كار احتمال فرود آتش بر سر نيروهاي خودي وجود داشت، ولي اقدامي باارزش بود. ديگر بچهها در سنگرهاي انفرادي و گروهي منتظر دستور بودند. فرمانده گردان آخرين وضعيت خط و پاتك عراقيها را به فرمانده تيپ گزارش ميكرد. فرمانده ارشد تيپ اعزام نيروهاي كمين و درگير كردن دشمن قبل از رسيدن آنها به خط را تحسين كرد، و دستور داد اين تاكتيك مجدداً استفاده شود و جلوي هرگونه پيشروي و رخنه دشمن سد گردد. فرمانده به من اعلام نمود كه از ميان بچهها چند تيم عملياتي و پشتيباني انتخاب و آنها را آماده اعزام بنمايم. من بلافاصله نفراتي را براي اين كار انتخاب و عموماً به صورت داوطلب جمعآوري كردم. ابتدا دو تيم براي بچهها مهمات بردند و خودم همراه تيم ديگر به قسمت جنوبي خط حركت كردم. بچهها در پشت خاكريز قديمي پناه گرفته بودند و پياده نظام عراقيها با اينكه تعداد كثيري بودند، جرأت پيشروي نداشتند و هرگاه اقدام به حركت ميكردند. بچهها با هدفگيري دقيق، جلوي پيشروي بعثيها را سد ميكردند. دو نفر از بچهها به علت اصابت تركش آر. پي. جي. 7 زخمهاي سطحي برداشته بودند و همچنان در كمين مقاومت ميكردند. روحيه عالي بچهها هرگونه احتمال پيشروي عراقيها را ناممكن جلوه ميداد. البته حضور در كمين مزيتهايي هم داشت و يكي از آنها عدم گلولهباران سنگين توپخانه بود. چرا كه فاصله ميان نيروهاي خودي و دشمن كمتر از صد متر بود. آفتاب غروب كرده بود و هوا كمكم تاريك ميشد و ما اميدوار بوديم كه با تاريكي هوا عراقيها از حمله دست بر ميدارند. در همين حين يكي از بچهها كه در 20 متري غرب خاكريز در حال ديدهباني بود، شروع به تيراندازي و پرتاب نارنجك دستي نمود و با صداي بسيار رسا، الله اكبر و يا حسين سر داد. من و يكي از بچهها به طرف او دويديم و مشاهده كرديم تعدادي عراقي در پشت خاكريز زخمي و كشته و 15 نفر ديگر دستهاي خود را به علامت تسليم بلند كردهاند و مرتباً دخيل يا خميني ميگويند. همچنان كه مشغول انتقال اسرا به پشت خاكريز بوديم، صداي تيراندازي از قسمت ديگر كمين بلند شد و همزمان تانكهاي عراقي شروع به پيشروي نمودند. فرمانده كه از خط نظارهگر درگيري ما با دشمن بود، يك تيم ديگر را به همراه دو آر. پي. جي زن اضافي به نزد ما اعزام نمود. همزمان با نزديك شدن تانكها و زرهپوشها، بچهها با شليك آر. پي. جي. 7 موفق به انهدام يك دستگاه تانك دشمن شدند. با آتش گرفتن تانك، چهار دستگاه تانك و نفربر در مقابل ما متوقف شدند ولي تيربارهاي آنها به شدت اقدام به زير آتش گرفتن مواضع ما نمودند. در همين وقت فرخ به تنهايي از خاكريز عبور نمود و يكي ديگر از تانكها را هدف قرار داد و تانك دوم به آتش كشيده شد ولي تيربار يكي از زرهپوشها او را به زير آتش گلولههاي دوشكا گرفت. فرخ از ناحيه پا مجروح گرديد و امكان انتقال او به خاكريزي كه ما در آنجا مستقر بوديم، نبود. تانكها به همراه پيادهنظام بعثيها از سمت چپ ما به سرعت به طرف جاده خرمشهر و خط پدافندي در حال حركت بودند و اين به معناي محاصره ما محسوب ميشد. هرچه تلاش ميكرديم تا با فرمانده تماس بگيريم، امكانپذير نبود و تنها دلخوشي ما انهدام دو دستگاه تانك در اين ناحيه بود. تيراندازي و شليك آر. پي. جي. 7 از مواضع اصلي در خط پدافندي به شدت ادامه داشت كه انفجار يك دستگاه تانك ديگر كه از سمت چپ ما عبور كرده بود، اميدها را دو چندان كرد. فرخ همچنان با تكان دادن دست اعلام ميكرد، هنوز زنده است. تعداد زخميها به 5 نفر رسيده بود. به نظرم رسيد زخميها را به عقب منتقل كنيم و به عقب برگرديم چرا كه ايستادگي در اين نقطه ديگر ثمربخش نبود ولي مشكل عدم قبول بچهها براي عقبنشيني بود. در همين حين تانكها مجدداً شروع به پيشروي نمودند و بچهها بدون درنگ آماده مقابله شدند. به آنها گفتم ديگر راهي براي ما باقي نمانده، يا بايد همه در همينجا شهيد شويم و يا بايد جلو حمله عراقيها را بگيريم. از شليك بيجا خودداري كنيد و بگذاريد تانكها هرچه بيشتر به ما نزديك شوند تا هدفگيري آسانتر و مؤثرتر شود. سربند بچهها كه به شعارهاي يا حسين، يا مهدي ادركني، يا زهرا و يا علي بن ابيطالب مزين بود، رمز حقيقتجوی روحيه عالي رزمندگان به شمار ميآمد و زيبايي ويژهاي را جلوهگر ميساخت. تانكها و زرهپوشها با احتياط پيشروي ميكردند و همزمان مواضع مقابل خود را به رگبار ميگرفتند. تعداد دو دستگاه تانك در 60 متري ما قرار گرفته بود. سه آر. پي. جي. زن همزمان با الله اكبر گفتن اقدام به شليك نمودند. تانكها متوقف و اقدام به تيراندازي گلولههاي تير مستقيم كردند. يكي از بچهها درجا شهيد شد و جسم غلتيده به خونش سر در بدن نداشت. دريادلان اسلام بدون هيچ احساس خطري همچنان با شليك آر. پي. جي. در مقابل تانكها مقاومت ميكردند كه تانك ديگري به آتش كشيده شد. بچهها با سر دادن يا حسين و الله اكبر غلبه بر دشمن را شكر ميگفتند. در اين موقعيت بود كه مشاهده شد نيروهاي عراقي از تانكها و نفربرها پياده و به سمت مواضع خود در حال فرار هستند. تعداد 10 نفر از آنها پس از كمي تأمل دستهاي خود را بالا گرفته و به طرف ما آمدند و تسليم شدند. آنها را نزد ديگر اسرا آورديم و زماني كه مشاهده كردند تعداد ما بسيار اندك است، شديداً متعجب شدند. عدم برقراري تماس با فرمانده، ما را سرگردان نموده بود. آيا همچنان در مواضع فعلي باقي بمانيم؟ يا عقبنشيني كنيم؟ به همراه يكي از بچهها به سراغ فرخ رفته و او را عقب آورديم. خون زيادي از او رفته بود. زخم وي را با چفيه بستيم. فرخ نوجوان 14-15 سالهاي بيش نبود و روحيه عالي او براي من و همه بچهها سرمشق جالبي بود. زخميها به هفت نفر رسيده بودند. از اسرا خواستيم براي انتقال زخميها به ما كمك كنند ؛ آنها سريعاً پذيرفتند. اسرا و زخميها را به همراه يكي از رزمندگان به عقب فرستادم و از ايشان خواستم كه وضعيت و مأموريت ما را از فرمانده جويا شود و سريعاً ما را باخبر كند. آتش تانكهاي شعلهور در سمت چپ ما و در مقابل خط اصلي اين اميد را به ما ميداد كه حمله عراقيها موفق نبوده و تاريكي شب فرصتي حداقل تا صبح براي ما فراهم آورده بود. پس از 20 دقيقه رزمنده اعزامي بازگشت و اعلام نمود حمله عراقيها دفع گرديده ولي فرمانده به شدت زخمي شده است و از سرنوشت معاون گردان و فرمانده گردان هم خبري نيست. تعداد اسرا به بيش از 150 نفر رسيده و نگهداري آنها با توجه به كمبود نيرو مشكل شده بود. سريعاً به بچهها گفتم به طرف مواضع اصلي حركت نمايند. زماني كه به خط رسيديم هوا كاملاً تاريك شده بود و خبر شهادت فرمانده گردان بسيار مرا متأثر نمود. اسرا را به همراه 5 رزمنده به صورت پياده به طرف رودخانه كارون حركت داده و از طريق بيسيم گردان با مقر تيپ تماس حاصل نمودم و از فرمانده تيپ درخواست كردم تعدادي خودرو براي انتقال اسرا به طرف ما اعزام دارد و خودش هرچه سريعتر در خط حاضر شود. تعداد رزمندگان سالم نزديك به 40 نفر بود. تعدادي از آنها را در سنگرهاي ديدهباني مستقر و به سرعت دو دسته رزمي تشكيل داده و طبق برنامه ليست نگهباني آنها تا صبح فردا را برنامهريزي نمودم. زخميهاي خطرناك را قبلاً بچهها با آمبولانس و وانتهاي تويوتا به عقب منتقل كرده بودند ولي تعدادي زخمي سطحي داشتيم كه همچنان در خط بودند و حضور آنها خطرناك بود و ميبايست هرچه سريعتتر به جاي امني منتقل و مداوا ميشدند. نيم ساعتي نگذشته بود كه برادر كلاه كج فرمانده تيپ 46 فجر در خط حاضر شد. آخرين وضعيت خط و چگونگي حمله عراقيها را براي ايشان گزارش كردم و ايشان از ما خواست هرچه سريعتر شهدا را از محل كمين به عقب بياوريم و همچنان هوشيارانه به مقاومت در مقابل حمله احتمالي عراقيها بپردازيم. وي سپس اعلام كرد رزمندگان اسلام به احتمال قوي امشب عمليات گستردهاي را از چند جبهه آغاز خواهند كرد و اين اقدام موجب آن خواهد شد كه هم به اهداف عمليات نزديكتر شويم و هم بعثيها را مجبور خواهد كرد از اين قسمت عقبنشيني كنند. من به ايشان گفتم تعدادي تانك سالم در مقابل ما وجود دارد، اگر امشب اقدامي براي انهدام و يا انتقال آنها به عقب نكنيم احتمال دارد بعثيها فردا صبح در جهت حمله به ما مجدداً به كار گيرند و يا اينكه آنها را به مواضع خود منتقل كنند. وي گفت من بايد هرچه سريعتر به مقر عمليات تيپ بازگردم و شما هرچه صلاح دانستيد، عمل كنيد. از ايشان تقاضا كردم تعدادي نيروي كمكي براي ما اعزام دارد. ايشان در پاسخ گفت، سعي خود را خواهم كرد ولي با توجه به عملياتهاي پي در پي در شبهاي گذشته، نيروي زيادي را در منطقه نداريم. سعي كنيد با همين نيروي كم مقاومت نموده و از مواضع دفاع نماييد و اين در شرايط فعلي، بزرگترين خدمت شما به فرماندهان ميباشد. در پايان وي مرا به عنوان مسئول بچهها معرفي كرد. و من مجدداً درخواست خود را مبني بر اعزام نيروي كمكي عنوان نمودم. آتش سنگين توپخانه خودي بيامان بر سر عراقيها، خشم خداوندي را فرو ميريخت و اين امر باعث شده بود آتش سلاحهاي سنگين عراقيها كمتر و پراكندهتر باشد. ساعت حدود 5/2 نيمه شب بود كه شهدا و جسم نيمهجان معاون گردان را از محل كمين به خط آورديم. فرمانده گردان را كه جواني 26 ساله به نظر ميرسيد و عابد نام داشت به همراه ديگر شهدا كه تعداد آنها به 18 نفر رسيده بود به محل مناسبي منتقل كرديم. در ميان شهدا پيرمردي 55 ساله به چشم ميخورد ولي اكثراً جواناني زير 20 سال بودند. صحنه، شب يازدهم محرم را تداعي ميكرد و چقدر دوست داشتم در كنار آنها بنشينم و مانند ابرهاي بهاري گريه كنم ولي چارهاي نبود بايد مانند حضرت زينب (س) گريه را به وقت ديگري موكول ميكردم و با خود انديشيدم كه در شب يازدهم، زهراي اطهر بر بالين شهداي كربلا آمد و آنها را در آغوش كشيد، آيا ميشود كه ما بوي زهرا (س) را استشمام نماييم. آمدن كه قطعي است... ساعت 20/3 نيمهشب بود كه دو كاميون ايفا نزديك به 50 رزمنده را در نزديكي خط پياده كردند. از آنها سؤال كردم از كدام گردان هستند، پاسخ دادند ما نيروهاي موتوري و تداركات تيپ هستيم و ديشب فرمانده از ما خواست كه خود را براي حضور در خط مقدم حاضر كنيم و ما كه منتظر چنين فرصتي بوديم با كمال ميل پذيرفته و به خط آمديم. از وفاي فرمانده تيپ كه با تمام مشغوليتها به عهد خود عمل كرده بود، بسيار خوشحال شدم و براي سلامتي ايشان و ديگر رزمندگان دعا كردم. با توجه به اينكه آتش دشمن سبك شده بود رزمدنگان فرصتي براي مناجات و نماز شب پيدا كرده بودند. هر يك به گونهاي با معشوق خود راز و نياز ميكرد، يكي قرآن قرائت ميكرد، ديگري دعا ميخواند و آن يك سر به سجده داشت و سعيد[5] مانند هميشه فالي به حافظ زده بود و غرق در فكر فال خود بود. به او نزديك شدم و گفتم، حافظ در مورد عمليات امشب چه ميگويد در پاسخ گفت آنچه به من گفته براي خودم است اگر ميخواهي ميتوانم براي تو سؤال كنم. به سعيد گفتم پس چرا دست به كار نميشوي، گفت فاتحه يادت نرود و خودش مشغول قرائت حمد شد و بعد حافظ با ما چنين گفت:
