![]() |
![]() |
|
| شرح هویت و جوانمردی ایرانیان |
|
بعد از شهادت مهدی باکری در عملیات بدر، امین شریعتی به عنوان فرمانده لشکر 31 عاشورا منصوب گردید.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:34 توسط دایی علی |
|
|
مثل همان روزها
از فرماندهان اول جنگ بود الان هم مسوولیت خیلی مهمی دارد اما مثل همان روزهای جنگ تنها سفر کرده بود بدون محافظ و راننده و... از هواپیما پیاده شد و همراه مردم رفت. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:40 توسط دایی علی |
|
|
جنوب کشورم که کانال سوئز بودده است. این را من نمی گویم. سنگ نوشته های کورش می گوید و دنیا هم اعتراف کرده است. شمال کشورم کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:43 توسط دایی علی |
|
|
بسمه تعالی تندگویان در نهم آبان ۱۳۵۹ در جاده ماهشهر-آبادان به اسارت دشمن بعثی درامد .پس از سالها زندان و شکنجه هیچکس از نحوه شهادتش با خبر نشد . در سال ۱۳۷۱ بعثی ها حاضر شدند جنازه این شهید را در اختیار ایران بگذارند . هیئتی متشکل از همرزمانش خانواده اش و تیم پزشکی به بغداد امدند. روز اول بعثی ها یک جنازه که فقط اسکلتی بیش نبود را بعنوان جنازه شهید تندگویان تحویل دادند. تیم پزشکی پس از ۱۰ دقیقه اعلام کردند این جنازه مربوط به شهید تندگویان نیست . دندان پزشک ایشان از روی سوابق دندانپزشکیش و پزشک دیگر با اندازه گیری استخوان ساق پا سریعا تشخیص صحیح دادند بعثی ها پس از چند روز مذاکرات طولانی جنازه شهید تندگویان را تحویل دادند که به علت مومیایی ناقص علت شهادت و تاریخ شهادت مشخص نگردید. یاد و راه پر افتخارش زنده باد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:29 توسط دایی علی |
|
|
همراه محمد بروجردی در جاده ی مرزی سردشت به بانه بودم. در داشبورد ماشین رو باز کردم. توش پر کبریت بود. با تعجب گفتم اینا واسه چیه؟ گفت:صبر کن بهت می گم. چند دقیقه بعد تو جاده چوپان هایی بودند که کبریت لازم داشتند و با علامت مخصوصی اعلام نیاز می کردند و محمد با همه خطراتی که درآن جاده نا امن وجود داشت ترمز می کرد و یک کبریت به همراه یک لبخند تحویل چوپانان می داد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:47 توسط دایی علی |
|
|
شب های قدر را در کوه های سر به فلک کشیده کوهستان با ذکر الهی راضی ام به رضای تو قدم بر می داشت و یقین با وجودش عجین شده بود حال پس از سال ها درک می کند که جهاد اکبر یعنی چه؟ و با امید به رحمت و بخشیدن او نفس می کشد. شب ۱۹ رمضان ۸۷ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:24 توسط دایی علی |
|
|
شهید سعید جوادی از همان روز های اول ماه رمضان می گفت: ماه رمضان تمام شد و ما آدم نشدیم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:47 توسط دایی علی |
|
|
شهید سعید جوادی از همان روز های اول ماه رمضان می گفت: ماه رمضان تمام شد و ما آدم نشدیم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 16:47 توسط دایی علی |
|
|
تو قایق مهدی باکری یه فرمانده دیگه بنام کاظم رستگاری بود.
هر دوتا با هم شهید شدند. اما هیچ یادی از رستگاری نمی شه!؟ ................................................................................. شهید کاظم رستگاری فرمانده اسبق لشکر سید الشهدا «ع» |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:30 توسط دایی علی |
|
|
فرمانده گردان مقتدری بود اما اینبار که از مرخصی برگشته بود خیلی به هم ریخته بود او را اینقدر خراب حال ندیده بودم. گفتم: چرا اینطوری؟ گفت: زنم گفته بین من و جبهه یکی را انتخاب کن. گفتم: حال چکار می کنی؟ رفت تو فکر و پس از مدتی سر بلند کرد و گفت: هرچه حاج حسین (خرازی) بگه! من منتظر بازگشتش به تهران بودم ولی او در جبهه مانده بود. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:12 توسط دایی علی |
|
|
یکی از بچه های اهل شیراز وقتی می خواست بگوید اشتباه کردم می گفت غلط کردم.اما بچه های دیگر که با او همسنگر بودند هیچ وقت به او نخندیدند و حتی به او نگفتند... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:6 توسط دایی علی |
|
|
خوشا به حال آنان که بسوی تو آمدند و رفتند خوشا به حال آنان که هنوز به دنبال تواند خوشا به حال آنان که هنوز به دنبال عشق اند خوشا به حال آنان که هنوز با تو زندگی می کنند |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:43 توسط دایی علی |
|
|
خط رو خط شده بود. عراقیه می گفت: کی هستی؟ گفت: من یه ایرانی ام!
گفت: همون مجوس های آتش پرست؟! گفت: تو کی هستی؟ گفت: من یه بعثی از امت عربم. ایرانیه گفت: من فقط سعی می کنم یه انسان باشم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:17 توسط دایی علی |
|
|
شهید محمد بروجردی چنان به امام (ره) عشق می ورزید که هرگاه
تلویزیون عکس یا فیلمی از ایشان پخش می کرد او با ادب و احترام می نشست. خوشا به حال آنها که با معرفت زیستند و با معرفت رفتند! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:36 توسط دایی علی |
|
|
شــاهد آن نـیـسـت که مـوئــی و مـیـانـی دارد بــنــده ی طــلــعـــت آن بـــاش کـــه آنــــی دارد شیـوه ی حـوری و پری گرچه لطیف است ولی خــوبــی انـســت و لـطـافـت کــه فــلـانـی دارد چشـمه ی چـشم مرا ای گــل خـنـدان دریـاب کـــه بـــه امــیــد تــــو خــوش آب روانـــی دارد خـــم ابــروی تــو در صـنـعـــت تـــیــر انـــدازی برده از دست هر آنکــس کــه کـمــانـــی دارد در ره عشق نشد کـس بـه یـقـین مـحـرم راز هر کسی بــر حـســب فــکــر گــمــانـــی دارد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:9 توسط دایی علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیتم ماندگاری هویت و جوانمردی پوران ایران زمین است.
|
| پیوندها |
|
کشکول سرداران عشق |
|
RSS
|