نماز صبح را بدون پوتين اقامه نموديم و بعد از نماز صبح سرم را روي كولهپشتي يكي از بچهها گذاشتم زماني كه از خواب بيدار شدم، فكر ميكردم لحظات كمي به خواب رفتهام ولي تابش خورشيد نشان ميداد كه ساعتها از طلوع خورشيد گذشته است به يكي از بچهها گفتم چرا مرا زودتر بيدار نكرديد، او گفت خبري نبود. از وضعيت تحرك دشمن و آتش توپخانه سؤال كردم. مشخص شد عراقيها به لانههاي خود خزيدهاند و از آتش توپخانه هم خبري نبوده است. اما گاهي گلولههاي خمپاره 60 بيهدف در اطراف سنگرها به زمين ميخورد. با گرمي هوا بوي تعفن اجساد سربازان عراقي ديگر طاقتفرسا شده بود، دلم براي آنها ميسوخت در دل گفتم: كه رحيما، چه ميشد ما با همين نظاميان كه مسلمان هستند در كنار يكديگر با اسراييليها ميجنگيديم در ميان اين اجساد حتماً از شيعيان هم وجود دارند، چرا آنها با ما ميجنگند، آنها در اين جهان از همه بهتر ميدانند كه صدام به ايران اسلامي تجاوز كرده، صدام نفس پاكي همچون شهيد سيد محمدباقر صدر را به شهادت رسانده، صدام هزاران جوان مسلمان عراقي را در زندانهاي مخوف خود به بند كشيده، چرا به خود نميآيند و خود را به هلاكت ميرسانند. از سوي ديگر خداوند سبحان را شكر نمودم كه حيات من و امثال من را در زمان خميني كبير قرار داده و اين سعادتي است كه هزاران بار جان دادن در راه آرمان اين رهبر فرزانه را ارزشمند و آسان ميكند. از طريق بيسيم به مقر تيپ موقعيت و آخرين وضعيت خط و نيازمنديها و به خصوص احتياج شديد به آب را متذكر شدم و همچنين موضوع اجساد نظاميان عراقي را گزارش دادم، ساعت حدود 12 ظهر بود كه چند وانت غذا و آب براي ما آوردند و به دنبال آنها يك دستگاه بلدوزر آمد، چند ساعتي بلدوزر مشغول دفن اجساد، ترميم خاكريزها و ساختن سنگري براي تانكر آب بود، و من و سعيد همچنان در فكر تانكهاي سالم بوديم و از اينكه نميتوانستيم آنها را به عقب منتقل كنيم، بسيار رنج ميبرديم، يكباره سعيد فرياد زد، پيدا كردم، پيدا كردم. من كه از اينكارهاي سعيد معمولاً عصباني ميشدم، گفتم ديوانه باز چه شده؟ و چرا مثل خروس بيمحل سر و صدا راه مياندازي؟ سعيد گفت: سيد تانكها، نفربرها! گفتم جان بكن چي شده؟ گفت: با بلدوزر به سراغ تانكها برويم و آنها را بكسل و به خط بياوريم، ديدم نظر بسيار جالبي است. دوتايي به طرف بلدوزر رفتيم، راننده آن كه يكي از بچههاي جنوب تهران بود، در حال استراحت بود و بچهها برايش شربت آبليمو درست كرده بودند، مصطفي[6] هم كه دايم با بچهها شوخي ميكرد، نميدانم به او چه گفته بود كه راننده در پاسخ اينگونه جواب ميداد: " از اول عمر كمشانس بوديم حالا هم كه به جبهه آمديم كارمان شده مرده چال كردن، همه بچههاي محل الان در خط مقدم هستند و ما بايد مرده چال كنيم" مصطفي در پاسخ گفت: مگر اين كم كاريه؟ اگر اينها را دفن نكرده بودي چند ساعت ديگر بايد ميآمدي، ما را همراه آنها زير خاك ميكردي، مگر كار شما كمتر از رزمندگان خطشكن است؟ شماها كه سنگرسازان بيسنگر هستيد. راننده گفت: با همه اينها در اولين فرصت به فرمانده مهندسي ميگويم يا خط مقدم، يا خداحافظ. سعيد در اين موقع رو به راننده كرد و گفت داداش، خيلي دنبال خط مقدمي؟ اگر دوست داري من كاري جلوتر از خط مقدم براي تو دارم، راننده خيره خيره به سعيد نگاه كرد و بعد از چند لحظه گفت، كارت چيه؟ سعيد اشاره كرد و گفت با من بيا، سه تايي داخل سنگر ديدهباني شديم و تانكها و نفربرهاي سالم را به او نشان داديم. سعيد گفت: اين هم از خط مقدم، جلوتر! حاضري؟ راننده گفت: نميفهمم منظورتان چيست، براي او ماجراي ديروز عصر و به جا ماندن تانكها را شرح داديم و او در پاسخ گفت من قربون همه شماها! از كجا بايد شروع كنم؟ به همراه چند تن از رزمندگان سري به اطراف تانكها زديم. خبري نبود، گرما همه عراقيها را به داخل سنگرها كشانده بود. ساعت حدوداً 5/2 بعد از ظهر بود كه بلدوزر به آن طرف جاده منتقل شد و رضا[7] كه مقداري رانندگي تانك را در گيلانغرب نزد لشكر 88 كرمانشاه آموزش ديده بود، در داخل تانك قرار گرفت، كمتر از يك ساعت نگذشته بود كه تانك تي 62 روسي به اين طرف خط منتقل گرديد. تا غروب همه 7 دستگاه تانك و نفربرها به پشت خاكريز انتقال يافت و بچهها از اينكه توانسته بودند علاوه بر دفع پاتك دشمن، غنيمت هم بگيرند بسيار خوشحال بودند. منزل چهارم: تصرف قرارگاه فرماندهي عراق
در انتها و سمت راست جاده اهواز ـ خرمشهر، نخلستان انبوهي ديده ميشد. رزمندگان سوار بر كاميونها به سمت غرب جاده و به طرف مرزهاي بينالمللي حركت ميكردند. سقوط سنگين گلولههاي توپخانه نشان از آن داشت كه درگيري شديدي در آن سو همچنان ادامه دارد. من و ديگر دوستان با كنجكاوي زيادي از طريق بعضي رزمندگان زخمي و يا افرادي كه يگانهاي خود را گم كرده بودند، آخرين اخبار عمليات را جويا ميشديم. ارتش عراق پس از عقبنشيني از شرق رودخانه كارون، براي پدافند از منطقه حميديه و پادگان حميد و جنوب رودخانه كرخه نور و حفظ خرمشهر، نيروهاي خود را تقويت كرده بود. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود كه فرمانده ستاد تيپ به خط آمد. صحبتهاي ايشان حاكي از آن بود كه به علت كمبود نيرو و سازماندهي مجدد تيپهاي عملياتي بايد مدتي را در خط فعلي و در مقابل عراقيها بمانيم و به همراه ديگر يگانهاي عملياتي از سرزمينهاي آزاد شده نگهداري كنيم. نيروهاي عراقي سمت چپ جاده با مقداري عقبنشيني مشغول احداث خاكريز جديد بودند و ما فكر ميكرديم نيروهاي خودي جلوتر از خاكريز ما وجود ندارند. ساعت 6 بعد از ظهر بود كه تعدادي از نگهبانها اعلام كردند دو نفر از كنار جاده به طرف خاكريز نيروهاي خودي در حركت هستند. ابتدا ما فكر كرديم كه شايد از نظاميان عراقي هستند و قصد پناهنده شدن به ما را دارند ولي زماني كه با دوربين آنها را زير نظر گرفتيم، شبيه بچههاي خودي بودند. من و سعيد از خاكريز عبور و با احتياط به طرف آنها حركت كرديم. آنها با مشاهده ما دستي تكان دادند و پس از دقايقي به هم رسيديم. تشنگي و گرسنگي از چهره آنها نمايان بود. مقداري آب كه در قمقمه داشتيم به آنها داديم، به نظرم آمد شايد آنها در منطقه و هنگام عمليات گم شدهاند. وقتي دو رزمنده سر حال آمدند گفتند: حدود دو كيلومتر جلوتر از خط ما قرارگاه بسيار وسيع و مستحكمي وجود دارد كه مقر لشكر 5 مكانيزه ارتش عراق بوده و تيپ 25 كربلا، از نيروهاي عمليات كننده در جاده اهواز ـ خرمشهر، از سمت شلمچه اين قرارگاه را دور زده و به تصرف خود درآورده و تحويل يكي از گردانهاي تابع اين تيپ داده است و در جهت حفظ و نگهداري آن به شدت توصيه نموده ولي به علت شهادت فرمانده گردان و زخمي شدن تعداد زيادي از رزمندگان اين گردان، نگهداري قرارگاه مورد اشاره با مشكل مواجه شده و اين در حالي است كه فرمانده و نيروهاي تيپ 25 كربلا همچنان در نخلستانهاي شلمچه مشغول نبرد هستند و در حال حاضر قريب به يك گروهان نيرو سرسختانه از اين قرارگاه دفاع ميكنند ولي شديداً با كمبود آب و مهمات مواجه هستند و اين دو نفر طبق دستور فرمانده خود و براي تهيه آب و ديگر مايحتاج به نزد ما آمدهاند. اين دو برادر با اصرار از ما ميخواستند كه هرچه سريعتر براي ديگر نيروها آب ببريم. مجالي براي هماهنگي با فرمانده و ستاد تيپ خودمان نبود. آبرساني و سقايي در جبهه براي ما لطف ديگري داشت و بچهها براي اينچنين حركتي انگيزه ويژهاي داشتند. قبل از اينكه من بخواهم افرادي را براي اين كار انتخاب كنم، تعداد 10 نفر از دوستان تهراني من آماده شده بودند. سريعاً هر رزمنده دو دبه (ظرف) 20 ليتري آب را آماده كرده و طبق راهنماييهاي دو رزمنده شروع به حركت نموديم. پس از اينكه حدود 50 متر جلو رفتيم، عراقيها شروع به پرتاب گلولههاي خمپاره 60 نمودند و پس از زير نظر گرفتن منطقه، متوجه شديم در سمت چپ جاده و عقبتر از خاكريز جديد التاسيس عراقيها، پست ديدهباني به ارتفاع 5 متر وجود دارد كه از آنجا ما را شناسايي كردهاند. چارهاي نبود و بايد به راهمان ادامه ميداديم. همينطور كه جلوتر ميرفتيم، مصطفي برادرم از همه جلوتر حركت ميكرد و هرچه به او اشاره ميكردم صبر كند تا با هم حركت كنيم او بر سرعت خود ميافزود. وي به جاي اينكه مستقيماً از كنار جاده به طرف قرارگاه مورد نظر حركت كند، با كمي انحراف به سوي مكاني نامعلوم در حركت بود و هرچه با اشاره سعي ميكردم به او بفهمانم كه در مسيري اشتباه حركت ميكند، او به تصور اينكه عاطفه برادري ميخواهد از او مواظبت كند، بر سرعت خود ميافزود. ناچار دبه آبها را به زمين گذاشتم و به سرعت به طرف او شروع به دويدن كردم و آخرالامر توانستم او را به سمت محل مورد نظر هدايت نمايم. گرمي هوا و وزن 40 ليتر آب نفس همه را بريده بود و بعضي از بچهها با يك دبه حركت ميكردند. تا رسيدن به قرارگاه دو نفر از بچهها بر اثر تركش خمپاره 60 مجروح شدند ولي همچنان براي رساندن آب در حركت بودند. رزمندگان مستقر در قرارگاه با مشاهده ما و آبها، به سوي ما هجوم آوردند. صحنه عجيبي بود. لبهاي خشكيده، صورتهاي سرخ شده در زير آفتاب و خستگي مفرط، حكايت از وضعيت بسيار سخت آنها داشت. تعدادي مشغول نوشيدن آب شدند ولي بعضي از همين بچههاي تشنه، با همان تن رنجور از ما تشكر كردند و ما را به سوي ديگر رزمندگان و به داخل قرارگاه هدايت نمودند. از اينكه توانسته بوديم 70-80 نفر رزمنده را سيرآب كنيم، بسيار خوشحال بوديم و احساس سبكي ميكرديم، چرا كه اين موضوع دردي 1400 ساله بود كه سينه به سينه به ما منتقل شده بود. اگر ابوالفضل العباس (ع) موفق به رساندن آب به خيمهها نشده بود و اگر او تشنه جان داد، ما حالا توانسته بوديم مشك او را به ياران حسين زمان، برسانيم. پس از بررسي وضعيت قرارگاه متوجه شديم كه اين مكان از سه طرف در محاصره است و فاصله سنگرها با نيروهاي عراقي در بعضي از جاها از 20 متر تجاوز نميكند. بچهها همگي شديداً گرسنه بودند و طي چند روز گذشته هم از باقيمانده نانهاي خشك عراقيها، خود را سير كرده بودند. پس از رفع تشنگي، گرسنگي شديداً فشار ميآورد كمبود مهمات و به خصوص گلولههاي آر. پي. جي. 7، مشكل ديگري بود. هشت تن از بچهها را در همانجا براي كمك باقي گذاشتيم و من به همراه مجتبي[8] به طرف خاكريز خودمان حركت كرديم و پس از رسيدن به خط پدافندي، سريعاً با مقر تيپ تماس و موضوع را اطلاع دادم و از مقر چنين دستور آمد: "هرگونه كمكي كه ميتوانيم براي حفظ قرارگاه و رزمندگان موجود در آنجا كوتاهي نكنيم". ابتدا به نظرم آمد به همراه تعدادي ديگر از بچهها نسبت به انتقال نيازمنديها اقدام نماييم ولي پس از يك حساب سرانگشتي به نتيجه منفي رسيدم و اين كار ضمن اينكه خطراتي بيشتر به خاطر تردد بچهها داشت جواب نيازمنديهاي قرارگاه را هم نميداد. بر همين اساس تصميم گرفتم با يك دستگاه وانت، آذوقه و مهمات مورد نياز را به محل مورد نظر منتقل نمايم ولي اين كار با توجه به زير ديد بودن منطقه، خطرناك مينمود و احتمال داشت ماشين مورد هدف تانكهاي دشمن قرار بگيرد. هرچه تأمل كردم چاره ديگري در پيش روي خود نديدم و اين كار با تمام خطرهايش تنها راه به نظرم رسيد. زماني كه وانت را آماده و آذوقه و مهمات را بارگيري نمودم، به مجتبي گفتم ديگر لازم نيست تو همراه من بيايي. او به شدت ناراحت شد و با توجه به سن و سالش كه 7-6 سالي از من كوچكتر و بسيار باحيا بود، چنان چشمانش را در چشمهاي من دوخت و از اعماق دلش با من سخن گفت كه من نفهميدم آن چشمان مشكي و درشت، مرا سحر كرد و يا سخني از عشق را به وسيله برق چشمان و به همراه شعار و شعوري بلند به قلب خسته من رساند، كه بياختيار به او گفتم آماده حركت باشد. مجتبي پس از اعلام موافقت من به يكباره آن چهره معصومش تغيير كرد و چنان برافروخته شد كه شهادت و پرواز را از همه وجودش احساس كردم. آماده حركت بوديم كه چشمم به يك تانكر چرخدار آب افتاد كه امكان حمل آن به وسيله وانت وجود داشت. پس از مشورت با مجتبي و با ديگر رزمندگان تانكر را به عقب وانت بسته و حركت نموديم. بيش از 300 متر از خاكريز خود دور نشده بوديم كه آتش گلولههاي خمپاره 60 و گلوله مستقيم تانكها شروع به باريدن گرفت. يكبار ديگر به مجتبي گفتم از وانت پياده شو و پس از دور شدن خودرو، خود را به قرارگاه برسان كه او با شوخي و جدي گفت، فعلاً وقت اين حرفها نيست. با سرعت هرچه تمامتر در حركت بوديم كه احساس كردم در حركت خودرو مشكلي پيش آمده. ابتدا فكر كردم به علت خاك سست منطقه، خودرو در زمين فرو رفته است ولي پس از لحظاتي متوجه شدم به علت اصابت تركش خمپاره، لاستيك عقب پنچر شده است. با هر مشكلي بود خودرو را به پشت سنگر تانكي كه از قبل توسط عراقيها احداث شده بود هدايت كردم. مشغول تعويض لاستيك بوديم كه متوجه شديم به علت سستي خاك، جك خودرو به جاي اينكه خودرو را بالا ببرد، در زمين فرو ميرود. گرسنگي و خستگي و چهرههاي سوخته رزمندگان موجود در قرارگاه و درماندگي خودم را با مجتبي در ميان گذاشتم. مجتبي به جاي اينكه به من جوابي بدهد، اشك در چشمانش حلقه زد و شروع به باريدن گرفت. اگر سمت فرماندهي او را نداشتم قطعاً دست در گردن او ميانداختم و چنان گريه سر ميدادم تا او براي جاري شدن اشكهايش از من حيا نكند ولي چه ميتوانستم بكنم. او و ديگر رزمندگان از من حتي در مسائل عاطفي توقع ديگري داشتند. مجتبي كه پشتش را به من كرده بود تا من ناظر وضعيت روحي او نباشم، ذكر «يا غياث المستغيثين» را زمزمه ميكرد و دشمن نيز با مشاهده توقف خودرو، بر آتشبازي خود افزوده بود. در همين هنگام مجتبي به سمت نقطهاي شروع به دويدن نمود و صدايش زدم، كجا؟! همانطوري كه در حال دويدن بود، گفت سيد صبر كن. چشمانم را به مسيري كه او به آن طرف ميدويد، دوخته بودم و عقلم به جايي نميرسيد. لحظات به كندي ميگذشت و من نميتوانستم از حركت او و اصلاً به همراه آوردنش قضاوتي داشته باشم. كمتر از چند دقيقه ديدم از كنار خاكريز سنگر تانك ديگري در حالي كه چيزي در دست داشت به سمت من در حركت است. با نزديك شدنش، ديدم تختة نسبتاً بزرگي را با خود همراه ميآورد و من همچنان به حركتهاي او مينگريستم. وقتي نزديك شد گفت به وسيله اين تخته ميتوانيم از فرو رفتن جك به داخل زمين جلوگيري نماييم. در اينجا بود كه وجدانم راضي شد كه همراه آوردن او اقدامي احساسي نبوده. به هر حال روح پاك او و كمك خواستنش از خداوند يكتا، مؤثر واقع شد. در زير آن آتش سنگين، چنين ابتكاري حكايت از عنايتهاي الهي درباره رزمندگان اسلام داشت. هوا تاريك ميشد كه لاستيك خودرو تعويض شده بود و اين امر از نظر رواني به ما كمك ميكرد كه فكر كنيم عراقيها به خوبي نميتوانند ما را مورد هدف قرار بدهند. با احتياط ولي با سرعت ممكن حركت كرده و خودرو را به قرارگاه رسانديم و رزمندگان مشغول باز كردن كنسروها و كمپوتها و خوردن آنها و تقسيم مهمات مورد نيازشان شدند. دوستانم آخرين يافتههاي خود در مورد قرارگاه و وضعيت جسمي و روحي رزمندگان را به من گزارش دادند و اصرار داشتند كه اين بچهها بايد براي استراحت به عقب برگردند. به وسيله بيسيم با ستاد تيپ تماس گرفتم و موضوع را تا آنجا كه امكان داشت به صورت رمز گزارش نمودم و دستور چنين بود كه موضوع بررسي و فردا صبح نتيجه به ما ابلاغ خواهد شد. آن شب را در ميان رزمندگان و با بررسي اين موضوع كه چگونه ميتوان از اين قرارگاه بسيار بزرگ و مستحكم محافظت نمود، به سر بردم و از اين همه امكانات به كار رفته در ساخت سنگرهاي زيرزميني، وجود امكانات رفاهي مانند كولر، يخچال و تلويزيون كه بيشتر شبيه يك هتل بود تا سنگري در جبهه، متعجب بودم و اين نتيجه به راحتي حاصل بود كه دشمن بعثي هيچوقت به فكر خروج از اراضي اشغال شده، نبوده است. فردا صبح از ستاد تيپ چنين دستور آمد، نيروهاي موجود در قرارگاه به عقب تخليه شوند و نيروهاي ما حفاظت از قرارگاه را به عهده بگيرند. پس از مقداري بحث با فرمانده ستاد و طرح اين موضوع كه نيروهاي ما هم وضعيتي بهتر از اين رزمندگان ندارند و منطقه بسيار خطرناك به نظر ميرسد. فرمانده مستقر در ستاد تيپ به علت شنود احتمالي صحبتهاي رد و بدل شده توسط عراقيها بدون اينكه توضيح بيشتري بدهد، اعلام نمود: دستور همين است كه اعلام شد و به صورت بسيار كوتاه و رمزي به من فهماند كه وضع عراقيها هم بهتر از ما نيست و جاي نگراني وجود ندارد. تا قبل از ظهر دستور فرماندهي را عمل كرده و نيروهاي تحت امر را در مواضع جديد مستقر نموديم. پس از استقرار بچهها و با اطلاعات به دست آمده از نيروهاي قبلي تصميم گرفتيم تعدادي از شهداي به جاي مانده در منطقه را سريعاً به عقب منتقل نماييم. تعداد 15 شهيد به عقب آورده شد ولي انتقال دو شهيد كه داخل خودرو سيمرغي مچاله شده و به علت گرمي هوا متورم شده بودند، غير ممكن مينمود. عدم انتقال آن شهيدان، رزمندگان را ناراحت كرده بود. كمبود نيرو، عدم امكان هماهنگي با ستاد تيپ، عدم حضور فرماندهان براي سازماندهي، دست به دست يكديگر داده بود تا وضعيت بسيار سخت و نااميد كنندهاي را براي من به وجود بياورند. تصور من اين بود كه ما تنها نيروهاي موجود در مقابل ارتش عراق هستيم و با توجه به وضعيت نيروهاي تحت امرم، فكر ميكردم اگر دشمن بعثي پاتك نيمه سنگين هم داشته باشد، توان مقاومت نداريم و دشمن موفق خواهد شد تمام منطقه آزاد شده را بازپس بگيرد و به علت عدم ارتباط مستمر با فرماندهان و آگاهي از وضعيت عقبه خودي، هر لحظه اين فكر و تصور مانند ماليخوليايي، مرا ميبلعيد و بر خستگي و عصبانيت من ميافزود. ديگر من آن فرمانده سر حال و خوشاخلاق و صبور كه بچهها تعريف ميكردند، نبودم و از اينكه در ميان بچهها و رزمندگان كسي هم نبود كه با او موضوع را در ميان بگذارم، به شدت مرا آزار ميداد به قدري كه ديگر قادر به خوردن غذا براي رفع گرسنگي نبودم. لقمه نان و يا غذايي را كه در دهان ميگذاشتم، احساس ميكردم از گلويم پايين نميرود. دو روزي بر همين منوال گذشت و ضعف جسماني چنان شدت گرفته بود كه ديگر با قامتي راست نميتوانستم راه بروم و جوهر صدايم به علت عدم آگاهي رزمندگان تحت امرم از موقعيت فعلي و اينكه آنها بدون هيچگونه احساس خطري براي جمعآوري غنايم به نزديك عراقيها ميروند، گرفته شده بود و چنان عرصه برايم تنگ شده بود كه براي اطاعت رزمندگان در عدم جمعآوري غنايم، مجبور شدم زماني كه تعدادي از رزمندگان به همراه برادرم مقداري غنايم جمعآوري كرده بودند، با آنها با خشونت برخورد كنم. در همين رابطه سيلي بسيار محكمي به صورت برادرم زدم تا آنها حساب كار خود را بنمايند ولي بعد از آن شديداً پشيمان شدم، چرا كه متوجه شدم به علت پارگي پوتينم، برادر كوچكم از ميان غنايم براي من پوتيني تهيه كرده و پس از خوردن سيلي، پوتينها را در جلوي پايم گذاشت و رفت. با پشيماني از كرده خود، دوست داشتم در تنهايي اشكهايم جاري شود تا از اين وضعيت روحي نجات پيدا كنم ولي انگار اشكها هم خشك شده بود. پوتينها را به پا كردم و نزد بچهها برگشتم و سعي نمودم با ملايمت و عطوفت جبران حركت قبلي را بنمايم ولي مصطفي برادرم دست خود را به سمت گونه چپ خود و محل ضربه سيلي گذاشته بود و زير لب ميخنديد و از اينكه ديگر رزمندگان نميدانستند او برادر من است و اين امر موجب جدي گرفتن دستورات شده بود، احساس سربلندي ميكرد ولي من در مقابل او خود را كوچك ميپنداشتم. به سنگر بيسيم آمدم و هرچه سعي كردم با فرماندهي در ستاد تيپ تماس بگيرم، امكانپذير نبود و بيسيمچي تيپ مرتب ميگفت :" همه فرماندهان براي سازماندهي نيروهاي جديدالورود به عقب رفتهاند." همينطور كه مستأصل مانده بودم و به ديوار سنگر تكيه داده بودم براي لحظاتي در حالتي مانند خواب و بيداري به سر بردم و در اين لحظات خود را در صحن حرم حضرت امام حسين عليه السلام يافتم و شهيد بهشتي را ديدم كه بيسيمي در دست و با قامتي بسيار بلند در كنار درب طلا، رزمندگان اسلام را به داخل حرم هدايت ميكند. شهيد بهشتي چنان قامت بلندي داشت كه رزمندگان از زير دست و عباي ايشان به مانند كودكاني نمايان بودند. نميدانم اين لحظات را در خواب بودم يا بيداری و زمان را هم نتوانستم حدس بزنم ولي هرچه بود، تأثير آن در روح و روان من چنان بود كه پس از آن مانند كسي كه سالها در انتظار جبهه آمدن است، هيچگونه خستگي را در جسم و بدنم احساس نميكردم و تنها گرسنگي نمايان و ميل به صرف غذا شديد شده بود. ابتدا يك كنسرو ماهي را با مقداري نان و با اشتهاي تمام ميل كردم و سپس به سراغ ديگر رزمندگان رفتم. همه دوستان تهراني من و ديگر رزمندگان، متوجه وضعيت روحيام شده بودند. مجتبي كه معمولاً حرفهاي خود را با تكرار جملاتي از دعاي كميل بيان مينمود به من نزديك شد و گفت «قو علي خدمتك جوارحي» را براي ما هم بخوان. زبانم بسته بود كه چيزي به او بگويم ولي مانند هميشه چشمهايمان به يكديگر دوخته شد و تمام حرفهاي دلم را به دل او منتقل كردم و او در پاسخ گفت «اللهم اني اسئلك برحمتك التي وسعت كل شي و بقوتك التي قهرت بها كل شي». دو روز ديگر را با همان روحيه عالي در قرارگاه به انجام مأموريت ادامه داديم. عراقيها هم ديگر آرام گرفته بودند تا جايي كه در جلوي چشمان ديدهبانان آنها، اقدام به تردد به صورت پياده و سواره ميكرديم و در سنگرهاي ديدهباني، رزمندگان اسلام و عراقيها با تكان دادن دست، رفاقتي برقرار كرده بودند و اين موضوع تا آنجا پيش رفت كه ميان رزمندگان و عراقيها مُهر كربلا رد و بدل ميشد و من در ظاهر با اين اقدام بچهها شديداً مخالفت ميكردم ولي نسبت به همين سربازان عراقي احساس ترحم داشتم و به صدام و همه مستكبرين لعنت ميفرستادم. منزل پنجم: به سوي مرزهاي بينالمللي
ديدهبان خط اعلام كرد علاوه بر تحركات عقبه خط دشمن، در مواضع خودي و در غرب رود كارون نيز تحركاتي ديده ميشود كه حكايت از آماده شدن رزمندگان اسلام دارد. با شنيدن اين مطلب سعيد به من گفت: سيد، امشب بايد از آن شبهاي عاشورايي باشد، كاش ما هم با بچههاي خطشكن بوديم. به او گفتم: تو كه بايد تنگه[9] را نگهداري و در اين موقعيت همراهي با خطشكنها يك هوس است. و او در حالي كه به من خيره شده بود، خواند:
غروب آفتاب و رنگ طلايي آن و آمادگي رزمندگان اسلام، نويد صبحي روشن را ميداد. همزمان با غروب خورشيد، آذرخش توپخانه خودي نمايان شد. كاميونها نيز در چند صد متري جاده اهواز ـ خرمشهر، رزمندگان دريادل و جنود الهي را پياده ميكردند. بچهها نيز با حسرت به آنها مينگريستند. عقربههاي ساعت، 5/10 شب 16/2/1361 را نشان ميداد كه آتش سهمگين توپخانه شديدتر از قبل بر سر دشمن فرو ميريخت. با شكسته شدن سكوت راديويي، شنود پيامهاي رد و بدل شده از طريق بيسيم، بهترين راه كسب اطلاع بود. آن شب تا صبح هر چند دقيقه، مكالمات تيپي را شنود ميكرديم. ساعت 3 بامداد بود كه صداي حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ 27 محمد رسول الله (ص) را شنيدم كه ميگفت: نيروهايش از غرب جاده اهواز ـ خرمشهر عبور كرده و به نزديكي مرزهاي بينالمللي رسيدهاند. پيامهاي فرمانده تيپ 7 وليعصر هم نشان از موفقيت داشت اما به دليل لهجه دزفوليش، درك دقيق صحبتهايش مشكل بود. سر و صدايي كه از بيسيم عراقيها به گوش ميرسيد اين دلخوشي را براي ما داشت كه آنها وضعيت خوبي ندارند. ساعت حدود 4 صبح بود كه دريافتم سيد نور[11] يكي از مجاهدين عراقي[12] در ميان بچههاست. به سرعت او را در سنگر بيسيم حاضر كردم و از اين طريق متوجه شديم كه فرماندهان عراقي مرتب از وضعيت بد خود به علت كمبود مهمات و خرابي وسايل ارتباطي و ترس شديد نيروهايشان خبر ميدهند، ولي فرماندهان عاليرتبه نيروهاي خود را به مقاومت تشويق ميكردند و گاهي هم آنها را تهديد به مجازات و دادگاه صحرايي مينمودند. رزمندگان حاضر در خط پدافندي همه مشغول نماز شب و راز و نياز با معشوق خود بودند و اين تنها كمكي بود كه آنها ميتوانستند در حق بچههاي خطشكن داشته باشند، دوستان تهراني من هم هر كدام به طريقي براي حضور در ميان خطشكنان اظهار تمايل ميكردند و خود من هم به شدت به دنبال چنين فرصتي بودم. ولي مسئوليت خط و پاسخگويي به ديگر بچهها امكان شركت در عمليات را از من گرفته بود، هرچه سعي ميكردم فرماندة تيپ و يا معاون ايشان را پيدا كنم و مسأله را با آنها مطرح كنم، امكانپذير نبود، سيد نور كه خود زماني عضو ارتش عراق با درجه ستوان دومی بود، پس از استماع بيسيم عراقيها گفت: رزمندگان اسلام بايد بيشتر تلاش كنند اگرچه عراقيها به شدت در سرگرداني به سر ميبرند ولي فرماندهان ارتش عراق ساكت نخواهند نشست و در صورتي كه عمليات از جبهههاي ديگر موفق نباشد احتمال قيچي شدن بچهها بسيار زياد است. ساعت 9 صبح 17/2/1361 بود، راديو مارش نظامي ميزد و خبر از ادامه عمليات براي آزادسازي خرمشهر ميداد و همچنين اعلام ميكرد جان بر كفان اسلام عمليات ديگري را در منطقه فكه براي آزادسازي ارتفاعات 181 و 182 شروع كردهاند. اين خبر بسيار اميدوار كننده و مسرتبخش بود، چرا كه دشمن توان مقابله را در چند جبهه نداشت، عاقبت در ساعت 11 صبح موفق شدم با فرمانده تيپ تماس حاصل كنم و اجازه بگيرم چند ساعتي در خط مقدم باشم. بر همين اساس با التماس از سعيد خواستم مسئوليت خط را به عهده بگيرد تا من بتوانم سري به منطقه عملياتي بزنم. به سرعت به همراه دو تن از رزمندگان و به وسليه يك دستگاه وانت تويوتا به طرف منطقه درگيري حركت نموديم. در مسير، كاميونهايي را ديديم كه كمكهاي مردمي را به منطقه آورده ولي به علت گم كردن مقر پشتيباني قرارگاه متوقف شده بودند. وانت تويوتا را تا جايي كه امكان داشت از كمپوت و آب ميوه و ابزارهاي روحيه دهنده پر كرديم و اين بهانه خوبي براي حضور در خط مقدم بود. در ميان راه كمپوتها و آبميوهها را بين رزمندگان تقسيم ميكرديم و همچنين آخرين وضعيت عمليات را جويا ميشديم. اخبار بسيار متناقض بود، بعضي خبر از فرار دشمن ميدادند و بعضي ديگر از تعداد زياد شهدا و مجروحين و احتمال اسير شدن رزمندگان اسلام در ساعتهاي آينده سخن ميگفتند. در كنار كانال آبي كه از طرف شرق به غرب كشيده شده بود، حركت ميكرديم. در ميان راه شهداي زيادي به چشم ميخورد ولي مجروحين عموماً تخليه شده بودند. تقريباً به نزديكيهاي نقطه مرزي رسيده بوديم. در آن سوي كانال اب براي تيپهاي 14 امام حسين (ع) و 7 نجف اشرف كه عمليات كرده بودند، مشكلاتي ايجاد شده بود و در سمت راست كانال هم كه خاكريز و حفاظي وجود نداشت، نيروهاي عراقي را ميتوانستيم با دوربين مشاهده كنيم. به نظر من وضعيت خطرناكي بود، چرا كه خط خودي و دشمن نامشخص بود و هنوز نيروهاي عمليات كننده به هم متصل نشده بودند. در همين حين يك موتورسوار كه از جلو ميآمد پس از مشاهده خودرو از ما درخواست نمود براي انتقال تعدادی شهيد و مجروح به محل درگيري برويم. تقريباً يك كيلومتر جلوتر رفتيم و متوجه شديم، عراقيها اقدام به پاتك كردهاند ولي جنود مخلص خدا و بسيجيان خميني كبير چنان پاسخ دندانشكني به آنها داده بودند كه آتش گرفتن نزديك به 15 تانك و نفربر و كشته شدن تعداد بيشماري از نظاميان عراقي حاصل آن بود. البته بهاي شكست دشمن حدود 70 زخمي و نزديك به 30 شهيد بود كه تعدادي از آنها به زير زنجيرهاي تانكها رفته بودند و جنازه مطهر آنها له شده بود، سريعاً حدود 10 زخمي را كه حال و روز خوبي نداشتند، سوار كرديم و به طرف اورژانس حركت نموديم و جالب اين بود كه هر رزمنده زخمي اصرار ميكرد مجروح ديگري منتقل شود با خود گفتم به علت اين ايثار و از خودگذشتگي است كه خداوند ملائك خود را به ياري ما ميفرستد و آن بنده صالح خداوند كه از نوادر دهر است، ميگويد من دست و بازوي رزمندگان اسلام را ميبوسم. پس از تخليه مجروحين بنابر قولي كه به فرمانده داده بودم به خط پدافندي بازگشتم و بچهها دور و برم را گرفتند و با شنيدن آخرين وضعيت عمليات بسيار شاد شدند. تا آخرين ساعات روز 17/2/61 همچنان از طريق بيسيم متوجه پاتك شديد بعثيها ميشديم، سيد نور با نگراني شديد ميگفت بعثيها شديداً عزم خود را براي بازپسگيري منطقه شرق جاده اهواز ـ خرمشهر جزم كردهاند و فرماندهان عاليرتبه عراق مرتباً نيروهاي در صحنه را تشويق و تهديد ميكنند. در خط مقابل ما هم جنب و جوشي شروع شده بود و بر همين اساس رزمندگان را به حالت آمادهباش درآورديم. روز 17/2/61 به سختي گذشت. حضور جنگندههاي خودي و دشمن و آتش سنگين توپخانه و كاتيوشا خبر از درگيري سخت ميداد. من تاكنون در هيچ جبهه و عملياتي نديده بودم كه ارتش عراق يك روز تمام را به صورت مكرر دست به عمليات بزند چنين اقدامي از ارتش عراق سابقه نداشت، ولي امروز بيسيمهاي خودي و دشمن اينگونه گزارش ميدادند. ساعت يك بامداد 18/2/61 بود كه سيد نور با خوشحالي و در حالي كه اشك شوق در چشمانش حلقه زده بود به نزد من و دوستان آمد و گفت همه به سجده بيفتيد كه خداوند مزد همه را داد. به او گفتم چه خبر شده؟ گفت لشكرهاي 5 مكانيزه و 6 زرهي عراق در حال عقبنشيني هستند. گفتم سيد چه ميگويي؟ آيا مطمئن هستي! در پاسخ گفت صد درصد مطمئنم. يكي از بچهها پرسيد به غير از اين دو لشكر نيروي ديگري در آن منطقه نيست؟ گفت فكر نميكنم. سپس او در مورد موقعيت لشكرهاي فوقالذكر در ارتش عراق مقداري براي ما صحبت كرد و گفت اين لشكرها به عنوان ستون فقرات ارتش عراق محسوب ميشوند و هر چقدر نيروهاي اسلام بتوانند نسبت به انهدام آنها بكوشند در آينده راحتتر خواهند توانست بر صدام و حزب بعث پيروز شوند. عقبنشيني عراقيها به معني آزاد شدن قسمت شمالي جاده اهواز ـ خرمشهر، پادگان حميد و منطقه جفير بود و فردا صبح راديو اعلام نمود در مرحله دوم عمليات بيتالمقدس نزديك به 5 هزار كيلومتر از مناطق اشغالي آزاد و قريب به ده هزار نفر از نظاميان عراقي اسير شدهاند. به سعيد گفتم فالي به حافظ بزن تا نظر خواجه را بدانيم. سعيد مثل هميشه گفت اول فاتحه و همه بچهها مشغول قرائت حمد شدند و سعيد چنين خواند:
منزل ششم: عشقبازي در شلمچه
ساعت 4 بعد از ظهر 18/2/61 بود كه فرمانده ستاد تيپ در محل مأموريت ما حاضر شد و پس از بررسي وضعيت قرارگاه و نيروهاي موجود در آن، از من سؤال كرد: آيا ميتوان از اين نيروها براي شركت در عمليات استفاده كرد؟ در پاسخ به ايشان گفتم از نظر روحي بچهها بسيار مشتاقند ولي از لحاظ جسماني بسيار خستهاند و در صورتي كه بتوان آنها را چند روزي به عقب برد تا استراحت كنند با توجه به آشنايي به منطقه قطعاً بسيار مفيد خواهند بود. ايشان در پاسخ گفت: وقت تنگ است و فرصت بسيار محدود، همين الان به من بگو روي چند نفر از آنها ميتوانيم حساب كنيم؟ از ايشان چند دقيقه مهلت خواستم و سريعاً نزد دوستان تهراني خود رفتم و درباره شركت بچهها در عمليات با آنها به مشورت پرداختم و نتيجه اين بود كه ميتوان روي 40 نفر از بچهها يعني دو دسته رزمي برنامهريزي كرد. به نزد فرمانده برگشتم و موضوع را به اطلاع ايشان رساندم. از فرمانده ستاد زمان عمليات بعدي، يعني آزادسازي خرمشهر را سؤال كردم كه در پاسخ گفت شما آمادگي خود را حفظ كنيد، زمان زيادي نمانده است. فردا صبح 40 نيروي تازهنفس براي شما اعزام ميكنم و شما 40 نفر از بچهها را ساعت 6 بعد از ظهر در خط دوم حاضر و آماده كنيد و تأكيد كرد تا قبل از حركت به طرف خط دوم مطلبي به بچهها نگويم. پس از رفتن ايشان با توجه به اينكه در مورد خودم چيزي نگفت، چنين برداشت كردم كه ميتوانم همراه بچهها در عمليات شركت كنم و طبعاً بايستي سعيد را آماده ميكردم كه به جاي من مسئوليت خط را به عهده بگيرد ولي راضي كردنش بسيار دشوار بود. به هر حال پس از تاريكي هوا و استقرار بچهها در سنگرهاي نگهباني و هنگامي كه براي سركشي بچهها با سعيد در حال حركت بوديم دربارة عمليات آينده براي آزادسازي خرمشهر سر صحبت را باز كردم و زماني كه سعيد از نيت من باخبر شد، ابتدا اعتراضي نكرد و من فكر ميكردم كه راضي شده است ولي پس از دقايقي سعيد به آرامي به من گفت: سيد فكر ميكني خيلي زرنگي، اصلاً اين حرفها نيست، من يك نيروي داوطلب هستم و فردا صبح هم ميخواهم به تهران بازگردم، حرف ديگري هست؟ آن شب تا صبح هرچه به سعيد التماس كردم آنچه كه به گوشش نميرفت حرفهاي من بود. نهايتاً نزديك صبح به اين تفاهم رسيديم كه فردا هر دو در خط دوم حاضر شويم و هرچه فرمانده نظر داد به آن عمل كنيم ولي سعيد از من قول گرفت كه به او كلك نزنم، يعني با بيسيم و يا هر شكل ديگر با فرماندهان تيپ گاوبندي نكنم. ساعت حدود 9 صبح بود كه حدود 40 نفر نيرو در محل قرارگاه حضور پيدا كردند. از سن و شكل و شمايل آنها مشخص بود كه تاكنون به كارهاي پشتيباني اشتغال داشتهاند و امروز كه براي حضور در خط حاضر شدهاند چقدر خوشحال هستند. پس از جابجايي نيروها، رزمندگان مورد نظر را براي اعزام به خط دوم آماده كردم. هنگام اعزام بچهها غوغايي به پا شد. كليه نيروهايي كه قرار بود در محل باقي بمانند شروع به اعتراض نمودند و مرا متهم به پارتيبازي كردند. بچهها را به صورت گروههاي چند نفره به خط دوم اعزام كرديم و براي قانع كردن بقيه رزمندگان تا حد توانم به توجيه آنها پرداختم و تقريباً توانستم دل آنها را به دست بياورم كه از من دلگير نباشند. سعيد جزو اولين گروهها به خط دوم رفته بود و من همراه آخرين گروه حركت كردم. ساعت 30/6 دقيقه بعد از ظهر بود كه در خط دوم حاضر شديم. خط دوم حال و هواي ديگري داشت. چند گردان از تيپ 46 فجر و 22 بدر در آنجا بودند و بقيه گردانها به عنوان نيروهاي ذخيره در راه بودند. به نزد فرمانده ستاد رفتم و ايشان از من سؤال كرد كه نيروها حاضر هستند؟ پاسخ مثبت دادم و سپس در مورد حضور خودم و يا سعيد معاونم سؤال نمودم كه ايشان با قاطعيت گفت شما بايد در محل قرارگاه حضور داشته باشيد. سعيد پس از شنيدن اين جمله سريعاً صورت مرا بوسيد و اين دو بيت را خواند:
پس از شنيدن نظر فرمانده ستاد، لحظات سختي بر من گذشت و احساس كردم هنوز به آنجايي نرسيدهام كه خداوند مرا بخواند و به حال سعيد كه بدون هيچ ادعايي چنين توفيقاتي داشت، غبطه خوردم. دوست داشتم حداقل چند مشت نثارش كنم. در گوشي به سعيد گفتم اگر بچهها نبودند حسابت را ميرسيدم و اگر زنده هم برنگشتي مطمئن باش در آن دنيا و قبل از ورودت به بهشت حالت را خواهم گرفت. از بچهها خداحافظي كردم و به سمت قرارگاه در حال حركت بودم كه فرمانده ستاد گفت، امشب و چند روز آينده بسيار مراقب باشيد و دربارة بچههاي اعزامي نيز سفارشهاي لازم را نمود. از ايشان سؤال كردم ظاهراً وضع نيرو خوب نيست، گفت شرايط ويژهاي است، نيرو به اندازه كافي نداريم و بايد از همه امكانات استفاده كنيم و مهمترين مسأله در حال حاضر ادامه عمليات است چرا كه اگر دشمن فرصت پيدا كند قطعاً براي استمرار اشغال خرمشهر دست به سنگرسازي و ايجاد موانع جديد ميزند و عمليات را در اينده مشكلتر ميكند به اضافه اينكه صدام اعلام كرده داوطلبانه عقبنشيني كرده است و در دنيا اينطور تبليغ ميكند و ما از لحاظ سياسي و نظامي در شرايط خاصي هستيم. از او خداحافظي كردم و به سمت قرارگاه به راه افتادم و در راه با خود ميگفتم چرا كشور 40 ميليوني نبايد نيرو به اندازه كافي به جبهه اعزام كند، تقصير با كيست؟ آيا محدوديتهاي مالي و تداركاتي چنين موضوعي را به ما تحميل كرده است؟ آيا مسئولين سياسي كوتاهي ميكنند؟ و يا اينكه فرماندهان نظامي در پيشبينيهاي خود برآوردهاي دقيقي ندارند؟ آخرالامر با خود گفتم در جنگ خيلي چيزها قابل پيشبيني نيست و تو بايد وظيفه خودت را خوب انجام بدهي. ساعت 35/7 عصر بود كه به خط مقدم رسيدم و بچهها دور و برم جمع شدند و هر يك سؤالي در مورد عمليات ميكردند. به آنها گفتم حتماً عمليات انجام ميشود و در هر صورت ما وظيفهاي جز نگهباني و حفاظت از قرارگاه نداريم. حتي اگر فردا خرمشهر هم آزاد شد ما همينجا ميمانيم. بچهها حالت عجيبي داشتند. خستگي از چهره همه ميباريد ولي روحيه سرشار از عشق به امام آن را كمرنگ ميكرد. از همه خوشحالتر بچههاي جديدي بودند كه به ما پيوسته بودند و چقدر خدا را شكر ميكردند كه پس از چند ماه حضور در جبهه و در قسمتهاي تداركاتي و آشپزخانه حالا موفق شدهاند در خط مقدم حضور داشته باشند. حال آنها را با حال سعيد و ديگر بچههاي اعزامي براي عمليات مقايسه كردم و با خود گفتم انسان هميشه به دنبال تكامل است، اينها از حضور در خط مقدم خوشحالند. سعيد و ديگر بچهها از شركت در عمليات و حتي الان آنجا هم براي خطشكني مسابقه شروع شده است. از بلندترين سنگر ديدهباني قرارگاه، منطقه عملياتي را زير نظر گرفتم. از سوي عقبه ما همچنان كاميونها و وانتها نيروها را به خط مقدم منتقل ميكردند و از سوي عراقيها هم كه بيشتر در نخلستانهاي شلمچه پنهان شده بودند نشانههايي از تحرك به چشم ميخورد و اين موضوع را از گرد و خاك برخاسته از جادههاي احداث شده در نخلستانها ميشد فهميد. از آتش روزهاي گذشته كاسته شده بود و شليكهاي پراكنده حكايت از آتش زير خاكستر ميكرد. از ساعت 10 شب، نيم ساعتي نگذشته بود كه آتش توپخانه خودي شروع به آتش تهيه كرد و حجم فعاليت توپخانه اين پيام را داشت كه عمليات شروع شده است. كليه بچهها تا صبح نخوابيدند و در پاسخ به شليك نيروهاي عراقي مستقر در اطراف قرارگاه هيچگونه كوتاهي نميكردند. آن شب تا صبح به علت شليك مسلسلها و اصابت گلوله خمپارههاي سبك، سه نفر زخمي داشتيم كه آنها را به عقب منتقل كرديم و چند نفر از بچهها هم سطحي زخمي شده بودند كه حاضر به بازگشت نبودند. آن شب و فرداي آن شب يعني در تاريخ 19/2/61 عمليات همچنان ادامه داشت ولي ظاهراً به علت كمبود نيرو و مهمات و ديگر مشكلات تداركاتي، عمليات كه به عنوان مرحله سوم عمليات بيتالمقدس نام گرفته بود، به نتيجه مطلوب نرسيد. سه روز پس از پايان عمليات، سعيد به قرارگاه بازگشت و براي ما چنين تعريف كرد: نيروهاي تيپ 46 فجر و نيروهاي تيپ22 بدر كه اكثر آنها از نيروهاي معارض عراقي تشكيل شده بود، دشمن را در محور جاده خرمشهر تا رودخانه عرايض مورد حمله قرار داده بودند. جنگ سختي بود چرا كه نخلستان و زمين ناهموار آن و عمليات در شب و گرماي هوا همگي عواملي شده بودند كه رزمندگان به سختي ميتوانستند به اهداف مورد نظر برسند و رزمندگان اين محور 3 كيلومتر در شلمچه پيشروي كرده بودند. سعيد بسيار خسته و ناراحت به نظر ميرسيد. از ايشان علت عدم موفقيت را پرسيدم در جواب گفت عمليات ميتوانست موفقيتآميز باشد و ما خط مقدم دشمن را شكسته بوديم ولي به علت كمبود نيرو و تداركات مجبور شديم عمليات را پس از مقداري پيشروي متوقف نماييم و خرمشهر همچنان در دست عراقيها باقي مانده است. به سعيد گفتم شكست در عمليات به خاطر اين بود كه حق مرا خوردي، اگر من رفته بودم الان خرمشهر بوديم. سعيد نگاهي عميق به من انداخت، يعني جواب باشد براي بعد. در تاريخ 24/2/61 يك گروهان تازه نفس به قرارگاه رسيد و قرارگاه تحويل آنها گرديد. نيروهاي ما به خط دوم آمدند. سلاحهاي بچهها را جمعآوري كرده و با سه دستگاه كاميون آنها را به قرارگاه فرماندهي تيپ اعزام داشتم و خود به همراه سعيد و دوستان تهرانيام به دنبال آنها به طرف مقر تيپ حركت كرديم. پس از حدود 15-10 كيلومتر خاكريزهاي بسيار مستحكمي را مشاهده نمودم و چند كيلومتر عقبتر استقرار توپخانههاي سنگين و كاتيوشا به چشم ميخورد. پس از مشاهده نيروها، سنگرهاي بلند و مستحكم توپخانه و... از اينكه طي روزهاي گذشته خود را چنان رنج داده بودم، تأسف خوردم و با مروري بر گذشته، ديدم هميشه همينطور بودهام. معمولاً در پشت جبهه بعضي از قضايا را از ديگران زودتر پيشبيني ميكردم و به همين جهت غصه ميخوردم ولي اطرافيانم اينطور نبودند و بالاخره آن موضوع هم حل ميشد و به نتيجه ميرسيد ولي من هميشه از ديگران بيشتر نگراني داشتم. در دوران انقلاب هم همينطور بود، زماني كه همسن و سالهاي من مشغول درس و بازي بودند، من به فكر مسائل سياسي بودم و به همين دليل و به ظاهر از نوجوانيام هيچ لذتي نبرده بودم ولي در درون خود احساس شادي از اين رنجها داشتم و كسي مرتباً به من ميگفت سرباز خميني بودن با راحتطلبي امكان ندارد و لذتي از آن نوعي كه ديگر جوانان تعريف ميكردند، نداشتم. اما اضطرابهاي دوران انقلاب، كتكخوردنها، حضور در مناطق ناامن بلوچستان و كردستان و منافقين همگي برايم فرحآفرين بود. به ياد دارم هر بار كه زخمي شدهام چقدر احساس سبكي كردهام و با خود چنين ميگفتم: مثلاً همين سعيد كه كمتر حرف ميزند به خوبي معلوم است چشمانش جاهايي را ميبيند كه من نميبينم. وقتي به آسمان نگاه ميكند ملائك را ميتواند توصيف كند، اصلاً او با چه کسی صحبت ميكند و براي كي شعر ميخواند. او به خميني چگونه عشق ميورزد. مجتبي با همه اخلاصش از چه كسي خجالت ميكشد و چرا مرتب ميگويد: خدا توفيق بدهد تا ما هم خدمتي بكنيم. مگر از او توقع ديگري هم هست. رضا اين همه زحمت ميكشد، بار هر رزمنده خسته را او به دوش ميگيرد ولي باز هم احساس ميكند كارهاي ديگري هست كه بايد انجام دهد. وقتي به او ميگويي برو كمي استراحت كن، چرا فكر ميكند به او ترحم ميكنيم. فرخ وقتي به علت جراحت وارده به عقب اعزام ميشد گريه ميكرد و ميگفت: آقا سيد ديدي ما لياقت نداشتيم، و همينطور بقيه رزمندگان و دلم چقدر به حال آنهايي كه به جبهه نيامدهاند، ميسوخت. نه از آن جهت كه بايد بار آنها را ما برداريم، نه اصلاً، نه به خاطر اين مسائل، بلكه بدين جهت كه آنها از درياي بيكران لطف الهي جا ماندهاند. همينطور كه در حال حركت به عقب بوديم صحنههاي عجيبي به چشم ميخورد. هليكوپترهاي شنوك هوانيروز همچنان مشغول انتقال مجروحين و شهدا بودند. در يكي از مكانهايي كه شهدا در آنجا جاي گرفته بودند، توقف كرديم و دهها شهيد در كنار يكديگر آرميده بودند و بعضي از رزمندگان در حال ثبت مشخصات آنان بودند. به ياد خانواده آنها افتادم كه حتماً الان چشم به انتظار نشستهاند تا عزيزشان بيايد. به ياد مادر و همسرم افتادم كه نزديك به دو سال است هر آن منتظر خبري هستند. با خود گفتم: آيندگان چه احساسي نسبت به اين شهيدان دارند و جهانيان كه تجاوز صدام را نظارهگر هستند و هيچ دم برنميآورند، چگونه جواب خون اين شهيدان و تاريخ را خواهند داد. سازمان ملل و ساختمان مجللش را از نظر گذراندم كه چگونه با قطعنامههاي خود مُهر تأييد بر تجاوز صدام زد و اگر فداكاري رزمندگان نبود، همچنان بايد منتظر جدا شدن قسمتهايي ديگر از خاك وطن اسلاميمان بوديم. آري پادشاهان و گذشتگان ما با كوتاه آمدن در مقابل زورمندان تاريخ، باعث شده بودند كه امثال صدام به هوس ضميمه كردن خاك ايران به عنوان سرزمينهاي عربي بيفتند ولي بچههاي خميني جوابي به صدام دادند كه اميد ميرود حداقل براي چند صد سال آينده هيچ تجاوزگر و قلدري چنين هوسي نكند. در همين حال و هوا بودم كه بچهها از پشت وانت با سر و صدا باخبرم كردند كه از محل قرارگاه تيپ 46 فجر گذشتيم. لحظاتي بعد در قرارگاه حضور پيدا كرديم و اسلحهها را تحويل داديم و به نزد برادر كلاهكج فرمانده تيپ رفتيم و برادر كلاهكج ضمن تشكر، از من خواست همچنان در تيپ در كنار آنها باشم. به ايشان گفتم با توجه به اينكه ما از كميته مركزي اعزام شدهايم و به صورت طبيعي بايد خود را به كميته خوزستان معرفي كنيم، اجازه بدهيد پس از اخذ اجازه و در صورت موافقت مسئولين مربوطه به نزد آنها بازگرديم. ايشان سريعاً نامهاي براي برادر سخيرابي فرمانده كميته مركزي انقلاب اسلامي خوزستان نوشت و براي من و همراهانم درخواست مأموريت نمود و غروب آن روز به اهواز رسيديم. ظاهراً گرما و بوي اسجاد عراقيها چنان بر من نشسته بود كه دوستانم از من دوري ميكردند. سريعاً به حمام رفتم و كليه لباسهايم را عوض كردم. به نزد دوستان كميته رفتم و زماني كه موضوع بازگشت به تيپ 46 فجر را با فرمانده كميته مطرح كردم، ايشان گفت در حال حاضر 200 نفر از پاسداران و نيروهاي ذخيره كميته در اهواز حضور دارند و 150 نفر ديگر در راه هستند و بايد خودت را براي اداره آنها آماده كني تا با هماهنگي ستاد اعزام نيروي سپاه پاسداران به يكي از تيپها ملحق شويد. اصرار فايدهاي نداشت و بايد سلسله مراتب رعايت ميشد. از اينكه سعيد و ديگر دوستانم همچنان در كنار من بودند، احساس پشتوانه قوي ميكردم. آخر شب به سعيد گفتم چرا اينقدر گرفتهاي تو كه به آرزويت رسيدي و در عمليات شركت كردي و او چنين خواند: خواند:
به سعيد گفتم از كي صحبت ميكني؟ گفت روزي كه براي عمليات رفتم يكي را پيدا كردم كه از تو خيلي بهتر بود ولي حيف چند ساعتي طول نكشيد و رفت و باز من گير تو افتادم. به سعيد گفتم ببين چه گناه كبيرهاي مرتكب شدهاي كه بايد مرا تحمل كني. سعيد خندهاي كرد و بعد گفت:
به سعيد گفتم من نميفهمم تو چه ميگويي. در جواب گفت تا حافظ را نفهمي مطمئن باش شهيد نميشوي. منزل هفتم: خرمشهر را خدا آزاد كرد
ساعت حدود 9 صبح بود كه به همراه مسئول اعزام نيروي كميته مركزي خوزستان به يكي از كارخانههاي تعطيل شده كه در آن زمان به عنوان پادگان استفاده ميشد و بچههاي اعزامي در آنجا مستقر بودند، رفتيم. زماني كه وارد محل استقرار نيروها شدم از دور سيد مجتبي هاشمي[13] را ديدم و به مسئول اعزام نيرو گفتم آيا آن فرد رشيدي را كه لباسهاي پلنگي به تن و كلاه نيروهاي مخصوص بر سر دارد ميشناسي؟ وي گفت: طي دو هفته گذشته كه اين نيروها در اينجا هستند ايشان را به خاطر سن و سالش و احترامي كه ديگر رزمندگان براي وي قائلند به عنوان فرمانده موقت تعيين كردهايم. وي طي همين مدت، بچهها را خيلي خوب اداره كرده و تمرينهاي بسيار مناسبي براي آنها ترتيب داده است. من به مسئول اعزام نيرو گفتم او از فرماندهان و رزمندگان مجرب جنگ است، او در غائله كردستان مردانه در مقابل ضد انقلاب ايستاد و هنگامي كه جنگ شروع شد در قالب نيروهاي فدائيان اسلام به خرمشهر رفت و از خود رشادتها نشان داد و زماني كه آبادان در محاصره نيروهاي بعثي درآمد اگر هوشياري و سرعت عمل نيروهاي تحت امر ايشان نبود شايد آبادان به محاصره كامل عراقيها درآمده بود و چندين هزار نفر از زن و مرد و رزمندگان به اسارت بعثيها درآمده بودند. اگر آنها در فياضيه از خودگذشتگي به خرج نميدادند و پل احداث شده عراقيها بر روي رودخانه بهمنشير را منهدم نميكردند و به تعقيب متجاوزين در آن سوي رودخانه نميپرداختند، قطعاً سرنوشت آبادان خيلي سختتر از خرمشهر بود، حال با اين اوصاف باز هم ميخواهيد مرا به عنوان فرمانده گردان معرفي كنيد؟ من اصلاً قبول نخواهم كرد! مسئول اعزام نيرو گفت موضوع را بايد با برادر سخيرابي فرمانده كميته مطرح كنيم و پس از موافقت ايشان ميتوان او را به عنوان فرمانده گردان معرفي كرد. همينطور كه با هم صحبت ميكرديم به سيد مجتبي رسيديم و سلام و عليك گرمي بين من و او رد و بدل شد و به همينخاطر همه دوستان تهرانيام فهميدند كه من با او از قبل آشنايي داشتهام. سعيد به نزد من آمد و گفت برايت يك فال بگيرم كه مطمئن شوي خدا آرزويت را برآورده كرده است. به سعيد گفتم تو فالت را زدهاي و اين را ميگويي. سعيد گفت سيد اگر ما تو را نشناسيم به چه درد ميخوريم. در همين هنگام نيروهايي كه از تهران در راه بودند، رسيدند. چهار دستگاه اتوبوس نيروهاي جديد را به محل پادگان آورد. نيروهاي قديمي به استقبال آنها رفتند و به گرمي آنان را در آغوش گرفتند و در استقرار آنها در محلهاي تعيين شده كمك كردند. من در اين فكر بودم كه اين محبت را چه كسي در بين اين بچهها ايجاد كرده است. آنها همديگر را اصلاً نميشناسند ولي چگونه با يك نگاه به يكديگر عشق ميورزند و شايد در روزهاي آينده هر كدام آنها شهيدي باشند و همين دوستي چند روزه درد فراقي ايجاد كند كه تا آخر عمر براي ديگري باقي بماند و با خود ميانديشيدم كه چرا در پشت جبهه اينگونه نيست؟ چرا ايثارگريهاي جبهه در شهرها معني ندارد؟ چرا مردم به همديگر محبت ندارند؟ چرا سياستمداران ما با هم اختلاف دارند؟ غرق در اين افكار بودم كه سيد مجتبي يك ليوان چاي در جلوي من گذاشت و گفت: آقا سيد در فكر چه هستي؟ روزهاي محاصره آبادان به خير، ياد شهدا و شهيد هاشمي به خير، چه روزهايي داشتيم، هم ميجنگيديم و هم حرص بنيصدر خائن نامرد را ميخورديم. آقا سيد كد بيسيم بين ايستگاه 7 را كه شما در آنجا مستقر بوديد يادت هست؟ گفتم آره يادمه، كد شما اين بود: بچهها رفتند باغ جهودها خار بكنند و ما در جواب ميگفتيم به اميد روزي كه گل بچينند. آقا سيد مجتبي آدم مگر خاطرات جبهه را از ياد ميبرد؟ ولي ما خارها را كنديم و گلهايمان را هم جمع كرديم، پس از چندين ماه دسته گلمان شهيد سيد آقا[14] و بقيه بچهها را كه در عمليات 19/9/59 در ايستگاه 7 به شهادت رسيدند، بوييديم و آنها را جستيم و در محلي كه به نام مادرشان حضرت زهرا (س) بود، به امانت گذاشتيم. سيد مجتبي گفت بعد از شكستن محاصره آبادان من وقتي كه شهيدان را به تهران بردم از خجالت پدر و مادرها در تهران نماندم و به جبهه برگشتم. به سيد مجتبي گفتم انشاءالله وقتي صدام را از خرمشهر و ارتفاعات غرب كشور بيرون كرديم به سراغ تكتك خانواده شهدا ميرويم و حالي از آنها ميپرسيم. در اينجا يكي از بچهها گفت بابا بلند شويد و برويد يك حالي از بچهها بپرسيد اينقدر درد و دل و روضهخواني نكنيد، الان گريهمان ميگيرد! به سيد مجتبي گفتم تا كتكمان نزدهاند بيا برويم، ببينيم اوضاع چطوريه. از معاون سيد مجتبي كه بچهها را مستقر كرده بود، پرسيدم وضعيت چگونه است؟ در پاسخ گفت همهچيز رو به راه است و فقط بچهها براي تعيين تكليف و ملحق شدن به تيپهاي سپاه و شركت در عمليات لحظهشماري ميكنند. در اين مدت مسئول اعزام نيروي كميته با برادر سخيرابي تلفني صحبت كرده بود و موافقت ايشان را براي معرفي سيد مجتبي به عنوان فرمانده گردان گرفته بود. گردان به خط شده بود و معاون سيد مجتبي از جلو نظام داد و پس از اشاره من به آنها آزاد باش داد و من در پشت تريبون قرار گرفتم و پس از عرض سلام و خوشامدگويي، از چگونگي سه مرحله عمليات گذشته بيتالمقدس براي آنها صحبت كردم و اينكه مرحله چهارم يعني آزادسازي خرمشهر در پيش است و در پايان در مورد سوابق سيد مجتبي صحبت كردم و او را به عنوان فرمانده گردان كه همگي ما زير نظر ايشان خواهيم بود، معرفي نمودم. بچهها با فرستادن صلوات و تكبير از موضوع استقبال كردند و پس از اقامه نماز جماعت و نهار خوردن به سيد مجتبي گفتم: شما همچنان در سازماندهي و آمادگي روحي و جسمي بچهها مشغول باشيد تا ما به مقر فرماندهي سپاه پاسداران برويم و در مورد پيوستن به يكي از تيپها اقدام كنيم. هنگام خداحافظي سيد مجتبي به من گفت: حالا نميشد ما همچنان يك تكتيرانداز بوديم؟ به ايشان گفتم همه ما دوست داريم تكتيرانداز باشيم ولي تكليف چيست و از قديم به ما ياد دادهاند «السابقون السابقون»[15] در محل مقر فرماندهي سپاه هنگامي كه مسئول سازماندهي نيروها مشغول بررسي اين موضوع بود كه ما را به كدام تيپ اعزام دارد، برادر كلاهكج فرمانده تيپ 46 فجر را ديدم ايشان از من پرسيد اينجا چه كار ميكنم. موضوع را براي ايشان شرح دادم، او سريعاً نزد فرمانده مربوطه رفت و درخواست نمود كه گردان ما به تيپ 46 فجر ملحق شود، اما مشكلي پيش آمد و آن اين بود كه او ميگفت: با توجه به اينكه من شما را در عمليات قبلي تجربه كردهام بايد خودت مسئوليت گردان را به عهده داشته باشي، پس از صحبت طولاني آخرالامر توانستم ايشان را قانع كنم كه من به عنوان مسئول اطلاعات و عمليات گردان تعيين شوم و هنگام عمليات عملاً فرماندهي گردان را به عهده داشته باشم. نيروهاي تيپ 46 فجر در منطقه صنعتي آلفا ـ آلفاي اهواز مستقر بودند و بر همين اساس ما هم شبانه گردان با به محل فوقالذكر منتقل كرديم. نيروهاي تيپ 46 فجر در منطقه صنعتي آلفا ـ آلفاي اهواز مستقر بودند و بر همين اساس ما هم شبانه گردان با به محل فوقالذكر منتقل كرديم و اين موضوع از نظر روحي براي بچهها خيلي خوب بود چرا كه فكر ميكردند شركت آنها در عمليات تثبيت شده است. من و سعيد روزها براي شناسايي منطقه عملياتي به خطوط مقدم ميرفتيم و طبق دستور فرمانده تيپ، مناطق مورد نظر را شناسايي ميكرديم و طي همين رفت و آمدها بود كه متوجه شديم تيپ ما به عنوان نيروي ذخيره تعيين شده است و اين به معني آن بود كه شايد ما در آزادسازي خرمشهر مستقيماً شركت نداشته باشيم. از طرفي دلمان ميخواست به يگانهايي ملحق شويم كه ميدانستيم در عمليات حتماً شركت ميكنند و از سوي ديگر ترك بچهها عملي جوانمردانه نبود چرا كه بقيه رزمندگان چشم اميدشان به ما بود. روزهاي سختي بود، بودن با بچهها لذتي داشت و رفتن به گردانهايي كه حتماً در عمليات شركت ميكردند آرزوي ما بود. وقتي نزد بچهها ميآمديم و عشق آنها را در راز و نياز با خدا و درخواست آنها را در دعاها براي شركت در عمليات ميديديم به سعيد ميگفتم، هدف چيست؟ آيا همه براي اين خلق نشدهايم كه تسليم امر خدا باشيم؟ اين بچهه به اين درجه رسيدهاند و اگر ما با آنها باشيم قطعاً اجر خود را خواهيم داشت و سعيد چنين استدلال ميكرد كه چون اين بچهها نميدانند كه احتمال دارد در عمليات شركت نكنند، اجرشان محفوظ است. ولي ما چه؟ به سعيد ميگفتم سعيد جان مرا وسوسه نكن، تو نميداني در دل من چه خبره، بگذار با همين بچهها باشيم، خدا بر همه چيز شاهد است. طي شناساييهايي كه انجام ميداديم بر ما مشخص شد، ارتش بعث عراق همه توان خود را براي ادامه اشغال خرمشهر به كار گرفته است. در داخل نخلستانهاي شلمچه و اطراف خرمشهر دست به سنگرسازيهاي وسيع زده بود و در مقابل خطوط دفاعي خود اقدام به ايجاد و موانعي همچون سيم خاردار و مينهاي ضد نفر نموده بود و در مقابل خرمشهر و مناطق صحرايي با استفاده از تيرآهنهاي ساختمانهاي مسكوني جنگلي از موانع برپا كرده بود و آنجاهايي هم كه تيرآهن كم آورده بود از ماشينهاي سوخته شده و هر آنچه كه ميتوانست مانعي براي فرود چتربازان باشد، ايجاد كرده بود. من با استفاده از تجربيات گذشته خود عمليات آينده را بسيار سخت و طولاني ارزيابي ميكردم و سعيد ميگفت ليلة الحرير در راه است.[1] روز 1/3/1361 بود كه ما متوجه شديم به احتمال قوي عمليات از امشب شروع خواهد شد و فرمانده تيپ هم پيغام فرستاده بود به مقر فرماندهي ايشان برويم. ساعت 30/8 عصر بود كه ايشان در جم فرماندهان گردانها و مسئولين اطلاعات عمليات گفت: تمام نيروها بايد با آمادگي كامل گوش به فرمان باشند و هر زماني كه اعلام كرديم بايد وارد كارزار بشوند. ايشان در مورد آمادگي ارتش عراق براي ادامه اشغالگريهايش تأكيد كرد و گفت صدام اعلام نموده است «اگر ايرانيها موفق شوند خرمشهر را بازپس بگيرند من كليد بصره را تحويل آنان خواهم داد» و اين سخن به معناي آن است كه صدام ميخواهد تا آخرين توان خود همچنان خرمشهر را در اشغال داشته باشد و طبق برآوردهاي نظامي به غير از سلاحهاي سنگين در هر متر مربعي از مناطق اشغالي يك سرباز عراقي مستقر است. پس از توجيهات فرمانده تيپ ما به مقر گردان بازگشتيم و براي رزمندگان از شروع عمليات و حفظ آمادگي صحبت كرديم و به بچهها گفتيم فعلاً تنها كاري كه ما ميتوانيم براي رزمندگان خط مقدم انجام دهيم، دعا است. پس از صحبتهاي ما بچهها سريعاً قرائت دعاي توسل را شروع كردند. روز دوم خرداد هم گذشت و خبري از فراخواني گردان ما نبدو و اين به معناي آن بود كه عمليات خوب پيش رفته است و احتياجي به نيروي كمكي نبوده است. روز سوم خرداد ساعت 10 صبح من و سعيد ديگر طاقت نياورديم. از مقر گردان خارج شديم و در ابتداي جاده اهواز خرمشهر با يك دستگاه تانكر آب سازمان هلال احمر به طرف خرمشهر حركت كرديم. پس از يك ساعت و نيم به 5 كيلومتري خرمشهر رسيده بوديم و رزمندگان همه شادمان بودند و اعلام ميكردند خرمشهر آزاد شده است ولي بعضي از نيروهاي عراقي كه در محاصره قرار گرفتهاند به مقاومت ادامه ميدهند. چند كيلومتر جلوتر و در نزديكي دروازه خرمشهر بوديم كه تعدادي هواپيماي جنگنده عراقي بر بالاي سرمان ظاهر شد و شروع به بمباران منطقه نمودند و يكي از اين بمبها در نزديكي ما فرود آمد و موج آن تانكر آب را تكان داد. ما سريعاً از تانكر پياده و در كنار جاده دراز كشيديم و پس از لحظاتي متوجه شديم چند متر آن طرفتر تعدادي رزمنده شديداً زخمي شدهاند. خود را به يكي از اين مجروحين رساندم و صحنه عجيبي ديدم. بدني كه سر نداشت ولي هيچگونه خوني از گردن اين شهيد خارج نشده بود. ظاهراً حرارت بمب به حدي بود كه گردن را سوزانده بود. بر بالين ديگر مجروحين كه هنوز جاني داشتند رفتم و آن مقدار كه در توانم بود نسبت به جلوگيري از خونريزي و پانسمان جراحت اقدام كردم و خوشبختانه آمبولانسي رسيد و سريعاً آنها را به اورژانس منتقل كردند. من و سعيد پياده به طرف خرمشهر حركت كرديم. در ابتداي ورود به شهر هزاران اسر عراقي را ديديم كه مضطربانه همه دخيل يا خميني ميگفتند و با گفتن اشهد ان عليا ولي الله چنين وانمود ميكردند كه شيعه هستند و فكر ميكردند با اين كارها ما آنها را نخواهيم كشت. به غفلت اين اسيران انديشيدم و بر حيلهگري صدام لعنت فرستادم كه چگونه اين بيچارهها را به چنين سرنوشتي كشانده است و از سوي ديگر شديداً نگران شدم كه اين همه اسير اگر حركتي بنمايند شهر و منطقه را مجدداً در اختيار خواهند گرفت، چرا كه تعداد رزمندگان براي مواظبت و انتقال آنها بسيار كم بود. به جرأت ميتوان گفت براي هر پانصد نفر يك رزمنده هم نبود، ولي امدادهاي الهي كاملاً محسوس بود چرا كه چنان ترس و اضطرابي بر اسيران حاكم بود كه هيچگونه حركتي از سوي آنها متصور نبود. همينطور كه به مركز شهر نزديك ميشديم اسيران ديگري از منازل و كوچهها و خيابانها بيرون ميآمدند و خود را تسليم ميكردند. طبق گفته رزمندگان، مسجد جامع خرمشهر فتح شده بود ولي همچنان در نقاط مختلف شهر مقاومتهاي پراكنده وجود داشت من و سعيد تا نزديكيهاي غروب در چند عمليات كه عراقيها مقاومت ميكردند شركت كرديم و خورشيد در حال پنهان شدن بود كه به ساحل اروندرود رسيديم و هزاران اسلحه و كلاهخود و پوتين بود كه در كنار بندر و ساحل اروندرود انباشته شده بود و بدين طريق سربازان عراقي با هر وسيله ممكن از قبيل تيوپ لاستيك و حتي كلمن آب به آن سوي رود و به خاك عراق فرار كرده بودند و همچنان اسيراني بودند كه خود را تسليم ميكردند. ساعت 10 شب به مقر گردان برگشتيم و در بين راه ايستگاههاي صلواتي شربت و شيريني توزيع ميكردند و شادي و خوشحالي بر منطقه عملياتي بيتالمقدس سايه افكنده بود و من احساس ميكردم زمين و زمان در حال فرح و شادماني است و آن روز يكي از بهترين ايام عمرم بود. در گردان بچهها نماز شكر خوانده بودند ولي از اينكه در عمليات شركت نكرده بودند، غبطه ميخوردند. دوستان تهرانيام همگي از من و سعيد قهر كرده بودند و با ما حرف نميزدند. هرچه ما سعي ميكرديم يك طوري كارمان را توجيه كنيم، فايدهاي نداشت و سعيد گفت فالي ميزنم و دو بيت شعر برايتان ميخوانم، اگر اخمهايتان باز نشود آن موقع خود دانيد و سپس ديوان حافظش را باز كرد و چنين خواند.
پس از خواندن اين دو بيت شعر، بچهها ريختند سرمان و حسابي حالي بهمان دادند. راديو همچنان به پخش سرودهاي حماسي ادامه ميداد و مردم ساعت 9 شب در بالاي منازل خود و به ياد روزهاي پرخروش انقلاب تكبير سر داده بودند، فردا صبح به نزد فرمانده تيپ رفتيم و ايشان گفت گردان بايد آماده باشد تا براي استقرار در منطقه كوشك و در خطوط مرزهاي بينالمللي عزيمت نمايد اطلاعيههاي نظامي تعداد اسيران را 19000 نفر اعلام ميكرد و بيش از 5 هزار كيلومتر از خاك وطن آزاد شده بود و امام خميني (ره) طي پيامي اعلام كرد «خرمشهر را خدا آزاد كرد» و به راستي چنين بود. اگر خوف الهي در دل افسران و فرماندهان و سربازان عراقي ايجاد نشده بود، ارتش عراق ميتوانست ماهها در نخلستانها و منازل خرمشهر با ما بجنگد و لااقل ما ميبايست هزار شهيد براي آزادي خرمشهر ميداديم، ولي نصرت الهي روشن و عيان بود و بر هر رزمندهاي كاملاً محسوس بود. ولي آيا ديگر انسانها با شنيدن ميتوانستند آنچه را كه رزمندگان ديده بودند، ببيند؟ مسلماً جواب منفي است، چرا كه آن كس به يقين ميرسد كه در آتش بيفتد و نسوزد و گلستان الهي را با تمام وجودش درك كند. گردان ما پس از استقرار در خط مرزي مدتي نگذشت كه در عملياتي براي آزادسازي مناطقي كه هنوز در دست دشمن بود شركت كرد و پس از انجام عمليات به ما پاياني دادند و بچهها به تهران اعزام شدند. ولي دوستان تهراني من ميگفتند ما به جبهه گيلانغرب برميگرديم و من در اين فكر بودم كه پس از سه ماه دوري از همسر و مادرم آنها راجع به من چه فكري ميكنند و آيا چند روزي به مرخصي بروم يا نه. سعيد كه ديد من در فكر هستم به نزد من آمد و گفت برايت يك فال بگيرم و من نيت و حمدي قرائت كردم و حافظ به من چنين گفت:
[1]. عمليات مطلع الفجر در جبهه شمالي (غرب و شمال غربي گيلانغرب) در مورخه 20/9/60 شروع و تا 5/10/1360 به طول انجاميد و در اين عمليات رزمندگان اسلام جز انهدام نيروهاي دشمن موفقيت ديگري كسب نكردند. [2]. شهيد سيد ابوالفضل هاشمي فشاركي فرمانده گردان ابوالفضل تيپ 17 علي بن ابيطالب (ع) كه پس از دو سال حضور در جبهه در مرحله سوم عمليات فتحالمبين به شهادت رسيد. [3]. فرخ باقري برادر شهيدان داود و مجتبي باقري كه در عمليات والفجر مقدماتي به شهادت رسيد. [4]. عمليات بيتالمقدس ابتدا از سه محور: الف) محور شمال جاده اهواز ـ خرمشهر ب) محور عبور ازرودخانه كارون ج) محور جبهه رودخانه كرخه نور شروع شده بود. [5]. سعيد سعيدي پس از سالها حضور در كردستان و جبههها در مليات مسلم بن عقيل (ع) در منطقه سومار به شهادت رسيد. [6]. سيد مصطفي موسوی در عمليات والفجر مقدماتي به شهادت رسيد و جنازه مطهرش پس از 9 سال در بهشت زهرا آرميد. [7]. رضا... در عمليات مسلم بن عقيل (ع) در منطقه عمومي سومار به شهادت رسيد. [8]. مجتبي باقري برادر شهيد داود و فرخ باقري در عمليات كربلاي 4 به شهادت رسيد. [9]. اشاره به جنگ احد. [10]. تذرو: خروس صحرايي، قرقاول، پرندهاي وحشي و زيبا كه در بوتهزارها زندگي ميكند. [11]. سيد نور در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد. [12]. صدام تعدادي از شيعيان عراقي را به جرم اينكه ايراني الاصل هستند از عراق اخراج نموده بود و شمار زيادي از مسلمانان عراقي كه از ظلم صدام از عراق فرار كرده بودند با درك حقانيت جمهوري اسلامي ايران همراه رزمندگان اسلام در جبههها و عمليات شركت ميكردند. [13]. سيد مجتبي هاشمي پس از حضور مستمر در كردستان و جبهههاي نور عليه ظلمت در تهران به دست منافقين كوردل ترور و به شهادت رسيد. [14]. شهيد سيد مصطفي سيد آقا فرمانده نيروهاي پانصد نفري كميته انقلاب اسلامي به خرمشهر كه پس از 34 روز مقاومت پس از اشغال خرمشهر و محاصره آبادان به دفاع از اين شهر پرداخت و در مورخه 19/9/1359 به همراه ديگر همرزمانش در عملياتي كه قرار بود به شكستن محاصره آبادان بينجامد به شهادت رسيد و پيكر مطهرش پس از عمليات ثامن الائمه در مورخه 5/7/1360 به تهران انتقال يافت و در بهشت زهرا به خاك سپرده شد. [15]. سوره واقعه، آيه 10. [1۶]. ليلة الحرير اشاره به سختترين شب عمليات جنگ صفين كه بين دو سپاه امام علي (ع) و معاويه به وقوع پيوست. |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:8 توسط دایی علی |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
باسمه تعالي آبادان كه به محاصره عراقيها دراومده بود، يه فرمانده خيلي باابهت با هزار زحمت يه تفنگ 106 كه اون موقع سنگينترين سلاح رزمندهها بود و به خط ايستگاه 7 آبادان اورده بود. با دقت زيادي يه هدف دقيق رو نشونه گرفته بود و خيلي اميدوار بود كه يك تانك عراقي رو بزنه، ولي يه دفعه يه پسر 13 ساله كه با هزار دوز و كلك به جبهه اومده بود، تنظيم هدفگيري اون فرمانده رو به هم زد. فرمانده خيلي ناراحت شد، يه تشر خيلي محكم به اون پسر 13 ساله زد، ولي بعد پشيمون شد كه چرا دل يه بچه رزمنده رو شكسته. بعد براي اينكه دلش رو به دست بياره به اون بچه رزمنده گفت: بيا خودت بزن. بچه اومد گوشاشو گرفت با آرنج دستش ماشه رو چكوند. گلوله شليك شد و يه تانك عراقي آتيش گرفت. رزمندهها و اون فرمانده از خوشحالي كلي اون پسر كوچولوي رزمنده رو كتك زدند و اون روز رو با خوشحالي سپري كردند. ۸۳/12/۲۰_دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:58 توسط دایی علی |
|
|
بچهها سلام. چند روزي براتون ننوشتم، براي اينكه مشغول موضوعي بودم كه شايد بعدها واستون بگم. بچهها هرکجا كه هستيد به مادراتون احترام بگذاريد و هيچوقت اونا رو ناراحت نكنيد. بچهها امشب شب عيد غدير هست. عيد غدير خيلي باحاله، يه خورده به اون فكر كنيد و اگر مطلبي به نظرتون رسيد براي من بگيد. بچهها يه هفتهست هم خيلي ناراحتم و هم يه جورايي خوشحالم. يه مادري كه خيلي بامعرفت بود و يه پسر خيلي خوشگل داشت و اون پسر خوشگل رو براي ايرون داده بود و جنازش هم بعد از نُه سال به دستش رسيده بود تو هفتة پيش رفت پيش پسرش. بچهها تا به حال به اين مادرا و اين بچهها فكر كرديد؟ بچهها، بچهاي را ميشناسيد تو سن 12 سالگي سر از بلوچستان و كردستان و آخرش هم تو جبههها، بعد تو سن 15 سال و نُه ماهگي شهيد بشه؟ آره اينها داستان و فيلم هندي نيست، اينها پوران ايرانند. اگر دوست داشتيد بعداً بيشتر براتون ميگم، اگه نه هم باشه، يه روزي يه كسائي حتماً خواهند خواست. ۸۳/12/۱۵_دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:57 توسط دایی علی |
|
|
بچهها سلام آقا امام حسین (ع) چرا عشق همهست؟ براي اينكه جوانمردي مرامش بود. آخرين حرفش اين بود: اگه دين نداريد، جوانمرد باشيد. ولي اون نامردا نه دين داشتند، نه جوانمردي. واسه همين هزار و چهارصد ساله كه همه امام حسين (ع) را دوست دارند و يزيديان رو هم دشمن. هر جا هستيد، هر مرامي داريد داشته باشيد، ولي مردونگي و جوانمردي را يادتون نره. اولين راه جوانمردي احترام به پدر و مادره... ۸۳/12/۱_دايي علي |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:45 توسط دایی علی |
|
|
سلام دوستان من، داشتم فکر می کردم محرم و امام حسين عليه السلام همهاش نعمته. اگر ما در جنگ بر صدام لعنتي پيروز شديم قوت و نيروي معنوي آن را مديون امام حسينيم. ما ايرانيان خيلي از بركت امام حسين عليه السلام بهره بردهايم. كشور ايران را امام حسين عليه السلام بيمه كرده است. يكي از بركتهاي اين عشق ملت ايران اينه كه اين گسست نسلها كه بلاي همه جوامع دنيا شده است را امام حسين عليه السلام در زير يك سقف جمع ميكنه و محبت و دوستي را به ارمغان ميآره. وفاي قمر بني هاشم (ع) هم كه قابل گفتن نيست. بچهها اگه يه موقع خيلي تشنتون شد، ياد عباس بن علي (ع) بيفتيد و بعد فداكاري به يادتون بياد. 29/11/1383 ـ دايي علي |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:41 توسط دایی علی |
|
|
باسمه تعالي 22 بهمن براي ايرانيان روز پرخاطره تغيير حكومت است و خيلي باحاله كه پس از 27 سال هنوز پاي حرف خود هستند. باباها كه نميتونند از عشق خود دست بردارند ولي بچهها را بگو كه همراه باباها پاي انقلاب و كشور وايستند. جمعيت امسال خدايي از سالهاي گذشته بيشتر بود ما كه در ايران هستيم ميدانيم براي چي، آيا شما بچههاي خارج از كشور هم ميدونيد؟ 22/11/1383 ـ دايي علي |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:38 توسط دایی علی |
|
|
سلام بچهها امروز داشتم فكر ميكردم براتون چي بنويسم؟ از كجا بگم و چي بگم؟ فكر كردم شايد شماها كمتر در مورد شاعران باشعور ايران مطلبي بدونيد. شعرهاي شاعران ايران سرآمد تمام شعرهاي دنياست. اين رو من نميگم. سراغ گوته نويسنده و شاعر آلماني برويد، ببينيد در مورد حافظ چي ميگه. خداوكيلي حرفهايي گفته كه حقيقت داره. حالا يه شعر از حافظ براتون انتخاب كردم. چند بار بخوانيد، حتماً لذت ميبرين. يارم چو قده به دست گيرد بازار بتان شکست گيرد هرکس که بديد چشم او گفت: کو محتسبی که مست گيرد؟ در بحر فتاده ام چو ماهی تا يار مرا به شصت گيرد در پاش فتاده ام به زاری آيا بود آنکه دست گيرد؟ دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:36 توسط دایی علی |
|
|
به نام خداي خيلي مهربون بچهها سلام منم يه روزي مثل شما دور از ايرون بودم. اون روزها با خودم ميگفتم اگه رفتم ايران حتماً با فرزندان دور از ايران حرف خواهم زد. حالا حرفها چي باشه، فرقي نميكنه. پوران ايران حتماً دوست دارن در مورد كشورشون چيزهايي بدونند. حرفهايي از زمان جنگ و شايد بهتره بگيم دفاع. راستي بچهها در مورد دفاع چي فكر ميكنيد؟ به نظر شما دفاع تمام شد؟ صدام بخ خفت و خواري افتاد؟ ما كه اينطوري فكر نميكنيم. ما كه با كسي جنگ نداشته و نداريم. ولي نميدونم چرا از گذشتههاي دور هميشه پادشاهان و امپراتوريهايي بودند كه با ايران سر جنگ داشتند. نميخواستم در مورد جنگ اينقدر در ابتدا حرف بزنم، ببخشيد. داشتم ميگفتم از جنگ، از دفاع، از مردم خوب ايران، از سرزمينهاي چهار فصل ايران. راستي بچهها كشوري سراغ داريد كه اختلاف آب و هوايش هميشه 40 درجه فرق داشته باشه؟ از آداب و رسوم مردم بافرهنگش، از سردترين مناطق، يا گرمترينش. از خوبيهاش، از همه چيزش براي شما خواهم گفت تا شما همچنان استوار و پيروز به ايران عزيز افتخار كنيد. راستي شما به چه چيزي بيشتر علاقهمنديد؟ بگيد تا براتون بنويسم. بچهها دوستتون داريم. فعلاً خداحافظ. 22/10/1383_دایی علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:33 توسط دایی علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیتم ماندگاری هویت و جوانمردی پوران ایران زمین است.
|
| پیوندها |
|
کشکول سرداران عشق |
|
RSS
|